شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۶

گيلان

استان گيلان را بسيار پراكنده گشته بودم، داداشي و خانواده نوروز سال قبل رفته بودند قلعه‌رودخان و بسيار تعريف مي‌كرد، بعد از اينكه اين هفته ما رفتيم ديديم، من كلي به داداشي اعتراض كردم كه بايد مي‌گفتي كه اين قدر پرابهته، بايد خيلي خيلي بيشتر تعريف مي‌كردي و ما را قانع مي‌كردي كه خيلي زودتر از اين‌ها مي‌رفتيم و اين همه زيبايي را مي ديديم، توصيه من به همه دوستاني كه تا به حال قلعه رودخان نرفته‌اند اين است كه آب دستان است بگذاريد زمين و همين الان برويد كه مي‌ارزد. از شهر فومن تابلوهاي قلعه رودخان به راحتي شما را راهنمايي مي‌کند تا به روستايي به‌نام حيدرآلات مي‌رسيد و در انتهاي روستا مي‌توانيد ماشين را پارک کنيد و از مسير سنگفرش، پياده ادامه دهيد. حدود يک ساعت تا يک‌ساعت و نيم طول مي‌کشد به قلعه برسيد، اين ميراث فرهنگي‌مان اولين بار در سال هزار و سيصد و چهل و چهار توسط دو خارجي گزارش مي‌شود که سبب ميشود در سال هزاروسيصدوپنجاه وچهار ثبت ميراث فرهنگي گردد. هم‌اکنون مسير بسيار تميزي براي رسيدن به قلعه سنگفرش شده است و شاه‌نشين آن در حال بازسازيست. در طول مسير شير آب خوردن وجود دارد و در خود قلعه سرويس بهداشتي ساخته شده است. شب‌ماني در قلعه حس خاصي دارد که اگر تمايل داشتيد از قبل از ميراث فرهنگي تهران و يا رشت بايد نامه بگيريد مکان ديگري که در اين سفر ديديم و بسيار مرا به‌وجد آورد موزه ميراث روستايي بود. از رشت که راه مي‌افتيد به سمت تهران، نرسيده به پليس راه، که در حال حاضر پل در حال ساختي نشانه آن است، درپارک جنگلي سراوان،‌ خانه‌هاي قديمي مناطق مختلف استان گيلان را مي‌بينيد، خانه‌هاي قديمي را با همان الوار به اين مکان انتقال داده‌اند. حصيربافي و نان‌پزي روستايي و صنايع دستي استان به سهولت در اختيار شماست. اين موزه با همکاري يونسکو، ايران و فرانسه در حال ساخت است، بناها آنقدر طبيعي دوباره برپا شده‌اند که بوي قديمي‌شان حفظ شده‌ است، آنچنان که فکر مي‌کنيد از طويله دقايقي قبل، گاوها براي چرا فرستاده شده‌اند. اگه يک خانه روستايي تمام چوب و گل در روستاهاي دورافتاده سراغ داريد ما بسيار خوشحال مي‌شيم که شبي را در آن به‌آسايش به‌صبح برسانيم. در لاهيجان موزه چاي را از دست ندهيد، اين موزه که مقبره کاشف‌السلطنه پدر چاي ايران هم مي باشد در مسير تله‌کابين لاهيجان واقع شده است. کاشف‌السلطنه در شانزده سالگي به استخدام وزارت امور خارجه درآمد و عازم پاريس گرديد و به تحصيل در رشته حقوق دانشگاه سوربن فرانسه مشغول شد. در سال هزار و دويست و هفتاد و دو به‌عنوان ژنرال کنسول ايران به هند رفت و علاوه بر وظايف محوله به يادگيري فن چايکاري پرداخت. با استفاده از موقعيت سياسي خود توانست در مراحل مختلف چهارهزار اصله نهال چاي و چندين صندوق تخم چاي را به‌همراه نهال‌هاي ديگر وارد ايران نمايد. خود، حاصلخيزي زمين‌هاي گيلان را بررسي نمود و در نهايت لاهيجان و تنکابن را مناسب تشخيص داد. نخستين باغهاي چاي در سال هزار و دويست و هفتاد و نه شمسي احداث گرديد و چند سال بعد به پيشنهاد کاشف‌السلطنه ساخت اولين کارخانه چاي در مجلس تصويب شدکاشف‌السلطنه طبق وصيتش در ميان مزارع چاي به‌خاک سپرده شد. خيلي برايم جالب بود که اين همه زيبايي‌هاي مزارع چاي و اين همه تامين خانواده‌هاي اين ديار ناشي از ابتکار و ذوق و درايت يک فرد آگاه بوده است

