Tuesday، February 09، 2010

چند عكس

نه، نه از من عكس نگيريد
آرتان و پينار در حال قطار سواري

مامان عاشق اين عكس دندوني آرتانه

اگه از آرتان بپرسيد كي اين نون ها رو ريخته، با كمال شجاعت ميگه آرتان

قوري قوري آرتان كه يادتونه، اون سبز پررنگه، عمه كوچيكه يه زوج هم براش آورده

Monday، February 08، 2010

ذرت يا هويج

بعضي وقت ها به دليل ثبت خاطرات آرتان مي نويسم، گاهي براي غرغر كردن هام، و بعضي وقت ها هم از ناراحتي به نوشتن از آرتان پناه مي برم؛
آرتان دو هفته اي با يك ويروس در حال جنگ بود و بعد از يك هفته كه خوب نشد، مامان يك هفته اي سر كار نرفت و در اداره غشقرقي بر پا شد كه اون سرش دو هفته ديگه كه موعد تحويل پروژه است معلوم مي شود. اين ويروس با تك سرفه هاي خشك آمد و كم كم زياد شد و كار رسيد به سرفه هاي خلط آلود و آنچنان شديد كه آرتان به دليل آن بالا مي آورد، بعد اينقدر خلطش زياد شد كه بعد از يك ساعت بلند مي شد سر جايش، تو رختخواب مي ايستاد و بالا مي آورد، قطره هم كه مي ريختم، تمام موارد جمع مي شد و صبح كه بيدار مي شد همان اول صبح قلپ قلپ بالا مي آورد، از اتفاق در اين ميانه متوجه شديم كه گوش پسرك ما هم چركيست و از اتفاق دوم اينكه به آزيترومايسين حساسيت داد و لپ هاش شروع كرد جوش زدن، بعد شروع كرديم سفيكسين، بايد من مي رفتم سر كار، يا بايد آرتانم را همراهي مي كردم كه هيچچي جز شير من نمي خورد و هفته دوم كه رفتيم دكتر يك كيلو كمتر شده بود؟ در اين ميان كاشف شدم كه پسرك من كوچكتر هم كه بوده به آزيترومايسين حساسيت نشان داده و چون اگزماي شديدي داشت روي لپ هاش، من اصلا متوجه نشده بودم، حالا چه بلايي سر پسرك من آمده؟
آرتان لباسشويي رو روشن مي كنه، چون از برق كشيدم چراغ ها روشن نمي شود، آرتان مي گه، مامان باتري نداره.
رنگ قرمز و سبز و بنفش و آبي و نارنجي را از هم تشخيص مي دهد، همان توپ هاي بسيار مفيد خاله سارا، ديشب ياشار كشف كرد، البته همه اتوبوس ها نارنجي هستند، با اطمينان تمام به اتوبوس آبي اشاره مي كند و مي گويد نارنجي
از يك تا ده مي شمرد و به هشت محل نمي گذارد، اين هم كشف مامان بزرگش بود
صبح هنوز بيدار نشده مي رود سراغ كامپيوتر كه از سري بيبي انيشتن ببيند، خودش مي گه، كامپيوتر هاپيش، يعني كامپيوتر خوابيده، بعد با شيرينترين زبان دنيا مي گه، بيداره، يعني بيدارش كن و من با تمام اعتقادم به اينكه بچه زير دو سال نبايد كامپيوتر و تلويزيون ببيند، با تمام وجود كامپيوتر را برايش روشن مي كنم.
با هم داشتيم ذرت مي كاشتيم در باغچه، آرتان ذرت را مي كوبد به زمين تا دانه هايش بريزد بيرون و بعد مي گويد ا، هويج شد

