چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۵
درياچه بختگان و خطر نابودي
http://darvish100.blogfa.com/post-204.aspx
شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵
روستاي نوا - پاشوره - شقايقهاي دشت لار
پنجشنبه ساعت10صبح راه افتاديم. شب قبلش تا ديروقت ميهمان داشتيم و نميتوانستيم صبح زود بيدار شويم. جاده هراز از اسک که رد شديم سمت راست مسيري خاکي با فاصله زماني نيمساعت ما را به روستاي نوا مي رساند. دوراهيها را بايد به سمت چپ رفت. در مسير ترافيک سنگيني که ناشي از کار ماشينهاي راهسازي براي عريضنمودن جاده بود پشت سر گذاشتيم که کلي انرژي ما را گرفت. بهتمام دوستاني که اين چندوقته، قصد رفتن در مسير هراز را دارند توصيه ميکنم ديرتر از پنج صبح راه نيافتند. ابتداي روستا امامزاده يحيي داراي ساختمانيست که براي شبماني تمام امکانات را داراست. ما ناهار را آنجا خورديم و پسرمان هومن رفت از داخل روستا مواد غذايي تهيه کند و ياشار و آبجيکوچيکه هم استراحت ميکردند. من هم چاي گذاشتم و مشغول عکاسي از گلپرهاي زيبايي شدم که حياط امامزاده را پوشانده بودند. ساعت چهار راه افتاديم به سمت تک خانهاي که پايين دامنه پاشوره ميباشد. پسرمان داشت عکس ميگرفت و در واقع اصلا حواسش نبود که ماري دراز و زيبا چهگونه از زير پاهايش فرار کرد و من کلي هيجان زده ياد ايستگاه راهآهن بکران افتادم که چه کودکانه مارها را لگد ميکرديم و اصلا فکر نمي کرديم خطر دارند. داداشي هم دايم برايمان پيغامهاي خندهدار ميداد که جا قحطه داريد مي رويد پاهايتان را بشوييد (پاشوره) و مجبور شدم برايش توضيح بدم که سنگهاي اين قله همه سياه است، مثل سنگپا و گويا به همينمنظور استفاده هم مي شود و نامگذاري کوهي با عنوان پاشوره بيدليل نيست. هنوز باغهاي روستا تمام نشده بود که صداي خسخسي شنيدم، به فکر خودم که خرس را هشدار ميداد خنديدم. آخه وضعيت محيط زيست ما متاسفانه خيلي بدتر از اينهاست که بهراحتي بشه خرس ديد. اما در جا ميخکوب شديم وقتي چهار تا گراز هيکلي از زير درختها در رفتند. من و ياشار گفتيم بهتره برگرديم، چون تجربه وحشتناک گراز را در شورمست داشتيم، اما دلمان اجازه نميداد، مسير به آن زيبايي و طبيعت بدان طراوت را رها کنيم. پايينتر خانوادهاي کنار رود نشسته بودند، از آنها در مورد وضعيت پرسيديم که فورا وسايلشان را جمع کردند و برگشتند. اينقدر ايستاديم که يکي از روستاييان به ما اطمينان داد که اين فصل گرازها با شما کاري ندارند و ما هم خوشحال از قانع کردن خودمان بهراه افتاديم اما آبجيکوچيکه به کوچکترين صدايي دست مرا مي گرفت و احساس هيجاني جنگلهاي آمازون را با خود داشت؛ تا آخر برنامه تا مورچهاي ميرفت زير لباسش، گازش مي گرفت داد مي زد گراز
. مسير کاملا پاکوب و مشخص مي باشد. ما دو ساعته رسيديم به کلبه مورد نظر، اما دايم ميايستاديم براي عکاسي. ياشار و آبجيکوچيکه شروع کردن به چادر زدن، من و هومن هم رفتيم که از چشمه آب بياريم. آب رودخانه به دليل عبور گوسفندان، قابل استفاده نيست. مسير رودخانه را به سمت بالا دست نيمساعتي پيش برويد به چشمهاي ميرسيد که سمت راست رودخانه با گياهان سرسبز در اطرافش کاملا مشخص مي باشد. غروب بود و کلي عکسهاي ضدنور گرفتيم. کلبهاي که براي شب ماني کنارش اطراق کرديم داراي 2 اتاق با گنجايش 20 نفر و بالکوني با ظرفيت 7 نفر مي باشد. روبهروي کلبه شش درخت بيد کهنسال سايه انداختهاند. شب بسيار به يادماندنيي بود. چاي به راه بود و سوهانگزيهايي که سوغات سفر مامان بابا به اصفهان بود و صداي سازدهني هومن و آسمان پرستاره با ملاقه و قو و عقرب در آسمان و مسير راه شيري. صبح ساعت چهار و نيم بيدار شدم که از طلوع و دماوند عکس بگيرم، کلي هم راه رفتم تا منظره بازتري را داشته باشم و تازه متوجه شدم که باطري دوربيم تمام شده و حالا ديگه حتي چيزهايي که وقتي دوربين داشتم اصلا به نظرم قابل توجه براي عکاسي نبود، بهنظر زيبا ميآمد. خوشبختانه هومن جاي من هم عکس ميگرفت. هفتونيم راه افتاديم به سمت پايين و بعد از خوردن خربزه در امامزاده را افتاديم که برويم براي ديدن شقايقهاي دشت لار. از روستاي نوا که وارد هراز مي شويد، تقريبا روبه رويتان جاده رينه است. مسير خاطرهانگيز براي کوهنوردان جبهه جنوبي دماوند. هنوز پنج دقيقه بالا نرفتهايم که سمت راست، کندهکاريهاي کافرکوه نمايان مي شود. اگر اشتباه نکنم مسلمانها که ايران را ميگيرند، زرتشتيها به کوهها پناهنده مي شوند و چون مسلمانها آنها را کافر ميدانستند، محل اسکانشان چنين نام هايي گرفته است، که