چهارشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۹

تو همه رنگ زندگيمي

در بيمارستان، تكيه داده بر شانه مادر
آرتانم در همين چند ساعت آينده دو ساله مي شوي، به آن شبي فكر مي كنم كه با چه ذوق و شوقي وارد بخش زايمان طبيعي بيمارستان ميلاد شدم، غافل از آنكه پرستاران و پزشكان بخش نه تنها به فرشته اي كه قرار بود به دنيا بيايد فكر نمي كردند كه در كار خودشان هم چنان تعهدي نداشتند. 12 نيمه شب تا ظهر روز بعدش به طول انجاميد و نهايتا وجود نازنينت را كه به من ماليدند، من از نو متولد شدم، تولدي كه اين روزها لحظه به لحظه است، تويي كه از تلاش و تكاپو دمي غافل نمي شوي،
20 خرداد به هم كمك كرديم كه مستقل شويم، جاي آنكه من بيشتر تو را بغل كنم و ببوسم كه ديگر شير مامان نمي خوردي، تو كه عمق وجودم را مي خواني، مرا دايم مي بوسيدي و بغل مي كردي كه مرهمم باشي. آرتانم آنروزي كه با رئيس مركز جلسه داشتم و دو روزي از زمين خوردنت با پيشاني مي گذشت و پرستارت زنگ زد كه 10 صبح گذشته بود و تو كه هر روز قبل از 7 بيداري، هنوز خواب بودي، در اني يخ بستم، شل شدم، وقتي با اورژانس تماس گرفتم گفتند فوري برسانيد به بيمارستان و من از هولم منتظر آژانس نماندم و پريدم صندلي جلو اولين تاكسي نشستم، فهميدم كه چه دنيايم بي تو بي رنگ است، تو همه رنگ زندگيمي، سالم باش، سرحال باش، سرزنده و كمك رسان ديگران، مثل هميشه اشتباه كارهاي نكرده قديميم را در وجودم نيشتري بزن كه با هم بياموزيم: هر كاري را به وقت خودش اگر انجام دهيم، نه تنها بهره اش را كل كاينات خواهد برد كه ديگر لازم نيست چند سال بعد با انرژي كمتر، زمان بيشتري را براي كار "به وقت نياموخته" بگذاريم. دو سالگيت مبارك شيرينم

سوار بر يك اسباب بازي و چشم بر ديگري

سه‌شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۹

قصه كلاغ و روباه به سبك آرتان

در حالي در جلسات شركت مي كردم كه معتقد بودم جاي من آنجا نيست، فكر مي كردم همكاران مي گويند شايد بهتر بود در جلسات مادران و نوزادان شركت مي كرد تا در جلسه امور مالي!
يكروز به ناظم مدرسه پسرم گفتم: پسرم امكان ندارد آبله مرغان گرفته باشد، زيرا من بايد در جلسه اي شركت كنم!
شايد بدترين لحظاتم ديدن زني لبخند بر لب در آستانه در مدرسه در يكي از موارد نادري بود كه پسرم را به مدرسه مي رساندم. وقتي از او پرسيدم مادر كداميك از پسرهاست، به من گفت كه "او مدير مدرسه است".
اين ها مضمون كابوس هاي شبانه من بود. اما اكنون به اين نتيجه رسيده ام كه دقيقا همين نكات است كه از شخصي، مادر و كارمندي خوب مي سازد: اين حقيقت كه شما قادريد بسيار ماهرانه همه چيز را به هم وصل كنيد، عليرغم تصور آنكه غيرممكن است به راه حلي دست يابيد.

برگرفته از كتاب "راهنماي مادران شاغل " نوشته Smillie, Carol ، اين كتاب بسيار قديميست 1961 انگلستان، شايد فصل 1 و 2 آن مفيد نباشد، اما فصل هاي بعدش براي من نكاتي داشت.

از آرتانم:
برايش قصه كلاغ و روباه را تعريف مي كنم، شب براي اينكه بخوابيم به آرتان مي گويم مامان قصه كلاغ و روباه را برايمان تعريف كن، از اول همه را به همان صورت مي گويد، فقط آخرش مي گويد، كلاغ دهنش رو باز كرد، پنيره افتاد رو زمين، بعدش آقا روباهه پنير رو نخورد، گفت كثيفه !

یکشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۹

دشت لار

خداي بزرگ، دو تا شكارچي


آقايان كوهنورد همراه باتوم ها

به به چه قدم هاي محكمي، چه مصمم

در حال مذاكره

وقتي يك لحظه زير آفتاب از بازي دست نمي كشند، شايد هندوانه جبران گرسنگي و تشنگي و گرمازدگي باشد

آخرين جمعه خرداد، همراه مامان لي لي پر نشاط و پويان نازنين، مهمان شقايق هاي دشت لار بوديم، چقدر دوست دارم، شرايطي را فراهم مي كردم كه هر روز آرتان در اين چنين فضايي سپري مي شد، در طبيعت كه مي دانم بهتر از من، مادر كودكم است. پويان و آرتان آنروز يك لقمه هم غذا نخوردند كه زمان بازيشان از دست مي رفت، تنها زماني كه در چادر گذراندند شايد ده دقيقه اي بود كه ما آدم بزرگ ها در چادري ديگر مشغول ناهار بوديم، باقي لحظه ها تماما زير نور خورشيد در حال كشف و شهود بودند. لذت آنروز هنوز وجودم راغرق شور و نشاط مي سازد.

یکشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۹

قصه جديد آرتان

قصه جديد آرتان
يه گرگه اومد ببعي ها رو بخوره، هاپو ناراحت شد، آقا چوپان ناراحت شد، آقا خروسه به ببعي ها كمك كرد.(29 خرداد 89)
از آرتان
· تو آشپزخونه ام، آرتان اومده مي گه مامان فلش تو بده، كار دارم، از اينكه اين تكنولوژي رو مي شناسه و راهكاره استفاده ازش رو بلده كلي متعجب شدم
· به آرتان مي گم سر بطري آبش رو بذاره، دوباره مي گم، آرتان حس مي كنه ناراحت شدم، مي خواد تنبلي خودش رو هم توجيه كنه، مي گه آخه مي خوام بازم آب بخورم
· جديدا تا حس كنه من ناراحت شدم مي آد منو بوس مي كنه و من دلم غنج مي ره، چه شيريني دلچسبي
· خونه ما مثل مسجد خاليه، برا پرهيز از خطر، آرتان هر چي صندلي در سايزهاي مختلف تو خونه گيرش مي ياد مي ذاره رو هم و مي ره بالاي بالاترينش، يا اينكه قلك رو مي ذاره رو ميز و مي ره بالاي ميز و بعد بالاي قلك، فكر مي كنم آلان سنيه كه دوست داره از پله، نردبان و يا چنين چيزهايي بالا پايين بره

آنچه آويسا جديدا خونده
سهم من، نوشته پرينوش صنيعي رو خوندم، دوست داشتم، تو خيلي از بخش هاش خودم بودم، نه عين خودم، اما بسيار شبيه
قابله سرزمين من رو خوندم از رضا براهني، زمخته و خشن، اما خيلي دوستش داشتم

سه‌شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۹

نقاشي

آرتان در دشت لار قبل از شقايق ها


*آرتان به بازيافت مي گه : بازي بافت

*داريم از بزرگراه رد مي شيم، آرتان مي گه مامان مامان نيدا(نگاه)كن، رو ديوارا نقاشي كشيدن، مي گم آره خانم نقاش كشيده، مي گه: كار بديه، نبايد بكشه - اين هم ديوار اتاق آرتان كه ديگه كار از دست و پا گذشته و مي ايسته ميگه پشتم رو بكش، منظورش اينه كه دور بدنش رو بكشيم
به نظرم آرتان در نقاشي استعداد عجيبي دارد و همچنين علاقه و مشوقان خوبي مثل عمو امين، دو تا خط مي كشد مي گويد شير كشيده ميگويم مامان سبيلاش رو نداشتي باز دو تا خط ديگه مي كشه، بعضي وقت ها هم با خودش مي گه اين چشم، اين دست و ... كه خيلي كيف مي كنم

* ديشب آرتان اولين قصه زندگيش را گفت، قبل از 2 سالگيش : يه هاپو بود، استخوان مي خورد، آقا گاوه گفت علف نخور، هاپو گفت: باشه (من مي خواستم پاشم از ذوق برقصم)

دوشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۹

تنم از حادثه خسته*

اگه پسرك دو ساله اي رو ديديد كه دو تا زانوهاش زخميه و از زانو به پايين كلي كبودي رو پاهاش داره و گونه سمت چپش كبوده و پيشاني سمت راستش اندازه يك تخم مرغ آمده بالا و خون بسته و كبوده و بيني چپش تا رو لپش قرمزه، اون حتما آرتانه كه چپ و راست به جايي مي خوره و كوبيده مي شه. كنار هم راه مي رفتيم كه خورد زمين و دو تا زانوي پاش حسابي زخمي شد، من اداره بودم، افتاده رو لگوهاش و گونه چپش كبود شده، ديروز با هم پارك بوديم، آرتان رو پله بالايي بود و من در نقش محافظ رو پله پاييني، كه يكدفعه آرتان با پيشاني آمد رو پله پاييني، كاشكي اين كابوس كه از ذهنم دور نمي شه، خواب بود، امروز نگاه كردن به صورت پسركم برام خيلي سنگين بود، دردناك بود و زجرآور،
به نظر تا اين دوره خطر رو آرتان بگذرونه ما بايد يك آمبولانس و دو تا شكسته بند و يك دستگاه سي تي اسكن در اختيار داشته باشيم.
امروز قلبم تو وجودم سنگيني مي كنه، خيلي غم داره.

* از آهنگ هاي شادمهر

یکشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۹

الله اكبرش رو چيدن

آرتان و محمد جواد در زيراب(محمد جواد 3 سال از آرتان بزرگتر است و دارد مي رود گاوهايشان را از جنگل بياورد)

1- مهمترين مساله در زندگي رشد است، آيا پردازش آنچه در ذهن شماست باعث رشد شما مي شود؟ از احساسات عبور كنيد، از ذهن تان بيگاري نكشيد(آقاي سلطاني) اين را براي خودم و همه اونهايي نوشتم كه مسائل و اتفاقات خانواده همسر مدت ها در ذهن شان آشوب به پا مي كنند
2- خاله رويا، مامان عرفان چند وقت پيش به من پيشنهاد يك دفترچه كوچك براي ثبت خاطرات آرتان داد، چون خيلي خاطرات شيرين در اين سن بچه ها زياد است و وقت نوشتن در بلاگ محدود، براي من پيشنهاد مفيدي بود، چون لازم نيست با آب و تاب نوشت، مثلا در همين حد كه آرتان امروز رشد كلاميش مرا شوكه كرد.