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶

چين



از مهرماه به بعد، جلسات چين شكل گرفت، منزل مارال يا مهين و گاها خانه ما، بدون هيچ تشريفات خاصي، همه از سر كار مي آمديم و سر راه هر چه گيرمان مي‌آمد، شيريني، ميوه، آب‌ميوه، کيک و... مي‌خريديم که سر جلسات از گرسنگي و خستگي غش نکنيم. جلسات اول به مرور کلي گذشت و شهرهايي که از ابعادي شاخص بودند انتخاب شد و رسيديم به وعده‌هاي غذايي که تقريبا يک‌سوم غذاي مصرفي را ترجيح داديم ببريم، بيشتر مائده، از قرمه‌سبزي و قيمه بادمجان تا جوجه و مرغ که از نظر من نعمتي بود. پلوپز پيشنهادي بود که براي تعداد هفت‌نفره ما، بسيار کارآمد بود، هرچند جاسازيش در کوله مکافاتي بود و پايه‌هاش هم در اثر فشار شکست. شبي سوپ‌ها را تست کرديم که بنا بر ذائقه دوستان الويت‌بندي کنيم و شام‌هاي چين‌مان با سوپ‌درست‌کردن‌هاي ياشار در پلوپز، صفاي ديگري پيدا کرده بود. ويزا و بليط هم براي خودش ماجرايي داشت و نهايتا با پرواز قطر مسافرت‌مان جور شد که به غير از غذاهايش که از نظر من خوب نبود، سرويس‌دهي عالي بود. قطر چندساعتي مي‌مانديم و بعد به سمت پکن. از اينترنت فرودگاه استفاده کردم و براي دوستان نامه فرستادم که هنوز راه نيافتاده،‌ دلم براي کلي‌ها تنگ شده بود. داشتيم مي‌رفتيم که بشينيم، شنيدم يکي از شام پرسيد و گوش‌هام زنگ زد که واي اگه امشب تو فرودگاه قطر به ما شام بدهند، عجب سورپريزي براي کاظم خواهد بود، به کاظم گفتم و پايه شد که برويم کشف کنيم و در نهايت کلي با دوستان ذوق کرديم از سرويسي که بهمان دادند. پروازمان تا پکن نزديک به هشت ساعت طول کشيد. نمي‌دانم چرا پايم را که از ايران عزيز بيرون مي‌گذارم بيشتر احساس آرامش مي‌کنم. بابت مسئوليتي که در ايران داريم و در خارج نه، نيست، بابت احترامي‌ست که در خارج از ايران وجود دارد، اينکه به چشم انسان به شما نگاه کرده مي‌شود. پکن بسيار وسيع است و پر از برج، اما خيابان‌هاي بسيار وسيع و نظم آن باعث مي شود که احساس دلتنگي تهران را نداشته باشي. از لحاظ هزينه محدود بوديم و از لحاظ اقامتي بيشتر در هاستل اقامت داشتيم، چيزي نزديک به خوابگا‌ه‌هاي دوران دانشجويي اما بسيار تميز و مرتب،‌ اگر آشپزخانه داشته باشد، ماکروفر و انواع گرم‌کردني‌ها را دربرخواهد گرفت که براي پخت و پز کوچکترين مشکلي وجود ندارد، بگذريم از اينکه ما در قطارهاي درجه يک هم پلوپزمان را به‌کارانداخته و در کوپه سوپ پختيم. آخه فکرش را بکنيد ما از شانگهايي به کنمينگ، چهل و هشت ساعت در قطار بوديم و هيچ غذايي هم نمي‌دادند، هزينه قطار درجه يک هم بسيار نزديک به هزينه هواپيماست. البته نان و آب و چند خوراکي خريدني وجود داشت. از لحاظ زبان انگليسي بسيار مشکل داشتند، اما خيلي مهمان‌نوازند و خيلي سعي مي‌کردند، کارمان را راه بياندازند. در قطار سوالي از مهماندار پرسيديم که چون انگليسي نمي‌دانست، نتوانست کمک‌مان کند؛ نيم ‌ساعت بعد در کوپه را زدند و ديديم که تمام اين‌مدت مي‌گشته که فردي را پيدا کند که هم انگليسي، هم چيني بلد باشد و بتواند به سوال ما جواب دهد. قطارهاي چين به چهار نوع دسته‌بندي مي‌شود:خوش‌خواب که قطارهايي که ما سوار شديم از اين نوع بود؛ تخت‌خوابي ، صندلي راحت و صندلي سخت که اين مورد آخري اصلا قابل تحمل نيست، به سمتش نرويد. يک مشکل بزرگي که عادت رفتاري مردم چين است، آب‌دهان انداختن است، زن و مرد و پير وجوان هم نمي‌شناسد، همه اين کار را مي‌کنند و بيشترين سختيي که من متحمل شدم از اين بابت بود. بلندبلند حرف‌زدنشان به دعواکردن شبيه است، اما در درون اينقدر آرام و صبورند که مطمئن باشيد دعوا نمي‌کنند، مدل صحبت‌کردنشان دادزدنيست. مورد خنده‌دار ديگري که ديديم و هيچ توجيهي براي آن پيدا نکرديم اينکه وسط شلوار بچه‌هايشان پاره است که هر جايي خواستنند بشينند کاري کنند راحت باشند و شلوار را مجبور نباشند از پاي بچه در بياورند؛ فکر کنيد ديوار چين که رفته بوديم داشت برف مي‌آمد و داشتيم از سرما مي‌لرزيديم اما بچه‌هايشان که شلوارپلار پايشان بود به همين‌ترتيبي شلوار پايشان کرده بودند که توضيح دادم. ديوار چين و شهر ممنوعه از مواردي بود که براي ديدني‌هاي پکن در نظر گرفته شده بود. خيلي زود به سيستم مترو و اتوبوس عادت کرديم و بسيار راحت استفاده مي‌کرديم. شهر ممنوعه هشتصد سال برروي مردم بسته بوده و خانواده سلطنتي در آن اقامت داشتند. در تمام محل‌هاي اقامتي‌تان اينترنت خواهيد داشت. اگر اقامت درهاستل برايتان سخت نيست بهتر است کارت عضويت بگيريد که اين فايده را دارد که چند درصدي تخفيف دارد و در اولويت اقامت قرار مي‌گيريد. در پکن از اپرايي هم ديدن کرديم که بسيار لذت برديم. در حين اجراي برنامه، چاي سبز و شيريني برايتان مي‌آورند و دايم مي‌آيند، فنجانتان را پر مي‌کنند، کاظم که خوشش مي‌آمد اما من از هيچ نوع خوراکي‌ها و نوشيدني‌هاي چيني خوشم نيامد. دوچرخه‌سواري در پکن را اصلا از دست ندهيد. چراغ مخصوص دارند براي دوچرخه‌سوارها و در خيابانکشي‌هايشان همه جا مسير دوچرخه‌سواري مشخص است و کوچکترين مشکلي نخواهيد داشت. با قطار رفتيم شانگهاي، شهر پرزرق و برقي که در نگاه اول بسيار ديدني‌ست، اما بسيار پرترافيک و پرسروصداست،‌ مثل تهران. سومين بندر دنياست و کاظم از ديدن کشتي‌ها غرق شادماني شده بود. اسم کاظم را که مي‌برم ياد تمام آهنگ‌هاي دلنشيني مي‌افتم که در طول سفر برايمان مي‌خواند. شانگهاي شهر پل است از نظر من، پل روي پل، با طول و عرض‌هاي آنچناني. سال نو و جشن نوروز را در شانگهاي بوديم و هفت‌سين چينديم. باقطار از شانگهاي به کنمينگ مي رويم که در سرسبزترين استان چين واقع شده است. مسير قطار بسيار بسيار زيباست،‌ از شمال ما سرسبزتر و پرآب‌تر،‌ چندين بار از روي رودخانه بود مسير ريل قطار. بعد از اقامت رفتيم به سمت درياچه سبز که همه در آن مشغول بزن برقص هستند، همه جا ساز و آواز است و بيشتر افراد جاافتاده و پابه‌سن‌گذاشته هستند. غذاهاي چيني را که نمي‌توانستم بخورم، تمام اين مدت يا ک.اف.سي بوديم يا مک‌دونالد . ياشار کلي با نان‌هاي چيني مشکل داشت، چون نان شور نداشتند، شيرين آنچناني هم نبود، اما همه نانهايشان کره‌اي بود و اندکي به آن شکر مي زدند. ياشار براي خودش سيب‌زميني پخته بود و همه‌جا همراهش مي‌آورد که هروقت گرسنه‌اش شد با نمک بخورد. بهترين خاطره من از سفر سه‌هفته‌اي به چين مربوط به جنگل سنگي است،‌ ژئوپارکي که گرانترين محل ديدني چين است. سنگ‌هايي که به مانند جنگلي انبوه، تا چشم کار مي‌کند را پوشانده‌اند، اگر گذارتان به چين افتاد آنرا از دست ندهيد. در کنمينگ از دروازه اژدها هم ديدن کرديم که از نظر من ارزش ديدن داشت. تا ليژانگ را با هواپيما رفتيم که غير از آب‌‌خوردن هيچي به ما ندادند.ليژانگ شهري به‌مانند ماسوله ماست، در خانه‌هاي مردم اقامت مي‌کنيد که اتاق‌‌هايي بسيار مرتب و تميز دارد با سرويس کامل، من و مهين هم‌اتاقي بوديم. تخت‌هايي که تشک برقي داشت و شهري که پر از رقص و موسيقي بود، بسيار سنتي که فرهنگ ناکسي آن معروف است، خانم‌هايي که لباس آبي مي‌پوشند و نوشتاري که نقاشي‌است، فکر کنيد براي اينکه بگويند تولدت مبارک يک خانم مي‌کشند که ني‌ني دارد به دنيا مي‌آورد و عکس يک خورشيد و آدم‌هايي که دارند مي‌رقصند. يک کتاب از اين نقاشي‌هايشان خريدم. کلي از اين جينگولکهايشان را روي چوب‌هاي کوچک کشيده بودند که مي‌فروختند و بايد مفهوم آنها را مي‌دانستي. از ليژانگ به دالي به اتوبوس رفتيم،‌ خيلي مرتب و تميز. دالي شهر معابدشان است که به اين معبدها، پاگدا مي‌گويند، درياچه زيبايي هم نزديک شهر است که ما تا آنجا رکاب زديم، اولين تجربه دوچرخه دنده‌اي. اگر دالي رفتيد اولين محل پيشنهادي کتاب را نرويد، اصلا تميز نيست. در روز دوچرخه‌سواري ياشار گرمازده شد و برگشت هتل براي استراحت. از دالي به کنمينگ مجبور شديم با اتوبوس خواب برگرديم، اتوبوس‌هايي که جاي صندلي تخت دارد، چون بليط قطار گيرمان نيامد، اما اتوبوس‌ها افتضاح بود و به عنوان بدترين خاطره سفر براي من ثبت گرديد. از کنمينگ به سيان پرواز داشتيم. سيان شهري تاريخي‌ست و به خاطر تراکوتاها آنرا انتخاب کرده بوديم؛ بسيار شهر آلوده‌ايست و از لحاظ اخلاقي هم اصلا شهر سالمي نيست. ارتش تراکوتا عجايب هفت‌گانه را هشت‌گانه کرده است و ارزش ديدن دارد. با قطار برمي‌گرديم پکن و بازگشت به ايران عزيز.






دوشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۵

بوشهر
















جزيره هنگام




برنامه هرمز در زندگي من بسيار تاثيرگذار بود،‌شنا در دريا براي اولين بار و ترس و خستگي و ... همه باعث شد که يک ماه از برنامه نگذشته بود از بابک خواستم اگر برنامه آبي ديگري داشتند و شرايط اجازه مي‌داد من هم باشم و شروع کردم به تمرين، هفته‌اي دوبار استخر، هر چند با دريا بسيار بسيار متفاوت است، اما راهي بود که در زندگي شهري براي آمادگي، به ذهن‌ام رسيد و فايده آن بيشتر اعتمادبه‌نفسي بود که به من داد. شبي بابک زنگ زد و برنامه هنگام را گفت و زمانش را و من بي‌معطلي گفتم هستم، گفتند با زمانش و مرخصي مشکلي نداري که خوشبختانه نداشتم و فکر مي‌کنم اگر هم مشکل داشتم، شرکت در چنين برنامه‌اي برايم مهم‌تر بود. هر چه نزديکتر مي‌شديم به اولين تعطيلي بهمن که قرار ما بود کم‌کم استرس‌ها داشت خود را نشان مي‌داد. استقامتي تمرين مي کردم و دوست داشتم زودتر تجربه کنم که با کوله بزرگ مي‌توان شنا کرد يا نه که در اولين تست هنگام ديدم نمي‌شود و فقط پادوچرخه مي‌توان کوله‌به‌دوش جلو رفت. با قطار تا بندر رفتيم و از آنجا به قشم و سپس هنگام. شنيدم اين قايق‌هاي روبازي که در اين مسير‌ها وجود دارد از هفتصد هزار تومان به بالا قيمت دارند و جديدا گرانتر شده‌اند چون موتورهايشان ژاپني‌ست و به واسطه تحريم ديگر موتور نو به ايران نمي‌فروشند و بايد از موتورهاي دست دوم استفاده کرد. حوالي سه عصر رسيديم هنگام قديم. هنگام جزيره‌ايست به وسعت تقريبي هرمز يا لارک که در جنوب غربي قشم واقع شده است و با نقشه‌هاي ماهواره‌اي مي‌توانيد تاسيسات و ساختمان‌ها و قسمت‌هايي که مسکوني‌ست را به‌راحتي مشاهده نماييد. سمت شرقي هنگام که در نقشه‌ها ديده بودم ساحل صخره‌اي نداشت اما سمت غربي در نقشه‌ها وضوح نداشت و نسبتا ديدي از آن نداشتيم. اين جزيره با آباديهاي كوچك خود جمعاً به وسعت حدود 50 كيلومترمربع داراي معادن نمك و خاك سرخ و سرب است. صيد ماهي از اشتغالات عمده ساكنان آن به شمار مي‌رود. جزيره هنگام در ادوار گذشته مانند ساير جزاير خليج فارس در تصرف و استيلا و نفوذ دول مختلف قرار داشت . هلنديها و پيش از آن عربها آن را آباد نگه داشتند . . . . ولي دولت انگليس مدت بيشتري در اين جزيره مستقر بود و تاسيسات نظامي مهمي را بنا كرد و در سال هزار و نهصد و چهار ميلادي خطوط تلگرافي از طرف انگليسيها در اين جزيره يه سوي بندر جاسك دائر شد. با ايجاد اين اقدامات انگليسيها در نظر داشتند توقف طولاني دراين جزيره به دست آورند. تا اينكه در سال 1934 ميلادي پس از استقرار نيروهاي نظامي ايران در جزيره هنگام انگليسها ناچاراً اين جزيره را تخليه كردند . نام پيشين اين جزيره بصورت هنجام و هنيام متداول بوده است. جزيره هنگام به شكل مخروط ناقص بوده كه به كرانه هاي جنوبي جزيره قشم، خليج ديرستان بسيار نزديك و در جنوب آن واقع شده و فاصله آن تا مركز استان بندرعباس حدود 43 ميل ( 80 كيلومتر ) و تا شهر قشم حدود 29 ميل،53 كيلومتر مي‌باشد. جزيره هنگام از نظر تقسيمات سياسي استان جزو شهرستان قشم و بعنوان يكي از دهستانهاي اين شهرستان به مركزيت روستاي هنگام جديد به شمار مي رود. اين جزيره داراي ارتفاعات پست آهكي است و بلندترين ارتفاعات آن عبارتند از: كوه فاكس با 106 متر و كوه نشونه با صد و سه متر، بزرگترين قطر آن از روستاي هنگام كهنه تا روستاي هنگام جديد 9 كيلومتر است. جزيره هنگام بين مختصات جغرافيايي 51و55 درجه تا 55 و 55 درجه طول شرقي ( ازنصف النهار گرينويچ ) و 36و 26 درجه تا 41 و 26 درجه عرض شمالي قرارگرفته است. آب و هواي جزيره هنگام گرم و مرطوب است و درجه حرارت هوا در تابستان بين 39 تا 43 درجه و در زمستان بين 20 تا 25 درجه سانتيگراد در نوسان مي‌باشد. كشاورزي به علت كمبود آب در اين جزيره بعنوان يك فعاليت اقتصادي محسوب نمي شود و تنها بجز چند درخت خرما فعاليتي از كشاورزي ديده نمي شود بعلت فقدان مرتع و چراگاه دامپروري دراين جزيره رونق و اعتباري ندارد. و تنها نگهداري چندين رأس بز و گوسفند فعاليت دامپروري را شكل مي دهد تنها فعاليت اقتصادي در جزيره هنگام كه اكثر اهالي به آن مشغولند صيادي ميباشد . صيد عمده در منطقه را ماهيهاي هوور، شير و سنگسر تشكيل مي دهند، كل صيد ساليانه در منطقه بطور تقريب 550 تن است جمعيت اين جزيره در سال 1366 بالغ بر 419 نفر بوده كه در روستاي هنگام كهنه ، هنگام جديد و قيل (غيل) پراكنده اند. اماكن عمومي اين جزيره عبارتند از : دفتر جهاد سازندگي، دبستان، دفتر پست و تلگراف و تلفن، پست برق، اسكله و درمانگاه. ارتباط داخلي جزيره توسط راههاي شوسه بين روستاهاي شمالي و جنوبي جزيره برقرار است آب مشروب اهالي از آب باران كه در آب انبارها نگهداري مي‌شود همراه چندين حلقه آب شيرين تامين مي‌گردد. از نقاط ديدني جزيره تاسيسات بندري انگليسي ها مي باشد و همچنين صيد شكار كوسه در اطراف جزيره يكي از ديدنيها به شمار مي رود . دوستي که نزديکي هنگام غواصي کرده بود از غارهاي زير آب بسيار تعريف