مجموعه کافرکوه ثبت ميراث فرهنگيست و چشمانداز زيبايي دارد. پنجرهها و سوراخهايي که ايجادشده يسيار مرتب و تميز کار شده است. به رينه مي رسيم و براي رسيدن به لار بايد سمت چپ برويم، جاده بسيار بدي دارد، خيلي جاها نشست کرده است و چالههاي عميقي بهوجود آمده است که احتياط را بسيار واجب ميکند. شقايقها شروع شدند، واي چه بزرگ و چه آتشي، خوشبختانه مثل سالهاي قبل مردم براي تزيين ماشينهايشان استفاده نمي کنند. اگر وقت داريد به اندازه يک نصفه روز تاکيد ميکنم شقايقها را از دست ندهيد. مسير مسجد را که مي بينم به ياد صعود همگاني دانشجويان، تقريبا 9 سال پيش مي افتم و مسير يک عمر زندگي و اين همه خاطره خوب در اين چند سال. با خاطرههايم احساس نشاط ميکنم، زندگي را دوست دارم، طبيعت را، ياشار را و ... خدا رالرستان - آبشار بيشه - تپه باباجان
از سال قبل با آزاده و وحيد براي سفر لرستان هماهنگ کرده بوديم و تاريخش هم کاملا تنظيم شده بود. اما شب قبل از حرکت کلي مشغله فکري داشتيم بين سنت و مدرنيته. مراسم خواستگاري خواهر ياشار که هفته قبلش در مورد آن تصميم گرفته شده بود و برنامهاي که از شش ماه قبل ما چيده بوديم و دغدغهاي که براي خانواده آزاده در خرمآباد بابت چهار روز ميهمانداري بهوجود آورده بوديم. در نهايت برعکس همه مسافرتهايمان که بيشتر اوقات صبح زود راه ميافتيم، ايندفعه يک ساعت مانده به ظهر راه افتاديم و پنج عصر رسيديم خرمآباد. ميهماننوازي لرستانيها چيز عجيبغريبيست. کوچکترين احساسي در شما در مورد ميهمانبودنتان باقي نميماند و کاملا احساس راحتي ميکنيد. پدر آزاده معلم بودهاند و تقريبا کل لرستان و روستاهايش را به خوبي ميشناختند. روز اول رفتيم قلعه فلکالافلاک را ديديم و ميلي که در ورودي آن سالهاست بسته است. این قلعه زیبا و دیدنی با 5300 متر مربع مساحت بر فراز تپه ای در مرکز شهر خرم آباد، با چشم اندازی فوق العاده زیبا قرار گرفته است. حریم این تپه باستانی، از شرق و جنوب غربی به رودخانه خرم آباد و از غرب به خیابان و محله دوازده برجی و از سمت شمال به خیابان فلک الافلاک محدود می شود. نام قدیم آن که به دوران ساسانیان بر می گردد، دژ شاپور خواست بوده و دارای 8 برج مدور و دیوارهای بلند و مستحکم است. وسعت محوطه باستانی که محل واقعی تحولات تاریخی بناست، حدود 400×300 متر مربع و ارتفاع تپه با احتساب دیوارهای بنا از سطح خیابانهای مجاور حدود 40 متر است. فضای داخلی بنای فعلی به چهار تالار نسبتاً بزرگ حول دو حیاط و تعدادی تالار و اتاق تقسیم شده است. ابعاد حیاط اول 5/22×31 متر و ابعاد حیاط دوم 21×29 متر است.
در ورودی بنا در سمت شمال و در بدنه برج شمال غربی تعبیه شده است. دورتا دور قلعه را پرتگاهی مخوف فرا گرفته که دارای پوشش گیاهی ست و راه ورود به فلک الافلاک را دشوارتر می کند.نام این قلعه به مفهوم آسمان نهم و بالاترین فلک است که به طورمجازی دست نیافتنی بودن آن را می رساند. این بنا علاوه بر ویژگیهای معماری پر صلابت، گنجینه ای منحصر به فرد نیز دارد. این گنجینه دارای بخش های باستان شناسی و مردم شناسی است و ابزارهای سنگی عهد حجر، سفالینه های پیش از تاریخ، مهرهای متنوع سنگی، اشیای بی نظیر و مقدس مفرغی، ظروف و اشیای مربوط به دوران اسلامی و نمونه هایی از سنگ مزارهای منقوش لرستان را در دل خود جای داده است. در فضای داخلی این قلعه، به غیر از مجموعه موزه، کتابخانه تخصصی، آزمایشگاه تحقیقاتی مرمت آثار تاریخ و چایخانه نیز دایر شده و در حال بهره برداری است. این اثر بزرگ فرهنگی، به شماره 883 در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده است. از بازار سنتي طلافروشان که نزديک قلعه بود نيز ديدن کرديم. اگر بهسمت لرستان مسافرت مي کنيد اسم سرابهاي متفاوت را ميشنويد، بر فرض سراب نيلوفر. سرابها همان چشمهها هستند و لرستان به علت داشتن کوههاي فراوان از آب بسياري برخوردار است و شما هرکجا، چشمه آبي مي بينيد گوارا و قابل شرب. از امامزاده زيد هم ديدن کرديم که با فاصله نزديکي از قلعه فلکالافلاک واقع شده است. منزل پدري آزاده فضاي بسيار دلنشيني داشت، از يکطرف پاي کوه بود که هر وقت دلتان ميخواست ميتوانستيد برويد بالا. باغ کوچکي در همان کوهپايه داشتند که غروبهاي رنگارنگ خرمآباد را ميشد از آن به نظاره نشست. حياط خانه هم درخت توتي داشت که کار اين چند روز من آنجا اين بود که صبح بيدار مي شدم و تا جايي که دستم به شاخهها مي رسيد توت مي خوردم و هروقت از پريدنهايم براي رسيدن به شاخههاي پرتوت خسته ميشدم چند لحظهاي برتابي که به شاخه