Sunday، January 24، 2010

تغييرات خواب آرتان

اين چند ماه اخير بسيار ماجرا داشتيم با خواب آرتان، ساعت خوابش يك هفته اي به يك نيمه شب شيفت پيدا كرده بود، در حاليكه به خواب روزانه اش چيزي اضافه نشده بود، صبح بيدار شدنهاي ساعت شش هم همچنان ثابت بود، بعد به مرور نيم ساعتي، يعد يكساعتي به صبح بيدارشدن ها اضافه شد تا بدانجا كه من از پرستار آرتان خواستم يكساعت ديرتر بيايند. بعد شب ها باز تغيير كرد، همه اين ها را مي گويم براي مني كه قبلا قبلا ساعت خوابم به طور ثابت نه شب بود و صبح ها زود بيدار مي شدم. براي خوابيدن هاي آرتان هم كم كم خانه را ساكت مي كرديم و برق ها را كم كم خاموش مي كرديم، اوايل آرتان به اين روش مي خوابيد، بعد ياد گرفت كه بعد از اينكه به شعر ها گوش داد بلند شود و بگويد دست، يعني دستت رو بده برويم بازي، كم كم چراغ هاي خاموش روشن مي شد تا اينكه آرتان راضي شود به اتاق خواب برگرديم، ديشب واقعه اي عجيب به وقوع پيوست، همه جريانات آماده سازي براي خواب صورت گرفت و پسرك من تمايلي به خواب كه هيچ، تمايلي به شنيدن شعر هم نشان نداد، بعد دوباره برق ها روشن شد و ما شروع كرديم روال زندگي را پي گرفتن، داشتم با تلفن صحبت مي كرد كه آرتان آمد روبه رويم نشست و اشاره كرد به تلفن و باي باي كرد، يعني خداحافظي كن، بعد گفت مامان، ها پيش(خوم پيش)، يعني مامان برويم بخوابيم، من آنچنان چشمام گرد شده بود كه نمي دانستم چطور خداحافظي كنم و برويم با پسركم بخوابيم.
* آرتان در سن نوزده ماهگي يك تا يك و نيم كيلو از منحني وزنش كمتر است، هر چند لپ هايش بسيار به چشم اطرافيان مي آيد
** آرتان بيشتر از چهارده تا دندان دارد يعني لااقل دو دندان آسياب دارد، وليكن خوب نمي جود و من هم چنان برايش آسياب مي كنم و غذا را له مي كنم، اگر يك مقدار كوچك از حجم معمول بزركتر باشد، آرتان كه نمي تواند قورت بدهد، عق مي زند و گاها همراه آن كلي بالا مي آورد، مي توانيد كمك يا راهنمايي بفرماييد

Wednesday، January 20، 2010

اولين جمله آرتان

آرتان هجده روز كه از هجده ماهگيش گذشت، يعني ديشب، اولين جمله كامل را بيان كرد: اسب آبي صدا ميده . آرتان اسب آبيش رو كه موزيكاله، خيلي دوست داره
مامان ارتان مطالعه رو از نو شروع كرده، اگر چه روزي تنها پانزده دقيقه