از آرتان

3- داريم از خيابان مي گذريم آرتان شروع مي كند به دست زدن و تولد مبارك خواندن، نگاه مي كنم ، پارچه مشكي حضرت زهرا را مي بينم كه نقش 3 شمع بر روي آن است (ايام فاطميه بود)
4- روسري سر كردن من در جامعه براي آرتان عادت شده است(كدام روانشناس بود كه مي گفت بچه ها به هيچ چيز عادت نمي كنند؟) اگر روسريم توي ماشين باز شود، آرتان متعجب نگاهم مي كند و به منظور تصحيح اشتباهي، سعي دارد آنرا بر سرم بياندازد
5- آرتان به مسجد و اذان بسيار علاقه مند است، چند وقت پيش مسجد بي مناره اي ديديم، آرتان گفت ا الله اكبرش رو چيدن

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۹

آب دادن به مورچه ها

آرتان در حال آب دادن به مورچه ها با دمپايي هاي بچگي مامان
*علاقه آرتان به لودر و كاميون باعث شد كه همسايه بغلي ما خونشون رو بكوبند و ما اين شب ها با ديدن لودر عظيم الجثه اي به خواب مي ريم كه هيبتش من رو مي گيره، تا به حال از اين نزديك كاركردش رو نديده بودم، كلي خودم رو انكار كردم كه پيش آرتان از واژه ترس استفاده نكنم، اما آرتان حسابي لذت مي بره و همش مي گفت پس چرا كاميون نيامده كه لودر خاك ها رو توش بريزه.
** از چند منبع شنيده ام كه هيچ چيزي به اندازه طبيعت براي كودكان اهميت ندارد، با بابا و آرتان جمعه رفتيم دشت لار كه شقايق ها رو ببينيم، هنوز غنچه ها در نيامده بودند، اما طبيعت سرسبزش ما رو زنده كرد و آرتان هم با كاميونش كلي سنگ جابجا كرد، رو سنگ هاي روبه رو هم كلي آگاما ورجه وورجه مي كردند كه حسابي چاق و چله بودند، آگاما مارمولك هاي بزرگ هستند كه پوستشون خيلي زبرتر از مارمولك هاييست كه ما در شهر مي بينيم، بزمچه هاي كوچك هستند، اينقدر چاق بودند كه آرتان گفت اين ها لاك پشتند، بي راه هم نمي گفت؛ آگاماها اگر چه ظاهر خوشايندي ندارند، اما بي خطرند، خيلي كه احساس خطر كنند ممكن است گاز كوچولويي بگيرند. برا دوستاني كه برا ديدن شقايق ها مي خواهند بروند دشت لار دو هفته آينده به بعد را پيشنهاد مي كنم، ما كه دوست داريم همراهي داشته باشيم، اگه مايل بوديد با هم برويم
*** به پيشنهاد دوستاني كه سخنراني هاي آقاي سلطاني رو توصيه كرده بودند مجموعه كودك متعادل را از گلدونه ها خريدم، اما آنچه من خريدم تصويري بود كه در هر playerي نمي توان استفاده كرد، البته خود فروشنده گلونه ها هم مطلع نبودند، چون من گفتم صوتي مي خوام، نه تصويري، گفتند ما تصويري نداريم، اگر قصد تهيه اين مجموعه را داريد من صوتي آنرا پيشنهاد مي كنم
**** آرتان تنهايي غذا نمي خورد، هميشه بايد به فردي لقمه اي، بيسكوييتي، بدهد و خودش هم همراهي كند
***** آرتان وقتي دارد سرسره بازي مي كند، اگر بچه ديگه اي نزديكش باشد مي كشد كنار تا خلوت خلوت شود و كسي نباشد و آرتان برود بالا، مبارزه نمي كند، مقداري مرا در فكرفرو مي برد، بهش مي گويم اون توپ رو بردار، مي گه مال ني ني يه، مال من نيست، اما بيشتر اوقات با دادن اسباب بازي هاي خودش به ديگران مشكلي ندارد.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۹

لحظه هايي با آرتان

من و آرتان در بيمارستان محل تولد

*آرتان صداي اذان را مي شنود، مي گويد مامان برويم اذان را ببينيم، براش مي خوانم و مي گم، اذان را مي شنويم و مي گويم بايد بريم مسجد تا ببيني صداي اذان از كجا مي آيد، اذان، مسجد، قد قامت صلواه، چند وقته فاصله گرفتم از اين جريانات، اما به نظر آرتان بي علاقه نيست، مثل تمام ديگر كنجكاوي هاي كودكانه اش.

** اگر CD جديدي بگذارم، آرتان حتما موضع مي گيرد كه آرتان دوست نداره، ديشب مرضيه گذاشته بودم، گفتم اما من و بابا دوست داريم، چون بعد از هر اجرا، حضار دست مي زدند، آرتان هم علاقه مند شد، رفتيم تو اتاق آرتان داريم با ماشين پليس بازي مي كنيم، آرتان مي گه، خانم مرضيه بشين پشت، راحت تره، بريم مشهد – اينقدر كه تو ماشين من به آرتان مي گم بشينيم پشت راحتتره -

*** آرتان شعر "مانند دست است هر خانواده"، را خيلي دوست دارد، كلا هر چيزي كه از كودكان ديگر بشنود زودتر واكنش مثبت نشان مي دهد به نسبت آنكه از ما بشنود، مثل همين شعر ما پنج انگشت كه اولين بار پسرعموش براش خونده بود، ديروز رفته بوديم دنبال يكسري جريانات زندگي، بابا كه پيگير كارها بود، من و آرتان دنبال گل و بوته ها بوديم، كشفياتي كردم كه خودم حظ كردم، ديدم برگ هاي چنار چقدر شبيه دست است، آرتان هم قبول كرد و بعد ديدم درخت هاي نارون بيشترشان شبيه توپ مي شوند در بزرگسالي كه تشخيص آنها براي آرتان از بين درختان ديگر راحت تر مي شود

**** چند روز پيش خيلي باد بود، به آرتان گفتم ببين چه باد شديدي، درخت ها چطور تكان مي خورند، ديروز كه بيرون بوديم باد مي آمد، آرتان اشاره مي كنه به درخت ها و مي گه، درخت ها باد نزنيد

***** اينقدر كه كتاب نخوندم و فيلم نديدم، وقتي يه كتاب مي خونم فكر مي كنم بايد هوار هوار كنم، شهر باريك آيدا احدياني را خواندم و وبلاگش رو هم اضافه كردم به دوستانم. فيلم UP رو هم كه تا به حال گذاشته بودم كنار، ديشب نشستم ديدم و از صفاي جاري در لحظه لحظه هاش لذت بردم