تنومند درخت بسته شده بود مينشستم. جمعه صبح بعد از صبحانه مفصلي که مادر مهربان آزاده برايمان تهيه ديده بودند و مزه نيمرو با کره محلياش هنوز زير زبانم ميباشد راه افتاديم به سمت روستاي گريت و ابتدا به روستاي خانجان رفتيم که قلعه يزدگرد را ببينيم. در ورودي روستا سياهچادري را ميبينيم که ديشب مراسم عروسي در آن برپا بوده و امروز هم ناهار و رقص محليشان ما را حسابي به وجد آورد. دخترعمه آزاده که برايمان با تنور محلي روي سيني نان پخت و دوغي که بيشتر از يک ليوان نميشد خورد، اينقدر که ما به محصولات لبني بيخاصيت شهري عادت کردهايم ديگر توان هضم دوغ محلي را نداريم. تا قلعه که عملا چيزي از آن باقي نمانده است نيمساعتي راه بود. روي هر سنگي آگامايي نشسته حمام آفتاب گرفته بود. من و آزاده کلي از ميراث فرهنگيمان را – سفالهاي باقيمانده روي قلعه – جمع کرديم که ما هم از غارت ميراث فرهنگيمان نصيبي برده باشيم. آزاده ميگفت تا چند سال پيش تابلوي ميراث فرهنگي اينجا بود، اما الانه که ديگر چيزي وجود نداشت احتمالا تابلو را هم برداشتهاند. از فکر اينکه تابلو را ميگذاشتند باشد خندهام گرفت ،مثل اينکه در بزرگراههاي آسفالت شده تهران تابلوي باغات سرسبز صد سال پيش را بزنند که ما بدانيم زمانهاي دور! جاي اين رنگهاي خاکستري کسلکننده درختان سرسبز شاهتوت وجود داشته است. از روستاي خانجان تا هفتچشمه گريت بيشتر از ده دقيقه راه نيست. اينقدر منطقه دستنخورده است که وسط جاده آسفالته جوجهپرندهها را ميديديم که بيخبر از دنياي پرهياهوي ما براي خودشان ميگشتند.
ناهار را که با دلمه هاي خوشمزه مادر آزاده گذرانديم راه افتاديم به سمت ايستگاه راهآهن بيشه که آبشار بيشه را ببينيم که الحق زيباترين آبشاريست که من و ياشار تا بهحال ديدهايم. تمام لرستان پر از درختان بلوط است و اطرافتان دامنههاي زيباي زاگرس. مسير بيشه آسفالت است بهغير از پنجکيلومتر آخر که خاکيبدي نيست. آبشار بيشه به رودخانه سزار ميريزد که اين رودخانه نهايتا به دز مي پيوند. روبهروي آبشار داشتيم هندوانه ميخورديم و جوانهايي را تماشا ميکرديم که ما را ياد تارزان انداختند؛ از درختان بهآن بزرگي بالا مي رفتند و شيرجه مي زدند داخل آب و اين خود گوياي عمق رودخانه در نزديکي آبشار ميباشد. در لرستان از جادههاي اصلي که خارج ميشويد و بهسمت روستاها ميرويد موبايل خط نمي دهد. خاطرتان باشد به هيچ وجه با سرعت زياد رانندگي نکنيد. چون هر لحظه احتمال دارد يک گله گوسفند وسط آسفالت، جلويتان سبز شود شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۵
شاهاندشت - شکل شاه
روزهاي نمايشگاه خيلي عالي و بااحساس بود، دوستاني که چهار – پنج ماه بود، نديده بودم و يک عالمه دسته گل که ديگه توي گالري جا نميشد و ميبردم خونه، ممنون از همه عزيزاني که به من و دوستانم اين همه روحيه دادند. يکي از روزهاي نمايشگاه داشتيم در مورد عکسي که هومن از قلعه ملکبهمن انداخته بود، صحبت ميکرديم گفت آن نزديکي سنگنوشتهاي هم هست که کمتر کسي ديده است و ديگه اين افتاد توي ذهن من و با ياشار تنظيم کرديم که جمعه صبح بريم جاده هراز، هم قلعه ملکبهمن را در روستاي شاهاندشت ببينيم و هم آبشار باشکوه آنرا و هم اينکه سنگنوشته را کشف کنيم. با مامان فاطمه و خانم نيکخو يکي از اساتيد بسيار نازنين دانشگاه پليتکنيک ساعت 5 صبح جمعه راه افتاديم. من و ياشار کمتر زماني از جاده هراز يا جاده چالوس مسيرمان را مياندازيم. به نظرمان امنيت جاده فيروزکوه کاملا ميارزد، در ثاني بيشتر اوقات ما ميخواهيم در منطقه سوادکوه اطراق کنيم که از جاده فيروزکوه نزديکتر است. در مسير هراز از گزنک که گذشتيم، حدود دو سه کيلومتري بعد از آن روستاهاي شاهاندشت و شنگلده در سمت راست با طبيعت زيبايشان خودنمايي ميکنند. پلي فلزي در سمت راست خط ارتباطي روستا با جاده است که بعد از عبور از پل به سمت راست مي پيچيد و به دوراهي که رسيديد مسير سمت راست را انتخاب ميکنيد که جادهاي خاکي با فاصله زماني يک ربع ساعت تا بيست دقيقه شما را به ابتداي روستاي شاهاندشت مي رساند. روستا مسير ماشين رو ندارد و به نظر من بسيار عاليست، پارکينگ وسيعي ابتداي روستا وجود دارد و شما با طيب خاطر مي توانيد ماشين را بگذاريد و به ديدن آبشار و قلعه برويد. براي ديدن قلعه ملکبهمن يک راه از روستا و داخل باغ ها ميگذرد و ديگري از کنار آبشار. اگر از مسير کنار آبشار مي خواهيد برويد بالا حتما وسايل الکترونيکي را آببندي کنيد که بادي از طرف آبشار ميوزد که قطعا لباسها و کليه وسايل همراهتان را خيس خواهد