مي‌کرد. از سوسمار خاردم جزيره شنيده بودم، خزنده‌اي که فکر مي‌کنم خاص هنگام است، اما متاسفانه ما نديديم، فقط اينکه بي‌خطر است و گياه و حشره مي‌خورد، اگر شانس داشتيد و ديديد با اين جانور بيچاره کاري نداشته باشيد. يکي از دغدغه‌هاي ما کوسه بود، وقتي شکار کوسه و فروختن باله‌هاي آن يکي از مشاغل جزيره‌نشينان است، ترس از کوسه بي‌مورد نمي‌نمايد. تمام مدتي که بيشتر با ترگل و مارال در آب بوديم ترس از کوسه و سفره‌ماهي و طوطيا همراهمان بود و بعد از برنامه فرصتي شد و جستجويي در اينترنت که نشان مي‌داد آخرين انسان خورده شده توسط کوسه در ساحل ايران سال هزار و نهصد و هشتاد و پنج بوده و وجود کوسه سفيد در آب‌هاي خليج فارس بسيار بسيار نادر ذکر شده است. کوسه‌هاي سواحل جنوب که ما در اين برنامه دوتايشان را ديديم کاملا بي‌خطر هستند. اما سفره‌ماهي و طوطيا را احتياط کنيد. طوطيا که در هر حفره‌اي وجود دارد و اگر سنگ‌هاي کناره را بي‌احتياط بگيريد حتما با خارهايشان که وسيله دفاعي‌شان هست مواجه مي‌شويد. سفره‌ماهي هم بيشتر رنگ خاکش را ما ديديم و اينقدر آب هنگام زلال است که با اندکي دقت حرکتشان را مي‌بينيد، به‌هرحال من آنجا به صحبت پدرم پي بردم که تا با جانوري کار نداشته باشي، آنها با ما کاري ندارند. از هنگام قديم شروع کرديم و مسير شرقي را به سمت بالاي جزيره و هنگام جديد شروع کرديم به پيمايش. هوا که تاريک شد، آتشي بر پا نموديم و آواز‌هاي کاظم و تخمه و کنار ساحل و گاها صداي قايق‌ها. به‌خاطرماهيت خاص برنامه، سعي بر برداشتن کمترين وسيله بود و دماي پيش‌بيني هنگام چهارده تا شانزده درجه بود و من بسيار ساده‌انگارانه فکر مي‌کردم دماي مناسبيست که بي‌پوشش هم مي‌شود خوابيد. سرپرست بابک هم که پيشنهاد داده بود دنبال هم‌اغوشي باشد و هر دو نفر يک کيسه‌خواب بياوريد. من و ترگل با هم بوديم، اما جاي کيسه خواب يک کيسه بيواک همراه داشتيم. اول دوتايي آنرا انداختيم رويمان، بعد از يکساعتي که ديدم نمي توان بخوابم پا شدم يواشکي که ترگل بيدار نشود رفتم کنار آتش و نيم‌دايره‌اي در نزديک‌ترين حالت به آتش خوابيدم و ترگل بعد از چندباري که بيدار شده بود و مرا نديده بود، بالاخره مرا کنار آتش، پيدا کرد. اما بعد از دوساعتي ديديم هنوز سرد است و تصميم گرفتيم دوتايي برويم تو کيسه بيواک و اين راه جواب داد، فقط اينکه حتما بايد يکي به پهلو مي‌خوابيد که ديگري راحت بخوابد و چون من ديکتاتورترم، طفلک ترگل دايم به پهلو بود. کلا همگروهي من و ترگل خيلي به نفع من است، چون بيشتر وسايل ناخوداگاه تو کوله ترگل مي‌رود، همه کارهاي تقسيم غذا و به فکر ديگران بودن به‌عهده ترگل مي‌افتد و لذت اين دو برنامه آبي، بدون ترگل و مارال اصلا تا به‌اين اندازه امکان نداشت. بيشتر دوستان وب‌لاگ نويس مواردي را در وبلاگشان مي نويسند که شايد چهره به چهره قادر به گفتن آن نباشند و اينک من: شب دوم،‌چون ديروقت از آب آمده بوديم بيرون و من بيشتر به دوزيستان مي‌خورم و يکدفعه دماي بدنم افت مي‌کند، دندانهايم همين‌طور به‌هم مي‌خورد، ‌اين‌قدر که حاظر نشدم لباس عوض کنم و ترجيح دادم زودتر چوب جمع کنم که آتشي بر پا شود و زودتر گرم شويم. لباس‌ها کنار آتش خشک شد و شب من و ترگل اين‌قدر نزديک آتش خوابيديم که جرقه‌هاي آتش چندين جاي کيسه‌بيواک و پلارم را سوراخ کرد و اگر کلاه پشمي‌ام سرم نبود الان جاي چندين جرقه ‌آتش الان بر صورتم بود. مارال مهربان لباس گرم بابک را به من و ترگل داد که کمتر سردمان شود. صبح که مي‌خواستيم وسايل را جمع کنيم، آب‌بندي و عجله باعث شد که ما از لباس بابک يادمان برود و بچه‌هايي که برنامه‌هاي کوه مي‌روند مي‌دانند اين موضوع چه‌اندازه خجالت‌آور است که وسيله فرد ديگري را موقع نياز استفاده کني و بعد يادت برود پس‌بدهي و تشکر کني، بابک که لباسش را از کنار آتش برداشت که حدس مي‌زنم آن هم چند جايش سوراخ شده باشد، من تازه متوجه اهمال‌کاريم شدم و از ترس سرپرست هيچ‌چي نگفتم و يواشکي به مارال گفتم که چه اشتباهي کرده‌ام به‌جاي سرپرست از بانويش عذرخواهي کردم و هنوزم اميدوارم که بابک اين مطالب را نخواند. آب هنگام براي شنا عاليست، اصلا لازم نيست از کناره‌ها فاصله بگيريد،‌ آب آنقدر شفاف است که سرتان را که زير مي‌بريد کلي ماهي مي بينيد، يک مقدار که فاصله بگيريد قطعا لاک‌پشت هم خواهيد ديد که از بهمن براي تخم‌ريزي به سواحل شني هنگام و قشم مي‌آيند. خانواده‌هايي را ديديم که گروه ما مثل اتوبوس جهانگردي مورچه‌خوار وسط شناي دلپذير و راحت‌شان در يک گوشه دنج ساحل امن، ناگه وارد فضاي فرحبخش‌شان ‌شد و آرامش‌شان را به هم زد، اما ما واقعا مسير ديگري نداشتيم و مجبور بوديم که از کنارشان بگذريم. سمت غربي هنگام به‌خصوص از روستاي قيل تا هنگام قديم بسيار بسيار زيباست و ساحل صخره‌اي دارد و صدف‌هايي که در سواحل ديگر نمي‌توان پيدا کرد. درياي جنوب را بسيار دوست دارم، دلفين‌ها،‌ لاک‌پشت‌هاي بزرگ و آن همه که در آن دريا وجود دارد برگشت را بسيار سخت مي‌نمايد. عکس‌ها توسط دوست عزيز علي‌بابا گرفته شده است