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۹

حال خوب - حال بد

حال خوب

از اداره كه مي آم خونه سرم داره فشرده مي شه، از مقنعه و از اجبار حجاب بيزارم، موهاي كوتام كمكم مي كنه كه تا پرستار آرتان نرفتند، سرم رو بگيرم زير آب سرد و سلول هاي بيچاره نفسي تازه كنند، با آرتان مي خواهيم بريم پارك، بغلش مي كنم، در غير اين صورت هيچ گاه به پارك نمي رسيم، چون آرتان آنچنان با شمشادهاي جلوي خانه مشغول مي شه كه ساعت ها همون جا قربون صدقه پيشي ها مي ره و براي همه حيوانات علف خوار و غير علف خوار برگ مي چينه، اما من گلهاي پارك و فضاي آنجا را بيشتر دوست دارم، مشغول سرسره بازي مي شود كه پسركي بزرگتر از او هولش مي دهد و آرتان ناراحت از پله ها مي آيد پايين و مي گويد مامان سرسره نمي خوام، با هم مي نشينيم نگاه مي كنيم به زيبايي هاي بهار و به بازي بچه ها، تا اينكه آرتان راه مي افتد، آنطرفي آشغاليي است كه قد آرتان نصف بلندي آن هم نيست، ميبينم محو آشغالي شده، مي گم مامان بيا اونجا تميز نيست، مي آد دست منو مي گيره مي گه مامان بيا و با هيجان مگسي را به من نشان مي دهد كه آنجا نشسته، ذوق مي كنم كه از مگس هم مي شود شاد شد، راه مي افتد و من همراهش، گل هاي ختمي را بهش نشان مي دم و يك برگ ازش مي كنم بدم به آرتان مي گه برا عرفان هم بكن، يكي هم برا عرفان مي چينم، هر وقت توت هم مي خورد حتما يكي براي عرفان نگاه مي دارد. به جوي آب اشاره مي كند و مي گويد مامان برم تو جو، اول يكه مي خورم، بعد فكر مي كنم چه ايرادي دارد، كمكش مي كنم مي رود توي جوي آب و همراهي مرا مي خواهد، من هم مي روم، آرتان بازي مي كند منم رو يك لبه مي نشينم و پاهايم را آنطرف جو مي گذارم، آرتان تلاش مي كند اين كار را تكرار كند اما پاهايش كوچكتر از آن است كه عرض جو را بپيمايد، مي رود سراغ فلزي كه پيدا مي كند و مي گويد دايره، غرق لذت مي شوم كه پسركم دايره را تشخيص مي دهد، چندين بار آنرا مثلا گم مي كند و مي گويد دايره كو كه من بگردم دنبالش،
آرتان شايد بيشتر از 15 سال بود كه توي جوي آب نرفته بودم، حس تازه اي بهم دادي مامان، چشمات و نگاهات اندازه كلي دنيا مي ارزه، مرسي از اين همه شادي زلال كه بهم هديه دادي

حال بد

آويسا مامان متمدني شده، كلاس مي ره، در اين كلاس متوجه مي شه كه نبايد صبح ها يواشكي رفت اداره، دلايل استاد برايم قابل قبول بود، خانم دادبه گفتند الان يواشكي كاري مي كني، چطور انتظار داري فرزندت چند وقت ديگه كاري رو پنهان از تو انجام نده، ثانيا اين حق آرتانه كه بدونه مامانش كجاست، ثالثا بايد بهش احترام بذاري، پس من تصميم گرفتم امروز بگم آرتان من دارم ميرم اداره، عصر كه برگردم با هم بازي مي كنيم، الان مي توني با خاله رنگ بازي كني و ... آرتان اشك تو چشماش حلقه زده بود، تربچه ها رو برداشت و داد به من كه با هم بودنمون آني بيشتر شود، لقمه اي كه خاله براش درست كرده بود رو داد به من كه با هم بودنمون لحظه اي بيشتر شود و بالاخره من بوسيدمش و در رو بستم و مي شنيدم كه مي گه مامان نره، مامان نره ...
تو حياط نگاه انداختم به پنجره، ديدم آرتان بغل خاله اش اشك مي ريزه، صورتش مچاله شده بود از غم، مثل قلب من، در حياط رو بستم و هر چي بد و بيراه بود نصيب خودم و كارم و علم روانشناسي كردم

شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۹

چه زود زود بزرگ مي شوي آرتان

آرتانم هر دفعه كه بهت نگاه مي كنم مي بينم – ا، يكدفعه چه بزرگ شدي، مني كه سعي مي كنم تمام لحظه هاي با تو بودن را دقيق باشم، چون مي دانم چه لحظات زيبايي دارد مي گذرد، اما باز مي بينم تو قد كشيدي و حرف هايي مي زني كه من مات مي مانم،
*ديروز آرتان داشت باغچه را آب مي داد و در واقع آب بازي مي كرد، مي گم آرتان بيا حاضر شو، بريم باغ توت بخوريم، مي گه بذار كارم تمام بشه مي آم و من حيران كه عين جمله خودم را بهم بر مي گرداند، وقتي دارم ظرف مي شويم و آرتان مرا صدا مي زند، غالبا مي گويم مامان بذار كارم تمام بشه مي آم
** آرتان گل قاصدك، رز، درخت توت، درخت كاج و شمشاد را مي شناسد، خوشحالم كه دوره گياه شناسي را گذرانده ام كه آرتان را با آنچه هر روزه در اطرافش مي بيند آشنا سازم، به نارون و اقاقيا علاقه اي نشان نداده است اما درخت كاج و درخت توت را عجيب دوست دارد، كاج را به خاطر ميوه هايش كه نقش اسباب بازي را برايش دارد و بنا بر سايز از بابا تا ني ني تقسيم بندي مي شود و توت را به خاطر شيريني توت كه وقتي دستش به شاخه برسد رسيده و نارس را نمي بيند و همه را به عنوان رسيده مي خورد و من مي مانم و فكرهام كه نكند دل درد بگيرد
*** تشخيص مي دهد كه بابابزرگ، مامان بزرگ در جايي ديگر به نام سمنان هستند و از تهران نسبتا فاصله دارد، وقتي بشنود كه داريم مي رويم سمنان تا جايي كه بتواند تلاش مي كند نخوابد
**** در مورد ترس آرتان از سگ با مشاوري صحبت كردم، گفتند لغت ترس را در منزل تا مي توانيد استفاده نكنيد، با سگ خانگي بازي كنيد، آرتان هر طور ميل دارد، اگر خواست از دور نگاه كند و اگر خواست بيايد بازي كند، تا مدتي هم اگر كارتون و فيلمي از سگ برايش مي گذاريد سگ هاي مهربان و كمك كننده باشند
***** اين روزها تا مي بيند لباس پوشيده ام بيام اداره، مي گه آرتان هم مي ياد اداره، مي گويم آدم بزرگ ها مي روند اداره، مي گويد: آرتان بزرگه