نمود. مسير قلعه بعد از آبشار، شيب نسبتا تندي دارد که پيشنهاد ميکنم به صورت گروههاي کوچک که افراد آمادگي کافي داشته باشند، حرکت نماييد. اين قلعه که در سال 45 هجري قمري ساخته شده است متعلق به حاکم رويان و کجور بوده که از حکام پادوسبان بوده و سطح قلعه 220 متر بالاتر از سطح روستا ميباشد و ضخامت ديوارهاي قلعه بين دو تا سه متر ميباشد. درختان روستا بيشتر آلبالو و گيلاس و گلابي مي باشد و روستاي بسيار تميزي است که نشان از هشياري و همت اهالي آن دارد. بعد از خروج از روستا مسير را به سمت آمل ادامه مي دهيم. قبل از اينکه به تونل برسيم تابلويي در سمت چپ ديدم که نوشته بود شکل شاه، تابلويي از ميراث فرهنگي که مسلما در مورد حجاريي که من بهدنبالش بودم، توضيح داده بود، اما اصلا در شرايطي نبوديم که بتوانيم بايستيم.
داخل تونل سمت چپ، مسير بازي به رودخانه وجود دارد که دقيقا روبه روي نقش برجسته در مي آيد، وليکن داخل تونل که به هيچ وجه نميتوان ايستاد و به نظر من بهعنوان نشانه، کارآيي دارد، بعد از تونل ايستاديم. سمت چپ که بنا بر گفته ها نقش برجسته در آن مسير بود، سگ بزرگ خشمآلودي پارس ميکرد، منتظر بودم فردي از کانتينر بيايد بيرون که بابت سگ مطمئن شوم و بروم آنطرف خيابان. منم که از برنامه سبلان سالها پيش، ترس از سگ برايم بهيادگار مانده، ميخواستم بشينم گريه کنم، فکر ميکنم تنها دوستانم که بهاندازه من علاقه به ديدن خرابهها و آثار گذشتگانمان دارند، متوجه ميشوند در آن لحظات چه ميکشيدم، بالاخره دو پسر جوان آمدند بيرون و ازيکي از آنها مسير را پرسيدم، ياشار هم آمد، دوباره برايمان توضيح داد و آخرش گفت ميخواهيد با شما بيام، منم از خدا خواسته گفتم آره. از جاده بايد بيست دقيقهاي پياده تا آنجا برويد، سمت راست است و اصلا عبور از رودخانه نداريد، مسير نسبتا به صورت پاکوب مشخص است، يکي ديگر از علايم آن غار ماننديست که سمت چپ رودخانه مي بينيد و در اصل همان سوراخيست که از داخل تونل روبهروي "شکل شاه" در ميآيد. اين نقش به طول هشت متر،به خاطر تقدير از زحمات ناصرالدينشاه در تعمير و به سازي جاده لاريجان، حجاري شده است. فوقالعاده بود، در نزديکي جاده هراز و روي رودخانه در همان مسيري که پياده رفته بوديم، خرابه هاي پلي وجود دارد که در زمان قاجار دوطرف رودخانه را بههم وصل ميکرده است. در مسير برگشت ميخواستيم جايي ناهار بخوريم، سمت چپ که رودخانه روان بود، مسيري خاکي به سمت رودخانه وجود داشت، رفتيم که برويم داخل، آقايي آمد جلو و گفت هزينهاش را بدهيد، ما را تجسم کنيد، شوکه شده بوديم، از کي تا بهحال کنار رودخانه رفتن پول ميخواهد؟ ثانيا چه سرويسي ميدهيد که بهازاي آن پول ميخواهيد؟ ياشار گفت رسيد لطف کنيد، آقايي که جلوي ماشين ايستاده بود گويا نميدانست رسيد چي هست و ترجيح داديم از مسير ديگري برويم کنار رودخانه که کسي جلوي وروديش نايستاده باشد، من که هنوز متحيرم
شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۵
افجه به لار
اين گزارش برنامه را کاظم عزيز نوشتهاند، جو گروه را کامل نشان ميدهد و بسيار زيبا نوشتهاند، از اين جهت آنرا بهصورت کامل در اينجا ميگذارم، کاظم دوست نازنينيست که خطرکردن و مهرباني با تکتک سلولهايش عجين است و من و ياشار هر وقت شنيديم کاظم در برنامهاي همسفر خواهد بود، براي شرکت در برنامه مصممتر گشتيم، صداي بسيار دلنشيني دارند و هربرنامه لطف ميکنند، دوکاج را براي من مي خوانند، سعي خواهم کرد اين آوازشان را روي وب لاگم بگذارم که دوستان يکي از دلايل محبوبيت اين گرانقدر را متوجه گردند
هميشه در برنامهها كساني هستند اميد دهنده، حمايت كننده، مشورت كننده، پر صبر و تحمل و تحليل كننده. من محمد را در اين زمره ميدانم. هنوز جاي خود را كف مينيبوس روي پاهاي عباس احمدي جفت و جور نكرده بودم كه محمد با لحن ملايمش گفت: “از آنجا كه تو آدم فني هستي گزارش نويسي با تو“ كه من هرچه كوشيدم به كسان دگر بسپرم نشد كه نشد. بهخدا در قاموس من هر چه بگنجد مطمئنم كه فنيكاري نخواهد گنجيد. من، محمد و فاطمه ساعت پنج صبح از ميدان حافظ در ورودي جاده چالوس سوار مينيبوس شديم و ده دقيقه مانده به شش در ضلع مخالف جنوب غربي (همان جنوب شرقي!) پل سيد خندان بوديم.محمد تهراني، مجيد پرپينچي، بهمن آرمند كه من هنوز تو كف اين اسم و فاميلم، ابراهيم صالحآبادي و مبين رستگار اولين كساني بودند كه آمدند و بعد مارال پناهي، رامين خواجوي، فرشيد اميرطهماسبي، آويسا ، عباس احمدي، يونس اصغرزاده، شيوا شمشيري، دوقلوها وجيهه دخيلي و مهين شمسيخاني و بعدها سميه ديانتي معروف به سلطانبانو كه راننده بيتجربهاي نيم ساعت به تاخيرش افكنده بود. ياشار و بابك ضيا را هم ديديم. اين ياشار و خانم آويسا در برنامه آذربايجان سنگ تمام گذاشتند.