شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۱
حالا من با كي ازدواج كنم؟
سهشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۹۱
آرتان شناگر
![]() | |||||
| جاده سولقان - آرتان عاشق برف بازي است و انگار برف ها را با محبت در آغوش گرفته است |
یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۱
از جملات قصار آرتان
سهشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۱
سفر به ييلاقات ماسال - درياچه نئور و آبگرم سرعين
![]() |
| بابابزرگ در موزه روستايي سراوان مشغول آموزش به نوه اش |
| مرسي آرتان از همه كمك ها و همراهي هايت |
![]() |
| مرسي بهار از محبتت |
![]() |
| بعضي وقت ها هم پدرها كمك مي كردند كه كوچولوها همراه بمانند |
![]() |
| ييلاقات ماسال - زيبا و رويايي |
![]() |
| قند نبات مامان |
![]() |
| كنار درياچه نئور - همه خانواده غير از عكاس باشي |
![]() |
| سوغات ماسوله و هديه زن دايي به بچه ها |
![]() |
| لذتي كه از پرتاب سنگ در آب مي بردند ما را همواره در جستجوي رودخانه و جوي آب نگهداشته بود |
![]() |
| در ماشين هم يك لحظه بيكار نبودند |
![]() |
| پارك شهر فومن كه منتظر آبجي كوچيكه بوديم تا از قلعه رودخان برگردد |
![]() |
| ييلاقات ماسال به سمت خلخال - بالاتر از هتل خاني |
یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۰
آخر هفته ما
شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۰
قایم شهر
از سمينار کذايي آمديم بيرون و خواستيم تاکسي بگيريم براي اداره, هنوز ننشسته بوديم که راننده شروع کرد از مريضي دخترش گفتن, ما هم سه تايي, فوري پياده شديم, من که اعصاب نداشتم, بي عاطفه شده ام؟؟
قلک محک آرتان, خيلي وقت ها به کمکم آمده و بارم را سبک کرده, هر دفعه که درب و داغون مي شم با پول انداختن در اين قلک آرامشم را پيدا مي کنم.
آخر هفته با آرتان و ياشار رفتيم سولقان, چه برفي, چه کوه هاي تپل از برفي, واي که چقدر غرق لذت شديم, حتي با بوکس و باد ماشيني که کلي برف روي من و آرتان ريخت و آرتان هاج و واج مانده بود که برف که از آسمان نمي آيد و متعجب از من پرسيد مامان از کجا بود, در ضمن ماشيني ديديم کنار خيابان که زير برف مدفون شده بود. آرتان اولين بار بود که مي ديدم به برف دست مي زند و خودش را کنار نمي کشد, روي برف ها قلت مي زند و يکدفعه با صورت خودش را مي انداخت روي برف ها, کل وجودش برفي شده بود و يک آدم برفي درست کرديم که خيلي ها تشويق مان کردند, دو تا کاج که آرتان گذاشته بود صندوق عقب ماشين را جاي چشمهاش استفاده کرديم و آرتان آخر سر که با گريه مجبورش کرديم برگرديم, دو تا کاجش را برداشت و آورد تو ماشين. خيلي خوش گذشت
سخنراني هاي سلطاني را به مدد دوستم مارال همچنان گوش مي دهم و همچنان نکات آموزنده برايم دارد, اما سر بعضي چيزها با آقاي سلطاني تفاهم ندارم.
در مورد اسباب بازي هاي بچه بارها و بارها مي گويند اسباب بازي بايد استفاده شود نه اينکه دکور باشد و من هم تاکيد مي کنم.
تازه دارم متوجه مي شوم که چرا در جمع مهسا و آقاي دکتر و شهريار و هومن و آزاده و ... آرامش دارم و براي ديدنشان بال بال مي زنم و در خيلي جمع ها و سمينارها دايم مي خواهم فرار کنم. دوستان بزرگي هستند روحي و مالي و وسعت ديدشان آنچنان است که فعلا ماتشانم.
با آرتان رفته ایم قایم شهر که برویم منزل عموی من, آرتان می گوید مامان یعنی اینجا شهریست که مردمش, قایم می شوند؟ می گویم آره, اتفاقا عموی من چند سالی است قایم شده, ما می رویم که پیداش کنیم و سک سک کنیم!
چهارشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۰
این روزها
دارم صورتم را به روش عهد دقیانوس، یعنی مدلی که در خوابگاه امیرکبیر آموخته ام، با نخ به انگشت کوچیکه پا بسته اصلاح می کنم که آرتان می گوید مامان چرا نخ رو بستی به پات و داری خودت را می دوزی !