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵

کرمان - کلوت‌ها



استان کرمان را تا به حال نگشته بودم و داداشی همیشه دل من رو می‌سوزاند. وقتي راهنمايي بود با اردوي يادم نيست شاگرد ممتازها يا قاريان قران برده بودنشون کرمان که هميشه از ماهان و ارگ بم مي‌گفت و 15 سال طول کشيد از وقتي نام ماهان را شنيدم تا وقتي که از اين شهر ديدن کردم. پنج‌شنبه‌شب هفتم دي‌ماه ساعت چهاروچهل بليط قطار داشتيم؛ ساعت دو ديگه وسايلم رو جمع کرده بودم و داشتم سريال بيست‌وچهار رو نگاه مي‌کردم که ديدم به‌به عجب برفي گرفته است، دعا کردم کرمان هم برف بياد و يک مسافرت پرهيجان داشته باشيم. ياشار رفته بود خانه خواهرش که مراقب پينار باشه، چون بابا مامانش هر دو سرکار بودند. زنگ زد که راههاي شمالي کشور بسته است و به تاکسي سپرده که ساعت سه، جلوي در خانه باشه. ساعت چهار گذشته بود که رسيديم راه‌آهن و تنها سه چهار نفري از گروه سي نفره برنامه آمده بودند. ساعت از چهارو نيم که گذشت تلفن‌ها ديگه قطع نمي‌شد. با هرکدام از دوستان که صحبت مي کرديم تا نزديکي‌هاي راه‌آهن رسيده بودند و ديگه ترافيک آن‌قدر شديد شده بود که عملا قفل شده‌بود. پيشنهاد داديم که پياده شوند و مسيري را پياده بيايند که با آن همه وسايل و سر بودن خيابان‌ها بسيار خطرناک بود. قطار با نيم‌ساعت تاخير راه افتاد اما در نهايت چهار نفر از دوستانمان جا ماندند و ليلا آخرين فردي بود که سوار قطار شد. استرس زيادي به همه گروه وارد شد، طبق معمول بساط چاي و آواز درون کوپه‌هاي قطار برپا بود و کوپه‌اي که کاظم نشسته بود هميشه پرپر بود. صداي کاظم فوق‌العاده است و شعرهايي که انتخاب مي‌کند، با صداي او، مفهومي ديگر پيدا مي‌کنند
صبح ساعت نه‌ونيم رسيديم کرمان و اتوبوسي دريست براي اين چند روز هماهنگ شده‌بود. گويا گازوئيل در اين شهر بسيار ناياب است و محدوديت‌هاي بسيار براي آن وجود دارد. راننده ما مي‌گفت تا اتوبوس مسافر نداشته باشد، سوخت نمي‌دهند، يعني مسافر بايد در اتوبوس نشسته باشد که بتوانند گازوئيل بزنند. راه افتاديم به سمت ماهان و باغ شازده را ديديم، بليطش چهارصد تومان بود، بسيار زيبا و ديدني، اما درهاي داخلي همه بسته بود و نمي‌شد داخل عمارت را ديد، باغ بيرون و ديوارهاي حفاظتي و جوي پهناوري که در طول باغ کشيده شده بود بسيار دلنشين مي‌نمود. در اين سفر يک مهمان ايتاليايي داشتيم با نام الکساندرو، دوست ترگل و مسعود بود و بسيار سازگار. با ما همه جا مي‌آمد، فارسي را بسيار دلنشين صحبت مي‌کرد، بسيار زيبا ايراني مي‌رقصيد و هميشه براي همکاري آماده بود. راه افتاديم به سمت شترگلو، کاروانسرا مانندي که وقتي آب از فواره وسطي مي‌زند بالا، صداي کاروان شتر را تداعي مي‌کند. درهاي چوبي و گچ‌کاري‌هاي زيبايي که نزديک سقف باقي مانده بودند،‌نشان مي‌داد که مدت زيادي از متروکه‌شدن آن نگذشته است. گنبد و دو بادگير، ترکيبي بود که در بسياري از ساختمان‌هاي ديگر در کرمان ديدم، اين آخر هفته بايد زماني را بگذارم در کتابخانه ملي دنبال تاريخ اين بناها بگردم. کاش ميراث فرهنگي اين ساختمان را حفظ کند، همه دوستان ما معتقد بودند که فضاي محجوبانه و آرامش‌بخشي دارد. اين بنا در نزديکي ساختمان هلال‌احمر و تقريبا روبه‌روي شاه‌نعمت‌الله ولي مي‌باشد.حرکت کرديم که از شاه‌نعمت‌الله ولي ديدن کنيم. کلمپه که يکي از سوغاتي‌هاي کرمان است، بهترينش در اين بقعه وجود دارد، اگر زماني از اين محل ديدن کرديد حتما کلمپه را از شاه‌نعمت‌الله بخريد. درون بقعه، اتاقکي بود که آرامگاه يکي از دوستان شاه نعمت‌الله در آن بود و خطاطي‌ها و نقاشي‌هاي داخل اتاقک با رنگ‌هاي طبيعي انجام شده بود، اما از راهنمايي که آنجا بود اصلا خوشم نيامد، هر جمله‌اي که مي‌گفت يک يا علي همراهش بود، اما تا متوجه شد الکساندرو خارجيست از او درخواست پول کرد. ساعت يک بود که راه افتاديم به سمت شهداد که در صد کيلومتري شمال‌شرقي کرمان واقع است. شهر کوتوله‌ها از شهداد 10 دقيقه فاصله دارد، از جاده خاکي بايد برويد و مشخصه‌اش حصارکشي آن با بتون‌هاي سيماني‌ست که دورتادور آن کشيده شده است. شهداد يکي از بهترين پرتقال‌هاي ايران را دارد. شهر بسيار خلوتيست پر از نخل که از دور بسيار سرسبزي وجدآوري دارد. کلوت‌ها در چهل‌وسي کيلومتري شهداد واقع است و براي بازديد از اين شهري که بناهايش همه از فرسايش مي‌باشد راهي کمپي شديم که در نزديکي آن برپا شده است. پي‌ريزي کمپ از سال هشتاد زده‌شده است و کومه‌ها که هر کدام کنجايش خواب ده نفر را دارد به‌زيبايي از برگ‌نخل ساخته شده است. تعداد کومه‌ها حدود سي عدد است و يک بناي ديگر نيز ساخته شده که گنجايش سي نفر را دارد بعلاوه چادر سفيدي که گروه ما به‌راحتي در آن مستقر گرديد. چادر سفيد مرا به حس خان‌هاي عشاير و رئيس قبيله انداخت. شام را آنجا خورديم و شب به وسطي بازي و آواز گذشت. هوا نسبتا سرد بود. صبح پنج و نيم، بيدارباش بود و هفت راه افتاديم به سمت کلوت‌ها. پياده‌روي دلچسب پنج‌ساعته‌اي که انسان را به‌فضايي ديگر مي‌برد. دوست دارم چند شب آنجا بخوابم و دنبال هماهنگي برنامه‌اي به‌اين قصد هستم. قاچاق‌چي‌ها تا جايي که ما رفتيم فاصله‌اي نداشتند، اما از نظر من جاي هيچ‌گونه نگراني نيست، چون بعيد مي‌دانم آنها با مسافران عادي کاري داشته باشند. در مرکز اين کوير دما به هفتاد درجه هم مي‌رسد، به‌گونه‌اي که جايي براي رشد باکتري باقي نمي‌ماند و شتراني که سال‌ها پيش به‌هر دليل آنجا رفته بودند به‌مثل مومياني باقي مانده‌اند. گفته مي‌شود اگر شير مدت‌ها آنجا بماند خراب نمي شود، چون باکتريي وجود ندارد که آنرا خراب کند. براي ديدن کلوت‌ها وجود راهنما ضروريست. داشتيم با گيتا فکر مي‌کرديم که خدا