زودتر از ما جدا شدند و نشد كه رسما از آنها در جمع تشكر كنم و حالا تشكر ميكنم. بابك مثل خيلي ديگراز بچهها بيشتر كفش مرا تحويل گرفت تا خودم را. خيلي دوستش دارم بهخاطر خيلي چيزها كه بهراننده حركت كرد و مسير 45 كيلومتري سيد خندان-لشگرك-لواسان و افجه را يكساعت و نيم پيمود و ساعت 8 افجه بوديم.پس از گذر از كوچه باغي پرشيب، به رودخانه افجه رسيديم كه بايد به سمت شرق آن ميرفتيم. از همان ابتدا پاكوب پهني مشخص بود كه كمي جلوتر مارپيچي ميشود اما مسير كلي آن شمال شرقي است. ارتفاع كه زياد ميشود دره و درختزارهاي سپيدار را سمت شرق مسير ميبيني و تا دشت هويج بيشتر مسير سنگلاخي است. هوا مطبوع است و نيمه ابري. طبق معمول گروهان احمدي، تهراني، خواجوي، امير طهماسبي و الباقي رقص و آوازشان گرفته كه حركات موزون عباس از همه مسخرهتر است. من با اين حركات غير فرهنگي كاملا مخالف بودم اما مجبور ميشدم به آنها بپيوندم.شيوا شعر گلنار را به من ميدهد تا بخوانم. انصافا دارنده متن و موسيقي زيبايي است. تمرين ميكنم تا به موقع آنرا ضبط كند. ساعت 10 دشت هويج بوديم. دشتي سرسبز كه تا آخرين صخرهسنگهاي مسير را نگذراني چشماندازش را نخواهي ديد. كنار درختزارها نشستيم و صبحانه خورديم.آب چشمه را كشاورزي به مزرعه جاري كرده بود كه در امتداد جويباري پايينتر از درختزارها آب برداشتيم و ساعت 11 به سمت بالادست و شرق قله آتشكوه حركت كرديم. ريزان سمت غرب ما پر از برف است.يخچالهاي طبيعي كه جويبارهاي خوبي از زير آنها پيداست در سراسر مسير تا گردنه به چشم مي¬خورد. ساعت دوازده روي گردنه بوديم كه قله دماوند را در شمال شرق خود ديديم و رودخانه و دشت لار را در شمال. جمع بود كه ما را ميراند. هميشه وقتي خودم را تنها در مسيري انگاشتهام ديدهام چندان قوي هم نبودهام. معلوم الحالان گروه رقص سنتي خود را اجرا كردند كه شيوا همچنان در شكار صحنهها مصمم بود و پركار.مارال، سميه، آويسا، بهمن، مجيد، فاطمه و مهين خيره به حركات دوار و چرخان دست و پاي سايرين ماندهاند كه با شروع مراسم قاپزني ميوهها تمام ميشود. پخش و توزيع تنقلات و ميوه هميشه در اين گروه دردسرساز بوده است كه من با همه بينشم هنوز نتوانستهام علتش را ريشهيابي كنم. تنها پرتقالي را كه به زحمت و مشقت فراوان تهيه كرده بودم بي شرمانه به يغما بردند. از ديرباز نه توان مقابله با حملات اين اشرار را داشتهام و نه توانستهام با اين جو بيفرهنگي مقابله كنم.بارها گفتهام كه اسامي يك عده بد در رفته است و اشخاصي با بزرگنمايي نام اينها حداكثر سوء استفاده را ميكنند كه بايد بهشدت با آنها برخورد شود. به پيشنهاد سرپرست، گردنه را ساعت 12:30 ترك گفتيم. قسمتهايي از گردنه و مسيرهاي اريب، يخچالي است كه بايد محتاطانه حركت كرد.هوا كم كم باراني شد و گروه پراكنده. بهدستور سرپرست جلودار شدم و براي انسجام گروه از تندي گامهايم كاستم. تا اينجا ابراهيم جلو ميرفت. ابراهيم! تصوراتم هميشه از اين شخص مبهم بوده است و هنوز قضاوت زود است.دامنهها كاملا سرسبز هستند. پس از يكساعت و نيم نزول به مرتعي رسيديم كه دورتادور آن ديواري سنگچين بود. شرق آن رودخانه و جنوب آن چشمهاي بود و جنوب غربي آن مجاور چشمه ساختمانهايي دخمه شكل و سنگي كه به كاروانسرا مينمود. قله و گردنه شيوركش برفي است و درست در نقطه شمال و شمال غربي مقابل ما بودند.پس از خوردن نهاري مقوي، سبك و پرانرژي، مدتي در امتداد رودخانه رو به سمت شمال جغرافيايي و سپس شمال شرقي رانديم. دشتي فراخ، با سبزهزارها و گلزارهاي زرد و ارغواني. تاكنون گسترده¬ترين دشت سرسبزي است كه ديدهام. تا ساعت شش در امتداد رودخانه به سمت شرق حركت كرديم كه در نهايت رودخانه را به سمت شمال رد كرديم. بيشتر از همه مبين در آب فرو رفت. ابتدا تا زانو بعد تا كمر و بههمين ترتيب تا شكم و شانه فرو رفت و دوباره بيرون آمد. حركت موزون و جالبي بود. عين آنكه شخصي را با دو درجه آزادي در راستاي محور طولي حركتش دهي و همزمان تا گردنش در آب فرو بري و بيرون آوري. شيوا هم تنها كسي بود كه پايش لغزيد و مثلا منهم حمايتش ميكردم. همينجا بود كه بهدستور سرپرست شعر “آپارده سللر شيوانه“ رو زمزمه كردم.رودخانه آب سردي داشت و معمولا محمد مرا براي تست گذر از رودخانه انتخاب مي¬كرد. پس از من دوستاني هم در قسمتهايه ديگر امتحان ميكردند. شيوه جالبي بود و بسي نكته آموز.
