پروسه پيدا كردن پرستار براي آرتان، مثل يك كلاس فشرده آموزشي براي من بود، از موسسات مختلف مي آمدند منزل ما، بيشتر افراد در صحبت اوليه رد مي شدند، خيلي ها نياز مالي شان در آن حد بود كه من دلم مي خواست آنقدر پولدار بودم كه بدون آنكه كمكم كنند، از لحاظ مالي كمكشان كنم، بعضي ها آنقدر از خودشان تعريف مي كردند كه من دلزده مي شدم، از بين حدود 25 نفر ماندند 3 نفر، و در نهايت از بين اين سه نفر فردي را انتخاب كردم كه فاصله خانه شان تا ما دورتر از آن دو مورد بود، اما بسيار فعال و پرجنب و جوش هستند، درخواست حقوق بيشتر از موسسه هم نكردند، بايد ديد در چند روز آتي چه برداشت هايي از ايشان خواهم داشت، چون مي خوام از ناراحتي هام بنويسم ترجيح مي دم از آرتان مقداري بگويم و بعد بروم سراغ خودم و ياشار و مشكلاتمان، آرتان به عكس هاي مزرعه نگاه مي كنه و به نظرش يه ببعي شبيه مامانه و آقا گاوه شبيه بابا، بهش مي گم آرتان پس آرتان كو، اشاره مي كنه به خانه داخل عكس و مي گه رفته تو خونه، آرتان حيوانات را خيلي دوست داره و از فرط علاقه مامانش رو هم شبيه ببعي مي بينه.
مدتيه شروع كرده به صحبت با در و ديوار و موتور و ميوه ها و هر چي در اطرافشه، علاقه اش به بادكنك خيلي زياده و هر دفعه مي خواد از آقا فروشنده بادكنك بخره،
مطالب زير در مورد آرتان نيست، مشكلات من با ياشاره،
سكانس اول :
وارد سومين هفته بعد از عيد و سومين هفته كاري شديم، ما تهران فاميل داريم و دوست بي نهايت، همه شاغل، اما كار من، از رئيس بزرگ گرفته تا رئيس پژو هشكده ما، همه عوض شده اند، مجبور بوديم با اين شرايط كاري يك روز من برم سر كار، يكروز ياشار، روز اول ياشار رفت سر كار، نوبت دوم كار با كلي مشاجره حل شد، اما نوبت سومش كه رسيد ديگه تحملش تمام شد و علنا گفت نمي خواد بر ي سر كار، مگه چند نفر برا بچه شون پرستار گرفته اند؟ -اگه من دنبال همه چيز باشم، مشكلي وجود نداره ، در مورد پرستار و نرفتن آرتان به مهد قبلا با هم تفاهم داشتيم-
سكانس دوم:
بابا مامان ياشار هر دو آزادند و مشغله كاري ندارند، با ياشار پيشنهاد دادم بگو يك هفته اي كه مي خواهيم پرستار جديد و آرتان دوست بشند بيان خونه ما كه نظارت داشته باشند، مثل خاله قبلي آرتان كه مامان من يك هفته آمدند پيش ما، ياشار زنگ زد و جواب شنيد كه الان موقعيت حساسي برا باغشون هست و بايد باغ رو آب بدن و نمي تونند بيان، دست بر قضا پنج شنبه جمعه همون هفته عروسي يكي از فاميلاشون بود تهران، به ياشار گفتم، ببين بابا مامان شما برا آرتان نمي تونند بيان، اما حاضرم قسم بخورم آخر هفته مي يان برا عروسي، ديروز وقتي شنيدم كه آومده بودند برا عروسي، خيلي تو فكر فرو رفتم، خيلي زيرخاكي هايي كه قول داده بودم بهشون فكر نكنم داشتند به سمت ذهنم مي آمدند اما خب حوادث همين چند وقته براي نتيجه گيري كافيه و لازم نيست به خودم بدقولي كنم
سكانس سوم:
اين روزها پرستار جديد انتخاب شده و هر روز بايد از خانمي از دوستان و فاميل كمك بگيريم تا آرتان كم كم باهاشون رفيق بشه، ديروز كه من خانه ماندم و مرخصي گرفتم، قرار شد ياشار با دوستان براي اين جريان هماهنگ كنه، هر وقت هم دومين تلاشش به سنگ مي خوره، من مي شم آماج حملات كه " خب من چكار كنم" يا اينكه "مگه دوستاي ما جدان" من نمي توانم همسرم را متوجه بديهيات كنم كه من خودم يكروز مرخصي گرفتم ماندم خانه و با پرستار جديد رفتيم بيرون كه آرتان راحت تر با قضيه كنار بياد، حالا اينكه از يكي از آشنايان يا دوستان بخواهي بيان كار سختيه، و آخرش هم تك تكشون رو خودم پيشنهاد دادم كه ياشار به ذهنش برسه و تماس بگيره، اما مكالمه اي كه من كلي خنده ام گرفت، ياشار مي گه به مريم (خاله آرتان) بگو بياد، مي گم گفتم برا سه شنبه مرخصي بگيره و بياد ، بعد از ده دقيقه اي مي گم راستي ياشار به خواهرت بگو بياد، مي گه چه جوري، اون كه سر كاره، چهره من رو تصور كنيد مگه مريم سر كار نيست، مگه من از بعد از عيد تا همين الان تمام مرخصي استعلاجي هام نرفت، بعد خودش متوجه شد، زنگ زد به خواهرش و من كه مطمئن بودم به نتيجه و خب جواب منفي شنيد، البته همين عمه دايم داره قربون صدقه آرتان مي ره،
سكانس چهارم:
ادامه دارد ....