اول کلوت‌ها را آفريد يا انسان را و دوتايي گفتيم کلوت‌ها؛ چون بعد از اينکه انسان را آفريد آنقدر دغدغه‌هايش زياد شد که ديگر اوقات فراغتي براي آفريدن اين زيبايي‌ها وجود نداشت. ليلا از استرس زيادي که براي رسيدن به قطار بهش وارد شده بود مريض شد در برنامه و ليلا که مريض بود همه کمبودش را حس مي‌کرديم. سال‌ها پيش قبل از اينکه ليلا را ببينم از بچه‌ها شنيده بودم که خيلي ترتميز است و کار همه را انجام مي‌دهد و ظرف همه را مي شورد و بچه‌هايي که برنامه‌هاي زمستاني مي‌روند مي‌دانند چه‌اندازه انرژي‌بر است اين کارها در سرما و الان که مدت‌هاست با ليلا برنامه مي‌روم به‌نظرم دوستي منطقي‌ست که تا جايي که از دستش برآيد ملاحظه ديگران را مي‌کند. ناهار را در کمپ خورديم و به سمت قناتي قديمي رفتيم که آب کنوني کمپ و روستاهاي اطراف از آن تامين مي‌شود؛ ميراث فرهنگي در حال تعمير و تجهيز آن به‌منظور استفاده بازديدکنندگان مي‌باشد. راه افتاديم به سمت کاروانسراي شفيع‌آباد که بسيار بزرگ بود و از در اصلي که وارد مي شوي، سمت راست حجره‌هايي‌ست که بازرگانان وسايل‌شان را پهن مي‌کردند و يکي از مراکز خريد و فروش راه ابريشم بوده است. چهار طرف برج و بارو داشت و بالاي در ورودي محل مرفه نشيني بود که شايد براي مهمانان ويژه ساخته شده بوده. از برج‌هاي نگهباني بالا مي‌رفتيم و هر چند خطرناک مي‌نمود، خود را در سالها و قرن‌ها پيش حس مي‌کرديم که مارکوپولو آمده بود ايران و داشت ادويه‌ها را در يکي از اين حجره‌ها تست مي‌کرد. تا يادم نرفته بگم که من اولين الاغ‌سواري عمرم را در اين کاروانسرا تجربه کردم. پشت يک پسر ده ساله که صاحب الاغ بود نشستم و کلي چسبيد، اما مي‌ترسيدم. به ازاي هر دور پانصد تومان مي‌گرفت و تنها راهي بود که به‌نظرم رسيد مي‌تونه کمک باشه، نه از روي دلسوزي به کسي پولي داده مي‌شد و نه پسرک به توريست به چشم غريبه‌اي که هيچ فايده‌اي براي او ندارد نگاه مي کرد. واي نمي‌دانم چه‌طور مي‌توان از آقاي غفوريان خانم‌شان تشکر کرد که اين همه جاي ديدني را به‌ما نشان دادند. رفتيم به سمت قلعه رموک که الان خرابه شده است، اما من هرجايي که خرابه‌تر باشد بيشتر دوست دارم. ساکنين روستا، قبلا در اين قلعه ساکن بوده‌اند. از دوقسمت مجزا تشکيل شده است که با ديواري ستبر اين دو قسمت از هم جدا شده‌اند. هر دو سمت از اتاق‌هايي تشکيل شده است که هر خانواده در يکي از آنها ساکن بوده‌اند. سمت چپ ديوار شاه‌نشيني دارد که به‌وضوح مشخص است خان روستا آنجا زندگي مي‌کرده و نزديکانش هم در همان سمت، بسيار ديدنيست، اگر زماني گذارتان به شهداد خورد اصلا اين آثار را از دست ندهيد، چون با تلاشي که ميراث فرهنگي براي اين ساختمان‌ها مي‌کند بعيد مي‌دانم تا پنج شش سال ديگر آثاري از آنها باقي بماند. يکشنبه شب حسابي وسطي بازي کرديم و تيم ما برنده شد، صبح دوشنبه بيشتر بچه‌ها قنديل بسته از خواب بيدار شدند، ياشار که پاهايش از سرما يخ‌زده‌بود و تا ده دقيقه نمي‌توانست تکان بخورد. بعد از صبحانه دوباره رفتيم به سمت شهداد و آب‌انبار حاج محمد که آب تا ارتفاع ده متر بالا مي‌آمده و ذخيره مي‌شده و تا بالاي پله‌ها را آب مي‌گرفته، از ته آب‌انبار که نگاه مي‌کنيد روزنه‌هايي را در چهار طرف مي‌بينيد که براي برداشت آب از بيرون بوده، وقتي آب تا ارتفاع زيادي بالا مي‌رفته. به‌سمت کرمان راه مي‌افتيم. مکاني که هواپيماي سپاه به‌کوه برخورد کرده بود با تابلويي بين راه مشخص است. درکرمان اول از حمام گنجعلي‌خان ديدن مي‌کنيم. قشرهاي مختلف مردم براي شستشو محل‌هاي خاص خودشان را داشته‌اند، مسلا کارگران از تاجران جدا بوده‌اند. دو سنگ ساعت وجود داشته که مردم تشخيص بدهند از صبح که آمده‌اند ديگر غروب شده و بهتر است برگردند به خانه‌هايشان. ديروز رفته بودم استخر خرمشاد، بيرون که مي آمدم، کفش‌دار استخر مي‌گفت چند نفر ساعت يک رفته‌اند هنوز نيامده‌اند بيرون، شايد بايد يکي از اين سنگ‌ساعت‌ها هم براي استخرهاي الان درست کنند. سقف حمام از ساروج است و اطراف کاشي، چکه‌هاي آب بر سقف سر مي‌خورد تا به‌کناره‌ها، يعني کاشي‌ها برسد و بعد سر مي‌خورد تا به کف برسد و بدين‌گونه آب سرد يک‌دفعه از بالا بروي شخصي که دارد حمام مي‌کند نمي‌چکد. از حمام سنتي ابراهيم‌خان هم ديدن کرديم که در حال حاضر هم استفاده مي‌شود و روزي که ما رفتيم در حال تعمير بود. حمام وکيل الان به رستوران تبديل شده، اما يکسري نقاشي‌هاي سياه‌قلم در آن وجود دارد که واقعا ديدنيست، در ضمن غذاها در کرمان بسيار بسيار ارزان است. از ساعت آفتابي کرمان هم ديدن کرديم که درست درست کار مي‌کند و کنار ورودي مسجد امام صادق در کوچه‌ايست که به‌راسته طلا‌فروشان بازار مي‌رسد. الان که فکر مي‌کنم مي‌بينم چه‌طور ما از اين همه جا ديدن کرديم. از بنايي هشت‌گوش به اسم جبليه ديدن کرديم که با شير شتر به لحاظ استحکام آن ساخته شده است و بسيار چشمگير است. کرمان دو قلعه دارد که رو به ويراني هستند و مکاني بوده که مردم کرمان در مقابل حمله آقامحمدخان ماهها مقاومت کردند. در کنار يکي از اين قلعه‌ها پارکي وجود دارد که موزه ديرينه‌شناسي کرمان در آن واقع است. پيشنهاد مي‌کنم از اين موزه ديدن کنيد و از نظريات آقاي تجربه‌کار که چنين مجموعه‌اي را جمع‌آوري کرده‌اند بهره‌مند شويد. موقع ديدن فسيل‌هاي بنا من و ياشار تمرکز نداشتيم چون ترگل کيف‌پول ياشار را زده بود و ما به‌فکر آن همه کارتي بوديم که بايد المثني صادر مي‌شد. فسيل‌هايي را به ما نشان دادند که از اطراف کرمان جمع‌آوري شده بود و ماهي‌هايي بودند که با گوشت و اعضاي داخلي‌شان فسيل شده بودند و درون سنگ، کاملا چنين چيزي مشخص بود. نمي‌دانم از نظر زمين‌شناسان چنين چيزي ممکن است؟

دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۵

بکران

بيست و چهارم آبان، بالاخره موفق شديم از تهران خودمان را جدا کنيم، تهران ماندن ما شده است حکايت پوستين ملانصرالدين که ما ول کرده‌ايم اما پوستين ما را ول نمي‌کند. زندگي در شهرهاي بزرگ به‌خاطر دغدغه‌هاي فراوانش، راحت‌تر انسان را از اصل وجوديش دور مي‌کند. هراز چندگاهي که به‌خودم نگاه مي‌کنم اصلا خودم را نمي‌شناسم، مدت‌ها راهي را مي روم که اصلا من آن را انتخاب نکرده‌ام، بگذريم، کودکي‌هاي من و داداشي در ايستگاه راه‌آهن بکران گذشت، نزديک‌ترين شهر به آن ميامي است که آن سال‌ها شهر نبود، اطراف‌مان همه روستا بود و جاليز‌هاي هندوانه و خربزه و درختان سنجد و اطراف پر از مار و آگاما و بزمچه بود و بارها همکاران پدر را مي‌ديدم که بزمچه‌هاي بزرگ بر دوش دارند و از صحرا برمي‌گردند و علاقه من به ‌خزندگان شايد به آن دوران برمي گردد. داداشي که رفت اول راهنمايي، چون آن منطقه مدرسه راهنمايي نداشت پدر انتقالي گرفت برا سمنان و يادم مي‌آد اوايل مدرسه که مي‌رفتم، هيچ کس با من دوست نمي‌شد و فکر مي‌کنم به‌خاطر لپ‌هاي قرمزم بود که نشان مي‌داد من از روستا آمده‌ام و بچه‌هاي شهر سخت‌شان بود با بچه‌اي روستايي دوست شوند، گذشت و و قتي ثلث اول شاگرد اول شدم ديگه کم‌کم دوست پيدا کردم و همه دوران تحصيل طي شد و من هيچ وقت معلم کلاس اولم، آقاي ديابي که در ايستگاه بکران به ما درس مي‌داد از يادم نمي‌رفت، هر موفقيتي دوباره آقاي ديابي را به‌يادم مي آورد. مامان هميشه تعريف مي‌کرد که آقاي ديابي کلي غصه تو را مي‌خورد چون همه بچه‌ها الفبا را ياد گرفته بودند و تو ياد نمي‌گرفتي، الان هم همينطورم، برا يادگرفتن هر چيزي من بايد چند برابر داداشي و آبجي کوچيکه انرژي بذارم. چهارشنبه رفتيم سمنان و صبح پنج‌شنبه همراه مامان و بابا راه افتاديم به سمت بکران، دامغان و شاهرود و ميامي را پشت‌سر گذاشتيم و برايم عجيب بود که مسير دامغان شاهرود دوطرفه است، مسير مشهد يکي از مسيرهاي پرتعدد ايران است و خدا به راه و ترابري ما اندکي انرژي عطا فرمايد که مسير کفي و کويري دامغان شاهرود را يکطرفه نمايند. خروجي ميامي مي‌پيچيم سمت چپ و بيست کيلومتري پيش مي‌رويم، روستايي با نام استرخو را مي‌بينيم که حجت دوست داداشي با خانواده‌اش آنجا زندگي مي‌کنند و در برگشت به‌آنها سر زديم. وقتي ايستگاه بکران را ديدم گريه‌ام گرفته بود، اول رفتيم مسجد ايستگاه که بيست و دو سال پيش ما بچه‌هاي ابتدايي مدرسه با سرود خميني اي امام آنرا افتتاح کرده بوديم، پدر دايم آشنا مي‌ديد و فکر مي‌کنم احساس رضايت داشت که گذشته را با افتخاراتي که به‌دست آورده بود نظاره مي‌کرد. مسير تا خانه ما پر از درختان سنجد بود، حيف که فصل سرما شروع شده است و مارها به‌خواب رفته‌اند وگرنه اين منطقه کلي خزنده مي‌ديديم. هيچ خانواده‌اي الان در ايستگاه زندگي نمي‌کند، تنها کارمندان هستند و خانه‌ها و مدرسه ما بي درو پيکر شده‌اند، رفتيم خانه قديمي‌مان و مامان براي ياشار تعريف مي‌کرد که چه‌طور يکدفعه نزديک بود من کل خانه را آتش بزنم و خودم فرار کرده بودم. کلي سنجد جمع کرديم و قرار گذاشتيم سال ديگه با داداشي و آبجي‌کوچيکه برويم دوباره. برگشتيم و جمعه صبح هم رفتيم شاهرود، ديدن آقاي ديابي معلم کلاس اول من و کامل احساس مي‌کردم تمام احترامي که من براي ايشان قايلم به‌واسطه محبت بي‌شائبه ايشان است و مي‌ديدم که دوست دارد ياشار را جاي من در آغوش بفشارد و چه‌اندازه خوشحال شدند از ديدن ما و مطمئنا ما بيشتر

یکشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۵

آردينه


ماه رمضان که تمام شد همراه عيد فطر مراسم عقد آبجي‌کوچيکه و امين را داشتيم، دوشنبه‌شب دوستان زنگ زدند که عيده فردا، نه اينکه ما هيچ رسانه خبري نداريم گاهي دوستان به کمکمان مي‌آيند، سه‌شنبه صبح راه افتاديم به سمت بازار گل و کلي گل مريم گرفتيم چون مي‌دانستيم آبجي‌کوچيکه مريم را از همه بيشتر دوست داره، تا نرسيده بوديم سمنان نمي‌دانستيم که چهارشنبه هم تعطيل است. سه‌روزي که مراسم بود و مهمان‌داري من و ياشار و داداشي و سميرا جان همگي در نقش کوزت ايفاي نقش مي‌کرديم و آبجي کوچيکه و امين هم در نقش آقا و خانم تنارديه بودند، چيزي که مي‌خواستم تعريف کنم به انتهاي مراسم برمي‌گردد و وقتي که آخر شب مي‌خواستيم از رستوران برگرديم، همه ماشين‌ها رفته بودند و ما مانده بوديم و داداشي اين‌ها و عروس داماد، که قرار بود يا با ماشين ما برگردند يا با ماشين داداشي، با هما و فروغ توطئه چيديم که عروس داماد را نبريم، به داداشي و فروغ و سميرا جان گفتيم که ما برمي‌گرديم بعد از ده دقيقه سوارشان مي‌کنيم و فروغ اين ميان فيلم‌برداري ماجرا را برعهده داشت. اين رستوران تقريبا خارج از شهر است و ياشار ماشين را اندگي جلوتر برد، هما با سر پريد تو ماشين و من هم سوار ماشين در حال حرکت شدم، فقط تصور کنيد چهره آبجي و امين را، مخصوصا با آن لباس‌ها، خارج از شهر، ما که دلمان را گرفته بوديم بس که خنديديم، برگشتيم و ديديم که به به عروس داماد تاکسي گرفته‌اند، آن هم تاکسيي که پر است، عروس و داماد عقب نشسته بودند و مسافر ديگري هم کنارشان، به راننده تاکسي اشاره کرديم که نگه دارد، راننده هم رگ فرديني‌اش بالا آمده بود و فکر مي‌کرد اين دو تا فراريند و با شک و ترديد پرسيده بود، نگه دارم
چهارشنبه پيش مراسم عروسي ومحسن و الهام بود و ماشين عروس ليموزين، از اتفاق ميدان ونک که رسيديم ما ماشين را گم کرديم و به عبارتي دلمان خنک نشد که بوق‌بوق را بندازيم، رفتيم نزديک خانه عروس و کوچه را بستيم، فکر مي‌کنم راننده ليموزين تا به‌حال چنين دهاتي‌بازيي نديده بود، چون هم‌چي با تعجب ما را نگاه مي‌کرد، ياشار و مجيد رفتند حساب‌هايشان را با محسن تصفيه کردند و برگشتند و ما راه را باز کرديم
جمعه دوازده آبان با امير و چند تا از دوستان نمايشگاه عکاسي رفتيم آردينه که از رنگ‌هاي پاييزي عکس بگيريم، طراح اين برنامه‌ها امير توکلي‌ست که از نظر من تخصص تور‌هاي کم‌هزينه را دارد، از ترمينال شرق با ميني‌بوس‌هاي رودهن رفتيم تا آنجا و با همان ميني‌بوس دربست رفتيم تا آردينه که مسير دوطرفه است و آسفالت و همراه شيب تند که بيست دقيقه طول مي‌کشد و فضايي که در آن وارد مي شود به انسان جاني دوباره مي بخشد. بسيار زيبا بود و من هم بيشتر رو عکس‌هاي ميکرو تمرکز کرده بودم. مسير رودخانه را برگشتيم پايين و حوالي ساعت سه بود که وانتي گرفيم و تا رودهن برگشتيم براي برگشت به تهران
جمعه نوزدهم با عده‌اي از همين اکيپ رفتيم براي ديدن شهر ري و ورامين، امير و هومن و سعيد آنقدر عکس از ري داشتند که من هميشه فکر مي‌کردم بايد ارزش ديدن داشته باشد و بسيار کنجکاو بودم و فکر مي‌کنم اصرار من باعث شد تا اين برنامه برگزار شود. رفتيم ميدان شوش و سوار اتوبوس‌هاي ورامين شديم که افتضاح بود، اين‌قدر کثيف بود که من ناخودآگاه دايم خودم را جمع مي‌کردم. رفتيم نرسيده به ورامين تپه طالب‌آباد که نزديک روستايي با همين نام است پياده شديم، قدمت اين تپه به پيش از اسلام برمي‌گردد و پر از سفال است رويش، سمت شمال منظره زيباي دماوند را داشتيم و در غرب تپه غارهايي به عمق سه چهار متر کنده شده بود. برگشتيم به سمت شهر ري که آتشکده ري را ببينيم . نظرآباد پياده مي‌شويم و نيم ساعتي بايد به سمت جنوب در جاده برويد، البته از جاده اصلي آتشکده تابلو دارد. آتشکده نزديک ريل راه‌آهن است و برايم عجيب بود که تا به‌حال از توي قطار اين بنا را نديده بودم. از محوطه که داشتيم خارج مي‌شديم هاپويي را ديديم که با تابلوي ميراث فرهنگي برايش لانه ساخته بودند.اين اثر تاريخي ارزش ديدن دارد اما منطقه خيلي اسفناک است، بوي فاضلابي که براي آبياري سبزي و باغات استفاده مي‌شود، آزاردهنده است، در مسير برگشت از گلخانه‌اي بازديد کرديم که خيار درختي پرورش مي‌دادند، طول هر کدام به دو متر مي‌رسد و به مدت چهار ماه بار مي‌دهند، کلي ما را به‌وجد آورد. براي برگشت تا متروي شوش ماشين گرفتيم و بقيه را با مترو آمديم
اين مدتي که گذشت کتابي خواندم با نام ژرمينال که آقاي نجفيان عزيز در اختيارم گذاشتند. در مورد معدنچيان بود و نوشته اميل زولا، پيشنهاد مي‌کنم مطالعه کنيد، بسيار تلخ است و فحش‌هاي رکيکي داده است که اوايل به من برمي‌خورد اما بدون آن کلمات عمق مطلب هيچ‌وقت رسانده نمي‌شد