# كلاس چهل كليد خانم دادبه مي روم، نكاتي از كلاس:
- كودك پير 80 ساله است، مراد است و شما مانند مريدي بايد از او بياموزيد
- از تاثيرگذارترين موارد روي كودك، يكي بودن حرف پدر و مادر است
- هر آنچه هستيد كودك به طور كامل مي گيرد، سطح انرژي شما به صورت كامل منتقل مي شود، پس دروني شاد داشته باشيد و در لحظه با او بودن براي او باشيد
- كودك را آزاد بگذاريد، تا مرز خطر، فقط موارد خطرناك را رفع كنيد و بگذاريد كودك خودش تجربه كند
- عروسك نخريد، تنها اسباب بازي هايي كه كودك با دستش و فكرش با آن بازي كند به مقدار كم بخريد، كودك را ببريد در طبيعت، خود همه چيز مي آموزد
كلاس ها بالاتر از ميدان پونك، چهارديواري، برگزار مي شود، روزهاي سه شنبه 4:30 تا 6:30
و خوبي كلاس در آن است كه يكساعت اول به پرسش و پاسخ مي گذرد، هم دغدغه هاي مادرانه را متوجه مي شويم و هم جواب خيلي از سوالاتمان را مي گيريم. عنوان كلاس هست 40 كليد تربيت كودك كه خانم دادبه نظرشان 40 كليد تربيت خود است، من تنها يك جلسه رفته ام و نظر كلي را در جلسات آينده خواهم داد

شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۹

از آرتان

آرتان همه چيز را بو مي كند، كار به لوله بخاري و فلزات هم كشيده، من هم همراهيش مي كنم و مثلا مي گويم، آره بوي لوله بخاري مي ده و اسم مي برم كه آرتان از طريق اين حس قويش، اسامي خيلي چيزها را هم ياد بگيرد.

پنج شنبه شب عروسي عمو رضا بود و آرتان عاشق آهنگ پشت در سالن شروع كرد دست زدن و مثل هميشه من و باباش رو هم تشويق كرد كه دست بزنيم، وارد سالن كه شديم، صداي بسيار بسيار بلند و ر-قص نوري كه كار از ر-قص گذشته بود، آرتان را به گريه اي انداخت كه رفتيم بيرون، آرتان دستاش رو مي برد بالا و مي گفت صداش بلنده و به گوشش اشاره مي كرد و مي گفت خطرناكه، به نظر من هم اين حد بالاي صدا، واقعا براي گوش خطرناكه

اولين ديدار آرتان و بهار بسيار دلنشين بود، آرتان به چشم كوچكتري كه بايد حمايتش كنه به بهار نگاه مي كرد و موهاش رو ناز مي كرد و به مامان بهار هم پيشنهاد مي داد نازش كنه و جغجغه اي كه از ولايت خارجه برا بهار گرفته بود، اصرار داشت تو دست بهار بزاره

مدتيست براي از شير گرفتن آرتان در تلاشم و در اين راستا فعلا ممه چپ تعطيل شده است و وقتي به آرتان مي گويم مامان ببين ديگه ميمي شير نداره، مي گه داره، يه ذره داره. در اين راستا ياشار بسيار كمكم بود و شب ها بسيار عالي ذهن آرتان را به سمتي ديگر مي برد، ديگر كار به شعرهاي شهريار كشيده است، خاله مريم هم يك شب با عمو امين كمكمان بود و در اين راستا با تعريف داستان كدو كدو قلقله زن، مجبور شد كل فاميل را داخل كدو بكشد كه آرتان شبي بدون ميمي بخوابد

بهار، دختر برادرم

فرشته برادرم، روز اول ارديبهشت، ده دقيقه به دوازده ظهر به دنيا آمد، بهار نازنينم، قدم هاي كوچولوت، رو چشم عمه، خوش آمدي.