Monday، January 18، 2010

به سنگ غم مشكن دگر چو شيشه مينا دلم

آرتان، پسرم اين روزها از بابات خيلي دلگيرم، روزي كه اين نوشته ها را مي خواني بداني كه من براي لذت بردن از زيبايي هاي ناب بچه گانه ات با چه ذهن پر تشويشي روبه رو بودم. انتظارات پدرت تمامي نداره، آيا تا يكسال و نيمي تو، پدرت يكبار و فقط يكبار متوجه شده كه من هميشه از نهايت خستگي خوابم مي بره، آيا پدرت متوجه شد اون باري كه من همش گفتم نريم مسافرت و شب دوم مسافرت با اون همه تداركي كه ميزبان مهربونمون ديده بود، من بيهوش شدم و تا صبح هذيان ديدم، تو تازه چهار دست و پا مي رفتي؟ باور مي كني هنوز از خجالتم به او ميزبان مهربون زنگ نزدم، حتي براي تشكر.
آرتان بابا ياشار فكر مي كنه كه چرا من اينقدر سختمه برم مهموني، چون تمام مدت من بايد پا به پاي پسركم شيطنت كنم و چيزهايي را برداريم، بپاشيم و از نو مرتب كنيم و بچينيم و گه گاه مثل خونه خاله ترگل دختر و پسر رو يخچالش رو براي هميشه بلند كنيم و بياريم خونه خودمون و اين مدت بابا با دوستان صحبت كنه و بدون تذكر من هيچ وقت يادش نمي ياد كه منم دوست دارم صحبت كنم و از تجربه دوستانم استفاده كنم و گه گاه بدون هيچ دليلي فقط به يمن جمع دوستانه قاه قاه بخندم؛ تازه مهموني رفتن خوبه، چقدر دلم مي خواد مهموني بدم، خونمون مثل قبل پر رفت و آمد باشه و چقدر تو نازنينم لذت مي بري، اما من ناتوانم از اينكه هم گوشه چشمم به دنبال تو باشه و هم از مهمونهام پذيرايي مناسب كنم، انتظار دارم بابات حواسش به تو باشم و من پذيرايي كنم يا برعكس.
بابا ياشار چند شب پيش به من مي گه كه من همش بهش دستور مي دم، آخه اگه وقتي پسرم تو خوابيدي، بابا وسايلت رو جمع كنه، يا وقتي كمردرد من رو مي بينه بياد در شستن تو پيشقدم بشه، آيا لازم مي شه من ازش بخوام اين كارها رو انجام بده؟ بابا كه بعد از خواب تو سه ساعت مي شينه فيلم مي بينه، آيا جمع كردن اسباب بازي هاي تو پنج دقيقه بيشتر وقت مي بره؟ آرتان كاش بابات جاي سايت بالاترين و تابناك و ... ده دقيقه در روز در مورد روانشناسي كودك مي خواند و آن وقت جاي دايم زخم زدن به من كه مگه ما چطوري بزرگ شديم، مگه ما الان سالم نيستيم كه دايم دنبال اين ويتامين و اون كالري براي تو مي گردم، متوجه مي شد كه ظهور عنواني به نام كودك به دوره ما بر مي گردد و اين علم نوپاي كودك قدمت چنداني ندارد و در نسل پيشين كمتر خانواده اي دنبال تغذيه و بازي هاي فكري و ... بوده است و مسلم اينكه ما در قبال آگاهي يمان مسئوليم و هيچ يك از ما بابت چيزي كه وجود نداشته به خانواده هايمان ايرادي وارد نمي كنيم. چقدر دوست دارم گرمترين خونه دنيا رو داشته باشيم و مگه مي شه چيزي رو بخواهيم و توانا ييش رو نداشته باشيم؟ مطمئنم اونقدر كه نگاههاي مطمئن و مهربان ما براي تو اهميت دارد، تغذيه ات اهميت ندارد

Saturday، January 16، 2010

اي- بي - سي- دي

آرتان عاشق لغت بدو بدو است، اين قدر كه مامان كارهاش رو بدو بدو انجام مي ده، بدو بدو غذا حاضر مي كنه، بدوبدو ظرف مي شوره، بدو بدو خونه رو مرتب مي كنه و ... آن روز به آرتان گفتم شما بريد تو پاركينگ من هم بدو بدو مي آم، ديگه آرتان از دهنش نمي افته بدو بدو
آرتان من به بابا نوئل مي گه عمو نوئل
باباي آرتان با پسرش تركي صحبت مي كنه، آرتان از بين اسباب بازيهاش عاشق توسباقايي است كه دست و پاش فنري هست و ميلرزه(توسباقا همون لاكپشت است)
از مدت ها پيش براي آرتان آلف- ب- پ 000 و اي- بي- سي – دي ... انگليسي رو با ريتم مي خوندم و وقتي ذوق آرتان را مي ديدم، خودم هم به تكرارش تشويق مي شدم، چند روز پيش ديدم آرتان به انگليسي روي لباسشويي اشاره مي كنه و مي گه اي- بي – سي – دي
براي آرتان كيك يزدي هم كه بخري، مي گه تولد تولد، ديگه كار به اونجا رسيده كه بابابزرگ مامان بزرگ آرتان كه اومده بودند خونه مون شيرينيي خريده بودند كه آرتان بتونه روش شمع بذاره و دست بزنه و تولدتولد بگيره(مبدع تولد تولد براي آرتان خاله مريم بوده)

Sunday، January 10، 2010

!

آرتان زرافه اش رو گذاشته رو شيرش و اشاره مي كنه به آقا شير با اون يال و كوپالش و مي گه اسب !