آب كفشها را خالي كرديم و گروهي لباس عوض كردند و دشت را به سمت شمال شرقي، جايي كه از دور آب انباري بتني روي دامنه هويدا بود ادامه داديم. راه شوسه¬اي در وسط دشت است و به موازات آن كمي دورتر كانالي كه آب باريكه¬اي جريان داشت. اين آب انبار نزديك كانال بود. جهت كلي كانال و راه شوسه شرقي-غربي است.چادرها را بپا كرديم و فكر كنم زهكشي دور چادرها هم مفيد بود. شب بارانهاي تند و پراكنده سراسر دشت و چادرها را خيس كرده بود.كولهها را جمع كرديم و زير مشمعي كه رامين آورده بود بيرون چادر گذاشتيم. پس از خوردن املت از آنجا كه كار ديگري نداشتيم زودتر از سايرين به شكل ماهي سارديني خوابيديم. من به هيچ چادري فكر نكردم. كيسه خوابم را تازه خريده بودم و همينكه درونش جاي گرفتم خوابيدم. كنار من مبين رستگار بود و كنارش عباس و بعد رامين خواجوي. با باز شدن هوا ميتوانستي ستاره قطب شمال را بيابي. تاييد ميكنم كه تا كنون به سمت كلي شمال شرقي پيمودهايم. صبح حركتمان ساعت شش و نيم به سمت شرق بود. پس از پشت سر گذاشتن مراتع مسطح به سمت رودخانهاي سرازير شديم كه پس از عبور، سردي آن دادمان را به هوا مي¬برد. از دور پاكوبي در دامنهاي در شرق مشخص است كه مجاور آن تپهاي ذوزنقهاي شكل است. ضلع جنوبي اين پاكوب ساختمانهاي محيط زيست ديده مي¬شود با اين وجود بهترين نشانه و راهنماي مسير آنست كه رودخانههاي پراكنده و در نهايت اصلي همواره سمت راست يا شرق ما باشند. پاكوب را پشت سر ميگذاريم و از تپهاي به سمت رودخانه اصلي سرازير ميشويم كه مارپيچ است و سمت مقابل آن رد چرخهاي ماشين روي سبزهزارها مشخص است. پايين دست اين تپه چشمههاي متعددي است. مسير مشرف به پايين سنگي- خاكي است كه بايد با احتياط بگذراني. پرت شدن سنگها را جدي گرفتيم. كنار چشمه استراحت كرديم و آب برداشتيم و مجددا رودخانه را گذرانديم. جاده سمت مقابل رودخانه را ادامه ميدهيم و از كنار تاسيسات، منبع آب و دستگاههايي شبيه دستگاه حفاري گذشتيم و كمكم به ابتداي درياچه رسيديم. جاده خاكي در امتداد درياچه ادامه دارد.ساعت 1:30 كنار درياچه روي سبزهزاري اتراق كرديم و نهاري خورديم كه تا ساعت 3 طول كشيد. در تيم محمد تهراني بحث ازدواج گرم بود كه ابراهيم، مارال، آويسا و خود تهراني از نظريه پردازان بودند و از تيم ما هم عباس به نمايندگي حضور داشت.آسمان كاملا آفتابي است و من خوشنودتر از هر زمان به طبيعت انساني و گياهي و آبي خيرهام. در هر وعده غذايي فحش عباس بود كه به محمد بينوا حواله ميشد كه اين چه گروهي است ما رو گذاشتهاي درحاليكه الحق و انصاف بهترين و زيباترين به قول فرشيد چيندمان غذايي را داشتيم.يك خلقي است درون عباس زيبارو. بي غل و غش و صاف. اولين بار در برنامه صعود زمستاني به توچال ديدمش كه پيشبرنامه دماوند شمالشرقي بود و پس از هشت سال خاطرهاي ماندگار برايم به يادگار گذاشته است. محمد و علي طالبي را هم بيشتر در همين برنامه شناختم.آفتاب سوزاني شده بود. ساعت 3 به سمت شرق حركت كرديم. پيش رويمان و رو به سرازيري بايد آخرين گذر از آب را ميداشتيم.