دارم خودم را مي شناسم، با به دنيا آمدن بهار، متوجه شدم كه چقدر جاش خالي بوده و اين همه سال من نمي دانستم كه چه خلا عميقي در درونم بوده است

یکشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۹

كلاس آموزشي با عنوان پيدا كردن پرستار

پروسه پيدا كردن پرستار براي آرتان، مثل يك كلاس فشرده آموزشي براي من بود، از موسسات مختلف مي آمدند منزل ما، بيشتر افراد در صحبت اوليه رد مي شدند، خيلي ها نياز مالي شان در آن حد بود كه من دلم مي خواست آنقدر پولدار بودم كه بدون آنكه كمكم كنند، از لحاظ مالي كمكشان كنم، بعضي ها آنقدر از خودشان تعريف مي كردند كه من دلزده مي شدم، از بين حدود 25 نفر ماندند 3 نفر، و در نهايت از بين اين سه نفر فردي را انتخاب كردم كه فاصله خانه شان تا ما دورتر از آن دو مورد بود، اما بسيار فعال و پرجنب و جوش هستند، درخواست حقوق بيشتر از موسسه هم نكردند، بايد ديد در چند روز آتي چه برداشت هايي از ايشان خواهم داشت، چون مي خوام از ناراحتي هام بنويسم ترجيح مي دم از آرتان مقداري بگويم و بعد بروم سراغ خودم و ياشار و مشكلاتمان، آرتان به عكس هاي مزرعه نگاه مي كنه و به نظرش يه ببعي شبيه مامانه و آقا گاوه شبيه بابا، بهش مي گم آرتان پس آرتان كو، اشاره مي كنه به خانه داخل عكس و مي گه رفته تو خونه، آرتان حيوانات را خيلي دوست داره و از فرط علاقه مامانش رو هم شبيه ببعي مي بينه.
مدتيه شروع كرده به صحبت با در و ديوار و موتور و ميوه ها و هر چي در اطرافشه، علاقه اش به بادكنك خيلي زياده و هر دفعه مي خواد از آقا فروشنده بادكنك بخره،
مطالب زير در مورد آرتان نيست، مشكلات من با ياشاره،

سكانس اول :
وارد سومين هفته بعد از عيد و سومين هفته كاري شديم، ما تهران فاميل داريم و دوست بي نهايت، همه شاغل، اما كار من، از رئيس بزرگ گرفته تا رئيس پژو هشكده ما، همه عوض شده اند، مجبور بوديم با اين شرايط كاري يك روز من برم سر كار، يكروز ياشار، روز اول ياشار رفت سر كار، نوبت دوم كار با كلي مشاجره حل شد، اما نوبت سومش كه رسيد ديگه تحملش تمام شد و علنا گفت نمي خواد بر ي سر كار، مگه چند نفر برا بچه شون پرستار گرفته اند؟ -اگه من دنبال همه چيز باشم، مشكلي وجود نداره ، در مورد پرستار و نرفتن آرتان به مهد قبلا با هم تفاهم داشتيم-

سكانس دوم:
بابا مامان ياشار هر دو آزادند و مشغله كاري ندارند، با ياشار پيشنهاد دادم بگو يك هفته اي كه مي خواهيم پرستار جديد و آرتان دوست بشند بيان خونه ما كه نظارت داشته باشند، مثل خاله قبلي آرتان كه مامان من يك هفته آمدند پيش ما، ياشار زنگ زد و جواب شنيد كه الان موقعيت حساسي برا باغشون هست و بايد باغ رو آب بدن و نمي تونند بيان، دست بر قضا پنج شنبه جمعه همون هفته عروسي يكي از فاميلاشون بود تهران، به ياشار گفتم، ببين بابا مامان شما برا آرتان نمي تونند بيان، اما حاضرم قسم بخورم آخر هفته مي يان برا عروسي، ديروز وقتي شنيدم كه آومده بودند برا عروسي، خيلي تو فكر فرو رفتم، خيلي زيرخاكي هايي كه قول داده بودم بهشون فكر نكنم داشتند به سمت ذهنم مي آمدند اما خب حوادث همين چند وقته براي نتيجه گيري كافيه و لازم نيست به خودم بدقولي كنم

سكانس سوم:
اين روزها پرستار جديد انتخاب شده و هر روز بايد از خانمي از دوستان و فاميل كمك بگيريم تا آرتان كم كم باهاشون رفيق بشه، ديروز كه من خانه ماندم و مرخصي گرفتم، قرار شد ياشار با دوستان براي اين جريان هماهنگ كنه، هر وقت هم دومين تلاشش به سنگ مي خوره، من مي شم آماج حملات كه " خب من چكار كنم" يا اينكه "مگه دوستاي ما جدان" من نمي توانم همسرم را متوجه بديهيات كنم كه من خودم يكروز مرخصي گرفتم ماندم خانه و با پرستار جديد رفتيم بيرون كه آرتان راحت تر با قضيه كنار بياد، حالا اينكه از يكي از آشنايان يا دوستان بخواهي بيان كار سختيه، و آخرش هم تك تكشون رو خودم پيشنهاد دادم كه ياشار به ذهنش برسه و تماس بگيره، اما مكالمه اي كه من كلي خنده ام گرفت، ياشار مي گه به مريم (خاله آرتان) بگو بياد، مي گم گفتم برا سه شنبه مرخصي بگيره و بياد ، بعد از ده دقيقه اي مي گم راستي ياشار به خواهرت بگو بياد، مي گه چه جوري، اون كه سر كاره، چهره من رو تصور كنيد مگه مريم سر كار نيست، مگه من از بعد از عيد تا همين الان تمام مرخصي استعلاجي هام نرفت، بعد خودش متوجه شد، زنگ زد به خواهرش و من كه مطمئن بودم به نتيجه و خب جواب منفي شنيد، البته همين عمه دايم داره قربون صدقه آرتان مي ره،

سكانس چهارم:
ادامه دارد ....