از خودم
دیگر مطمئن شده ام که مدل روحی روانی من سینوسی است, دو ماه پرانرژی می دوم و درس می خوانم و ورزش می کنم و ... بعد دوماه هیچ کدام از این کارها را که نمی کنم هیچ, همش دوست دارم بیکار باشم و دراز بکشم و یک نقشه دنیا یا یک سفرنامه قطور بدهند دستم که بخوانم و بخوابم
از تمام خواننده هایی که دوستشان دارم و لحظات ناب تنهایی رانندگی را با آنها می گذرانم این چند وقت فقط هایده راضیم می کند، فقط هایده، چه دارد در صدایش نمی دانم
یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۰
پدر و مادر
آرتان جوراب پایش نمی کند، به هیچ وجه، با هیچ ترفندی نتوانسته ایم راضی اش کنیم. الان هم که زمستان است، این کار آرتان عجیب تر می نماید، بدتر از آن بوی پایش هست که وای به روزی که کقشش را در ماشین در بیاورد، با داستان و ترغیب به جایی نرسیدیم،
آرتان که بیشتر از دو کارتون بخواهد ببیند، فیش اصلی تلویزیون را قطع می کنم و می گویم تلویزیون خراب شده، با یاشار گفته بودم که آرتان تلویزیون زیاد دیده، تلویزیون خراب شده، آنروز شنیدم آرتان داشت به دوستی می گفت: مامانم زیاد فیلم دیده، تلویزیون خراب شده است
تقریبا یک سالی هست که دنبال ساعت مناسب کلاس موسیقی پارس برای آرتانم. ترم پیش دوشنبه ها ، خوب بود که با کلاس درسی خودم تداخل داشت. ترم بهار 91 هم چهارشنبه و پنج شنبه کلاس دارند که من به امید سفرهای بهاری آخر هفته، نمی توانم ثبت نام کنم
سهشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۹۰
موز
هند را دوست نداشتم، کثیفی اش بیش از حد تصور بود، اما فکر کنم آرتان عاشق هند باشد؛ به جای کلاغ های تهران، طوطی می دید که دسته دسته پرواز می کنند، تو خیابان نه تنها سگ و گاو و میمون بود که فیل هم دیده می شد، آرتان 3 سال و نیمه، دیگر چه می خواهد؟ آلودگی و کثیفی را هم که متوجه نمی شد، تنها حسن این شرایط که مردهایی با هر تیپ حتی کت و شلواری همه جا جیش می کنند این بود که ما بین راه مجبور نشیم دنبال دستشویی بگردیم برای جیش آرتان. آگرا قلعه که می خواستیم بریم آرتان رفت 7-8 تا موز از رستوران هتل برداشت که ببریم برای میمون ها، گفتم مامان می توانی 1 دانه یعنی سهم خودت را بدی به میمون ها، بقیه برای مهمان های هتل است. آرتان موز را دستش گرفته بود و چه نعمتی بود کالسکه بچه که همراهمان برده بودیم. ما همه بی هوا از ورودی قلعه داشتیم وارد می شدیم که دیدیم یک میمون مثل فشنگ دارد به سمت ما می آید و قبل از اینکه متوجه شویم, موز را از دست آرتان قاپید و در رفت، همه جماعت توریست دور آرتان جمع شده بودند و ها ها بخند و یکسری هم دلسوزی می کردند که موز بچه را گرفت که گفتیم از اصلش این موز را برای میمون ها آورده بود. بعدش آرتان به من گفت مامان ببین تعداد میمون ها چقدر زیاد است، کاشکی همه آن موزها را آورده بودیم و من هم پشیمان شدم که با آوردن آنها موافقت نکرده بودم.
آرتان خیلی زیبا و متین صحبت می کند, داشتیم از مهد می آمدیم به آرتان گفتم مامان من ابروهام خیلی نامرتب شده است، میشه با هم بریم آرایشگاه، گفت بله. چند دقیقه نگذشته بود که گفت ببخشید مامان من امروز باید زود برم خانه چون باید کارتون ببینم، نمی توانم بیام با شما آرایشگاه؛ من که از این جمله بندیش غرق لذت شدم اما آخرش خصمانه عمل کردم و با زور راضیش کردم بریم آرایشگاه. کلی از اعتماد به نفس خانم ها در مرتب بودن ابروهایشان هست و نمی شد آنروز نرفت.
آرتان یک شکلات خورده بود، یکی هم از مدت ها تو دستش بود، من هم داشتم حرص می خوردم که لباسش را بپوشد که زودتر برویم و او سرگرم باز کردن پوست شکلات بود و باز نمی شد، آخرش خودداریم تمام شد و گفتم آرتان می خواهی کمکت کنم، گفت نه، مثل همیشه، تقریبا 10 دقیقه ای این ماجرا طول کشید و پسرک بالاخره توانست شکلات را باز کند و من کلی خوشحال که خب الان دیگر لباسش را می پوشد که آرتان گفت مامان دهانت را باز کند بگوو آه، منم دهنم را باز کردم و آرتان شکلات را گذاشت تو دهنم و گفت مامان این جایزه ات بود. وووووووه تا چند ثانیه منگ بودم، چه لذتی بردم که پسرم برای من از علاقه خوردنی خوردش گذشت. 20 دقیقه ای آنرا نگه داشته بود تا کار من تمام شود و آنرا بدهد به من، خدا را صد هزار بار شکر که بی صبری نکردم و غر نزدم برای لباس پوشیدنش که این لحظه زیبا را شاهد شدم.