سمت مقابل اين رود نيز جاده خاكي پهني هويداست. گذر از رودخانه آخر، با بساط آببازي بچهها همراه شد كه تهراني مقاومت سختي از خود نشان داد و دست و پاي فراوان زد و تن به آب نداد. مرا عينك و كلاهم برداشتند و چهار گوشه بدنم گرفتند و در آب كردند و بيرون آوردند و بر سر جايم نشاندند و كلاه و عينك و چارقدم را سر كردند. تجربه دره نگار به من ميگفت مقابله با فرشيد و عباس و همدستاني نظير ابراهيم و يونس بيفايده است. اين بساط با اندكي مرام و معرفت و پهلوون پروري و داشمشتيگرايي عجين شده بود كه سركله همه اينها خود فرشيد بود. رودخانه را گذرانديم و از درياچه فاصله گرفتيم. روبرويمان دشتي پر فراز و نشيب است و در انتها جادهاي خاكي نمايان. ساعت چهار و نيم در امتداد رودخانه يك تويوتاي خاكستري تعدادي از خانمها و آقايان راحتطلب را سوار خود كرد و ما هم به اين اميد كه به قول عباس تا 45 دقيقه ديگر به سد خواهيم رسيد كولههايمان را پشت ماشين گذاشتيم.ماشين حركت كرد و آخرين كلام از طرف سوارهها به پيادهها، خداحافظ بود. من، فرشيد، يونس، وجيهه، شيوا، مهين، مبين، بهمن و پيشنماز آغازگر راهي بوديم كه تا ساعت 9 طول كشيد. ابتداي مسير بد نبود. اميد همواره حركت دهنده بوده است. پيچها را به اميد پيچهاي ديگر ادامه مي¬داديم. هر چه شعر كوتاه و بلند از بر داشتم خواندم. آرش كمانگير را وقتي بلندترين قله البرز پيش رويم بود خواندم. اين شعر مانند دماوند همهاش سپيدي است. حتي وقتي شهر سيلي خورده هذيان دارد و هيچكس دستي به ديگر دست نميسايد. اما مسير تمام نميشد. در امتداد جاده به سمت پلي كه با لولههاي قطور ساخته شده بود حركت كرديم و باز هم حركت. ماشينهايي ميآمدند اما همه پر بودند. سمت راست ما گودال بزرگي بود كه در دشت وسيع سبزي ايجاد شده بود. براي زودتر رسيدن به سولههايي كه در اطراف سد بودند جادهاي انحرافي رو به پاييني را پيش گرفتيم. هوا سرد شده بود و گشنگي اذيت ميكرد. اين منطقه مارهاي افعي قفقازي زياد داشت و همچنين بعضا لانههاي پرندگان را هم سر راه ميديديم.انحراف ما به سمت پايين دست اشتباه بود. ما سولههايي را هدف گرفتيم كه براي تاسيسات سد بود و منطقه ممنوعه بود. دعا كردم تا از وزش باد كاسته شود كه پس از دو دقيقه مستجاب شد. بهقول بچهها اگر ميدانستم به اين زودي مستجاب ميشود دعاي غذا ميكردم. بالادست سد به جاده آسفالتهاي خورديم كه نگهباني ما را به بالادست دامنه كوه جايي كه محيطباني بود راهنمايي كرد. مبين و يونس را سرپرست به نقطه مذكور فرستاد تا از دوستان سواره خبر يابند و لباس گرم بياورند.در مسيرمان به سمت بالادست جاده، شيئي شبيه مين زميني يافتيم كه متاسفانه قسمت نشد روي آن بپريم. شب دوم عمليات بود و ما راه را گم كرده بوديم. فرشيد داوطلبانه آنرا برداشت. چرخدنده يك ماشين بود. روي آسفالت دراز كشيديم و پس از مدتي با پيكان يكي از نگهبانان سد كه از پايين ميآمد به سمت ساختمان مخروبهاي رفتيم كه محل برگزاري دعاي مائده و وداع بود. مدتي مانديم و محمد و بهمن به بالادست جاده رفتند تا مگر از ميني بوس خبري يابند و برگشتند. سوار پيكاني شديم و دوباره به ساختمان نگهباني سد رفتيم. برخورد نگهبانها با ما عالي بود. از چاي گرفته تا در اختيارگذاشتن خرگوشخانه از ما پذيرايي كردند. اسلحه هم داشتند.همين حين يونس و مبين بيشرم پيدايشان شد كه برايمات كتپر و لباس گرم آوردند و گفتند سوارگان هم در محيطباني حالشان خوب است و جايشان نرم. خوشحال شديم و در اين اثنا بازار عكس گرفتن گرم بود كه حتما چه در ساختمان مخروبه و چه گم شدنهاي مسير برگشت صحنههاي زيبايي شكار شده است.راننده مينيبوس بهدليل يكطرفه بودن جاده هراز معطل شده بود. سوار بر ماشين كمي بعد شير پگاه خورديم. از پلور، امامزاده هاشم، رودهن و بومهن برگشتيم و 11:30 تهران بوديم یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵
ارفهکوه، روستاي دوآب - سوادکوه