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

بيست و يك ماهگي

آرتان در بيست و يك ماهگي به رواني صحبت مي كند و ديگر قسطنطنيه اي كه خاله مريم از خيلي وقت پيش انتظار داشت بشنود را راحت تلفظ مي كند، امر و نهي و خواستن و نخواستن هايش را كامل مي رساند، بسيار خوشحالم كه بسيار دقيق است مثلا چند روز پيش مي خواستيم برويم بيرون و گفتم ببين بابا جوراب پاشه، بابا بزرگ جوراب پاشه، آرتان هم جوراب پاش كنه كه بريم بيرون، فورا نگاهي به همه انداخت و گفت مامان بزرگ جوراب پاش نيست
ژاكتش را خودش در مي آورد، ليوانش را اصرار دارد بدون كمك ما خودش دست بگيرد و سعي دارد قاشق را درست، در جهت مناسب تا دهان كوچولويش برساند
تا اين سن آرايشگاه نرفته است و مامان در خواب موهايش را كوتاه نموده است
پسرك من فعلا پرستار ندارد و خاله مهربانش كه از قبل هم گفته بودند نمي توانند تشريف بيارند، بعد از عيد، جدي ما را ترك كردند و ما همچنان در جستجوييم، اگر شما هم فرد مهرباني را سراغ داريد لطفا به ما معرفي كنيد
وبلاگ دوستان رو كه مي خونم بعضي وقت ها عميق تو فكر مي روم، بر فرض مطلب آخر ليلي كه عين جمله را مي آورم: سوزوکی از پیشروان آموزش موسیقی به کودکان می گوید همچنانکه بیم داریم بچه های حرف های رکیک را نشنوند و دشنام ها را تکرار نکنند باید از موسیقی ناهنجار هم دوری کنیم. کودکان موسیقی را چنان می فهمند که زبان را. اگر امروز با آوازهای بی معنی و سخیف سرگرمشان می کنیم، باید بدانیم که تغییر ذائقه آنها در بزرگسالی بسیار دشوار خواهد بود.
اين روزها سعي دارم كنترل مثبتي بر تلويزيون داشته باشم، ما كه پنج سال تلويزيون نداشتيم و الان هم كانال هاي ايران رو نداريم و هنوز به دليل مثبتي براي داشتن كانال هاي جمهوري اسلامي نرسيده ايم، در مورد موسيقي وقتي Mezzo را مي گذاريم و آرتان به تك تك آلات موسيقي اشاره مي كند كه اين چيه و من سعي مي كنم نحوه دست گرفتن و زدن آن ساز را براي آرتان تكرار كنم و مطمئنم كه او بي برو برگرد آموخته است باز دوباره بر مي گردم به خودم كه با اين همه نادانسته ها چه كنم، چون موسيقي كلاسيك است و من در نهايت فلوت و ساكسيفون و چند تا ديگه را مي شناسم، بايد به اين دنياي وسيع چشمكي بيندازم و شايد با آرتان شروع كنم سازي را.
آرتان در اين سن علاقه عميقي به نقاشي دارد و اسب، بسيار شادم كه اتاقش پر از خط خطي هاي آرتان است و نقاشي هاي ديگران، البته پيش زمينه ذهني اين جريان و مثبت بودنش از سفر چين چند سال پيش است كه در هاستل ها، بر روي ديوارها كلي خاطره با پرچم كشورها ثبت شده بود و ما هم چقدر ذوق مي كرديم كه از حافظ و سهراب و سيدعلي صالحي و هر آنكه دوست داشتيم خاطره بنگاريم. اما نقاشي هاي آرتان: مي گويد اسب مي خواهد بكشد و چند تا خط مي كشد، مي گويم مامان پس دمش كو، يك خط ديگه مي كشه، مي گم من چشماش رو نمي بينم باز يك خط ديگه مي كشه، هر كسي هم كه بخواد براش نقاشي بكشه اولين خواهشش اينه كه يه اسب بكشه براش و عمو امين آرتان در اين امر استادند
ديروز آرتان مي گفت بابا براش اسب بخره، بهش مي گم كجا بزاريمش به اتاق خودش اشاره مي كنه كه اينجا و چقدر ما صحبت كرديم كه راضي بشه فعلا اسب نخريم چون تو اتاقش و تو خونه ما جا نمي شه
هفته دوم تعطيلات آرتان ميزبان يك ويروس بدقلق گوارشي بود كه بعد از يك هفته تمام هنوز پس لرزه هاش تمام نشده، با استفراغ زياد، صبح ساعت 6 بيدار شد و من به تجربه هاي قبلي مي دانستم كه بايد بسيار كم كم مايعات فقط بدهم، مي توانستم آنرا كنترل كنم اما شير خودم را چه مي كردم، تصميم جدي هم داشتيم كه دكتر نبريم، اما تا بعد اظهر كه تهوع و استفراغ آرتان ادامه پيدا كرد متوجه شديم كه مجبوريم به دكتر مراجعه كنيم و دكتر بيمارستان آتيه آمپول ضد تهوع به آرتان داد و قرص و شربت، كه آمپول را زديم و آرتان دايم مي گفت پتو پتو، به علت استفراغ هاي پي در پي پسرك من سردش شده بود و من اين را وقتي متوجه شدم كه مامان بزرگ آرتان چند روز بعد كه اين ويروس را تجربه مي كرد، يك پتو به سرشون بسته بودند و سه تا هم روشون انداخته بودند و من اشكم در آمده بود كه پسرك من چي كشيده، پوره سيب زميني در حد يك قاشق از روز چهارم جواب داد و قبل از آن بعد از چند ساعت جامد خورده شده را بالا مي آورد، بعد از گذشت هفت روز آرتان بهتره اما از ناسازگاري ها و يك دفعه رو زمين دراز كشيدنش و ... معلومه كه اوضاع گوارشي هنوز سامان نيافته است. آرتان عادت داره به همه چيز دست مي زنه، هر چيز جديدي، تو خيابان كه مي ريم گاهي چيزهايي را لمس مي كند كه من حالم بد مي شه، هر چند دكتر گفت اين بيماري در بهار شايع است من تصورم از دليل بيماري آرتان همين دست به هر جا زدن و دوباره به دهان زدن است. دكتر قرصي هم داده بود به آرتان كه كاشف شديم براي تهوع بعد از شيمي درمانيست و من به آرتان ندادم و اينكه چرا دكتر چنين دارويي داده است را هم متوجه نشدم.
* نياز به راهنمايي دارم در مورد ترس و اضطراب كودكان، آرتان از سگ هم به نظر مي ترسد و هم اينكه اينقدر دوست دارد كه ما هر روز مسيري را تا ساختماني نيمه كاره مي رويم كه آرتان هاپو رو ببينه، اول اينكه مطمئن نيستم كه آرتان از سگ مي ترسه، چون كلا محافظه كارانه به سمت افراد و حيوانات مي رود، اما گاها مي گه آرتان با هاپو دوست نمي شه، هاپو آرتان رو مي خوره، دوم اينكه، اگه ترس باشه، چطوري بايد برخورد كنم. چند وقت پيش هم خانه يكي از دوستان بوديم آرتان آيفن تصويريشون رو مي زد و در باز مي شد، در نهايت آرمين، پسر دوستمون به آرتان گفت اگه در رو باز بذاري آقا دزده مي آد كفشامون رو مي بره، آرتان از اون روز مي گه آقا دزده مي ياد، يا در اتاق كامپيوتر رو اصرار مي كنه كه ببنديم و گاها مي گه آقا دزده مي ياد، كفش هاي آرتان رو مي بره برا ني ني هاش، كاشكي آنچه از تصورات مثبت منفي در ذهن پسركم هست مي دانستم كه درست بر خورد مي كردم.

یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۹

نوروز 89

هفت سين خونه ما كه تنها دو ساله خودم رو مقيد به اون كردم
باي باي ببعي ها
آرتان در باغ آتا
آرتان و پينار(دخترعمه)

* آْرتان آهنگ هاي آذري را خيلي دوست دارد، همه فاميل سر سفره نشسته ايم كه از اتاق كوچيكه خونه آتا كه تلويزيون آنجاست صداي آهنگي آذري مي آيد، آرتان بلند مي گويد آهنگ و به سمت اتاق مي دود و تنها مشغول ر –ق -ص مي شود،
** فرودگاه سهند بسيار كوچك و جمع و جور است و به دل آدم مي نشيند، وارد كه مي شويم در هر سمت افراد سپاهي كه كنترل كل فرودگاههاي كشور با آنهاست ايستاده اند و آرتان در آن وسط با آهنگ تلويزيون صدا سيماي جمهوري اسلامي مشغول ر- ق – ص است.
*** آرتان اوف شدن را وقتي مي داند كه صداي طرف مقابل در آيد، مي زد به پاي پينار و پينار چيزي نمي گفت، بهش مي گم مامان اوف مي شه، مي گه نه، اوف نشد.
**** آرتان فقط وقتي دستاش سياه باشه كثيف مي دونه، بهش مي گم بريم دستات رو بشور، دستاش رو باز مي كنه و مي گه دسيف نيست، آرتان غالب اوقات به "ك" مي گه "د"

سه‌شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۸

آواز زيباي پرنده ها

ديشب آرتان تو ماشين خوابش برد و چون كل روز را نخوابيده بود من ترجيح دادم پوشكش رو عوض نكنم كه راحت بخوابه، صبح ياشار موند خونه كه آرتان رو نگه داره و دايم به من مي گفت چرا زود نمي ري، من خيلي كسر كاركرد دارم و يكساعت تو اداره بودن هم برام يكساعته، اما كارهايي رو بايد مي رسيدم كه مطمئن بودم ياشار انجام نمي ده يا يادش مي ره، منم ديگه قرار نبود برگردم خانه، به ازاي هر نكته اي هم كه به ياشار يادآوري مي كردم با حالت بدخلقي كه يعني چقدر مي گي؟ سرش رو تكون مي داد، ساعت ده صبح زنگ زدم كه حال آرتان رو بپرسم و پرسيدم پوشكش رو بيدار شد عوض كردي؟ گفت نه، گفتم ياشار اين بچه از ديشب عوض نشده، با نهايت جسارت يا از سر استيصال گفت آخه جيش نكرده، من اينقدر عصبي شدم كه اگه تو اداره نبودم ... آخه من همون ديشب متوجه شدم كه بهتره عوضش كنم، و فقط فكر كنم صبح اين يك كار رو انجام ندادم و به ياشار هم يادآوري نكردم و خب ديگه مطمئنم اين برنامه* اگه يك ويرگول ناقابلش جا بمونه اررور مي ده و اجرا نمي شه
*از نظر من ياشار مثل برنامه هاي كامپيوتري، بدون كمترين خلاقيتي در امر بچه داري عمل مي كنه، ياد گرفتني هم در كار نيست چون خيلي رك مي گه من ياد نمي گيرم، مثلا تا 2 سالگي آرتان باباش تا به حال يك بيت شعر بچگونه براش نخونده، كوچكترين چيز از نظر من بديهي ناگفته بمونه، اجرا نمي شه و سيستم در كل ايراد مي گيره
** ديگه هيچ بيابان امني هم تو اين كشور نمونده كه لا اقل سر به بيابان بگذارم
*** 88 خيلي سن من رو زياد كرد، گاها احساس پيري مي كنم، دلم فهفهه هاي بي خيالي سرخوشي مي خواد . تا كمر از پنجره رو به عيد ماشين بيام بيرون و آهنگ هاي ستار و گلهاي پامچال و فرار كردن خرگوش هاي جنگلي، 89 هيچ كي اندازه من منتظرت نيست

دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۸

جدول

تا به حال جدول هاي حصار فضاي سبز اداره را ديده بوديد؟ اگه يكروز كوچولوتون رو با خودتان ببريد اداره، چيزهايي رو مي بينيد كه تا به حال نديده بوديد و كاربري هاي جديد از آنها كشف مي كنيد. آرتان جدول ها رو به چشم قطار مي ديد و روي آنها نشسته بود و صداي هوهوچي چي در مي آورد و هر كدام از آقايان همكار مامانش كه رد مي شدند مي گفت: آقاي راننده