آرتان اینقدر جالب داستان تعریف می کند، اینقدر جالب داستان تعریف می کند که من گاهی فکر می کنم بزرگ شود، داستان گوی بچه ها در رسانه ها شود. کتابی که 2 بار برایش خوانده بودم را شبی که پدرش مریض بود و روی تخت آرتان دراز کشیده بود داشت برای یاشار تعریف می کرد، هاج و واج مانده بودم. همچی با آب و تاب تعریف می کرد که اگر دلم شور پروژه هایم را نمی زد کنار یاشار دراز می کشیدم تا آرتان برایمان قصه بگوید.
اما از بحث خوش آرتان که بگذریم، دلم از دست دانشگاه و پروژه ها خون است. این سخت گیری بیجای استاد ها، روح مرا به ته سیاه چال برده است که گه گاهی که از یکی شان فارغ می شوم، تعجب می کنم که هنوز آسمان آبی است. دوست داشتم درس خواندن را، دوست دارم یاد بگیرم اما بی دلیل اذیت می کنند دانشجو را.
پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۰
هند
سهشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۹۰
اين روزها هر دفعه كه به آرتان نگاه مي كنم، قدش كشيده تر شده است، تمام شلوارهايي كه شش ماه پيش برايش خريدم، كوچكش شده است، انگار هر روز بلندتر مي شود، ماشا الله ماشاالله بزنم به تخته . پنج روز اسهال استفراغ هم كه بي وقفه بود و قطع نمي شد و ما را به مرز ترس از مريضي هاي ديگر رساند، از آرتان اسكلتي ساخت كه نمي دانم كي دوباره لپ هاي نازنينش را بتوان ديد.
دوست داشتم از خودم بنويسم اين بار كه ديگر خودم هم دارم خودم را فراموش مي كنم، از چيزهايي كه با آنها جان مي گيرم، ورزش را تقريبا اصلا ندارم، موسيقي گوش دادن هايم شده است بين خانه و اداره و گاه به مدد همكار نازنينم ، مسعود قطعه اي استانبولي.
زمانم خارج از تصور، زود و زود و زود مي گذرد و آموختني ها روز به روز اضافه مي شوند. بايد تدبيري بيانديشم، بافر سرريز شده و داده ها دارند از بين مي روند و بعضي بسيار حياتي اند. به بيشترين موردي كه دل بسته ام بالا بردن كارايي منابع است و مشاركت كه اگر جواب ندهد مي ماند محدود كردن منابع. بگذريم.
ديشب در باران سيل آساي ساعت ينج و نيم تا شش و نيم عصر كه گاها تبديل به تگرگ مي شد، گفتم انگار خدا هم در انباشت باران تدبيري جز ريختن يكباره شان بر سر ما نديده است. رسما ترسيده بودم، با آرتاني كه يا مي خواست برايش سيب پوست كنم يا شكلات گمشده اش را پيدا كنم و با جيغ هايي كه با هر رعد و برق مي كشيديم و فكر اينكه اگر آني برف پاكن ها از كار افتد چه كنيم. اما راننده ها در چنين شرايطي همه خوب مي شوند و چون دامنه ريسك را بيشتر مي كنند، امنيت بالا مي رود، نه مثل حالت معمول كه از سه لاين رسمي، پنج رديف ماشين بهره مي برند و چون مني راننده، بسيار آزرده مي شوم كه دو طرف چسبيده اند به من و نفس تنگي بهم دست مي دهد، ديشب وسط اتوبان گفتم به كوچه منزل كه رسيدم، به ياشار مي گويم بياد دنبالمان، داشتم دشارژ مي شدم و فقط با جيغ هايي كه از شدت گرفتن باران مي كشيديم اندكي شارژ براي ادامه پيدا مي كردم. وقتي پارك كردم و ديدم آرتان نايلون نان قندي را دستم داد كه مامان بيا حالا با هم نصف كنيم بخوريم، متوجه شدم پسركم كلي مردانگي كرده و خودش را در شرايط بحراني نگاه داشته و ديده شرايط اضطراريست نگفته مامان نان قندي مي خوام، نايلونش را باز كن برام و تا خانه زير چتر با آرتان دويديم و وقتي رسيديم زير سقف دوتايي دستمان را محكمتر از هميشه به هم كوبيديم و "بزن قدش" گفتيم.



