ارفهکوه قلهايست به ارتفاع 2800 متر که با مختصات 52 درجه و 59 دقيقه شرقي و عرض 36 درجه شمالي مابين ارفهده و روستاي دوآب واقع شده است، در مسير جاده فيروزکوه حداکثر سهساعته ميتوان به روستاي ارفهده رسيد که با عنوان ارفعده نيز خوانده مي شود. پل ورسک را رد ميکنيد و به قهوهخانه چاپارخانه که رسيديد به سمت چپ ميپيچيد که مسيري خاکي شکا را تا روستا مي برد. ابتداي روستا امامزادهايست که گنجايش بيست نفر را دارد، همراه آب نوشيدني و سرويسبهداشتي. براي کوههاي شمال کشور داشتن راهنماي محلي بسيار بهتر است، مخصوصا در بهار که احتمال مه بسيار بالاست . ابتدا با آزاده و مهين گفتيم بيرون ميخوابيم. هنوز خوابمان نبرده بود که مه بهصورت کامل ما را دربرگرفت. ساعت 12 نشده بود و دوستانم همه خوابيده بودند. مثل اينکه آب همه اطرافمان را گرفته بود و همچنان فشار مي آورد. ديگه طاقت نياوردم، پاشدم رفتم تو بهدنبال جاي خالي، اما وقتي با يک گروه 30 نفره همسفر ميشوي، بعيد است جاي گرم و نرمي که از دست دادهاي دوباره بهدست آوري، مثل همه فرصتهايي که در زندگي از کنارمان خرامان مي گذرند و دريغ از گوشه چشمي! گاهي فکر ميکنم واقعا ما داريم زندگي ميکنيم؟ کنار امامزاده که با پارچه سبزي پوشانده شده بود اگر ميتوانستم اندکي انحنا به بدنم بدهم، ميشد خوابيد، آنشب تا صبح چسبيده به امامزاده خوابيدم؛ در برنامههاي کوه چيزهايي را لمس کردهام که عمرا در زندگي شهري برايمان اتفاق نميافتد. ياد برنامه سيالان افتادم، سالها پيش، من و مارال و ليلا رفتيم و ميهمان گوسفنداران منطقه شديم و باقي دوستان گفتند ما ميخواهيم در هواي آزاد بخوابيم و صبح که بيدار شديم دوستانمان از شدت باران به چادري که جاي آشپزخانه و انباري استفاده ميشد پناهنده شده بودند و به چه حالتهاي خندهداري خوابيده بودند. صبح 4:30 بيدار شديم و 6 نشده راه افتاديم، ابتدا مه نفسکشيدن را برايم سخت کرده بود ، حدودا ساعت 9 مه تمام شد و شايد هم ما به بالاسر آنها رسيديم و جنگل ابري زير پايمان بود که دلمان ميخواست درون آن شيرجه بزنيم، عباس هم که نمک برنامه بود و از ترکي و فارسي و نوحه، همه مدل ميخواند و عجب انرژيدهنده بود، مجبور شديم براي پرکردن بطريهايمان نيمساعتي راه را دور کنيم و به چشمه "سوتسره" برويم. عمو زنگ زدند و نگران بودند و ميگفتند پلسفيد باراني هست، اطمينان داديم که ما از ابرها بالاتريم و اينجا امن و امان است. قله پناهگاهي دارد که گنجايش دوازده نفر را دارد. مسير بهسمت پايين سرسبز و جنگليست و پر از گل، يک گل جديد
هم ديدم که خواهش ميکنم اگه کسي نام علمي اين گل را ميداند، مرا راهنمايي بفرمايد. باران آنچنان شديد بود که دوربين من توي قابش داخل کيف کمريم خيس شده بود و باعث شد من کلي نبوغ به خرج بدهم و برايش يک قاب ديگه قلابدوزي کنم و يک پوشش هم براي کيفکمري و کولهام بدوزم. مسير برگشتمان به سمت دوآب بود که زماني آنجا رسيديم که باران هم بند آمده بود. کوههاي شمال را نبايد از دست داد، خدا ميداند آيندگان ما اينقدر خوشبخت خواهند بود که چنين مسيرهايي را صعود کنند؟
شنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۵
دودهک - خورهه - ديواره لجور

يکي از فيلمهايي که بعد از برگشت از بندرعباس ديديم "ويراني" بود، نه اينکه فيلمي باشد که توصيه به ديدنش کنم، اما يک صحنه و يک جمله در فيلم آنچنان مرا تحت تاثير قرار داد که تاکنون از ذهنم نرفته است. صحنه: وقتي مارتين، دوستش را با پدرش مي بيند و آنچنان گيج مي شود که از آن طبقه به پايين ميافتد و پدر عريان پلهها را در پي نجات مارتين بهسمت پائين ميدود و جملهاي که همچنان در گوشم زنگ مي زند، وقتي که مادر مارتين به پدرش ميگويد: چرا خودکشي نکردي، تو همان لحظه که چنين حسي را در وجودت ديدي بايد خودت را ميکشتي. اين فيلم را بهخاطر بازيگر محبوبم، ژوليت بينوشه ديدم و در هيچ کدام از فيلمهايش مثل آبي ، نتوانسته بدرخشد. ارديبهشت را با استان مرکزي آغاز کرديم، صبح زود پنجشنبه با مهين به سمت محلات راه افتاديم، از مسير ساوه رفتيم که از روستاي دودهک و کاروانسراي عباسي ديدن کنيم که خوشبختانه سالم و پابرجا بود.
از دودهک براي خورهه، روستايي به قدمت دوران اشکاني، جادهاي آسفالته و خلوت وجود دارد که مسيرمان پر از شقايق بود. روستاي خورهه را 800 متري جلوتر برويد به دو سرستون پابرجا در سمت چپ تان ميرسيد که واقعا ارزش ديدن دارد. به سمت محلات راه ميافتيم که از مزارع گل ديدن کنيم و در مسير آبگرمهاي محلات را ميبينيم. ابتداي ورودي به محلات از بستني خوشه ، بستني قيفي خريديم که توصيه اکيد مي کنم ،من که بستني بيشتر شهرها را تجربه کردهام يکي از خوشمزه ترين آنها را در محلات خوردم. بهسمت خمين مي رويم و از بيت امام ديدن ميکنيم که براي آن زمان کاملا مرفهي بوده است. ناهار را نرسيده به اراک ميخوريم، ماکاراني خوشمزهاي که ياشار روز قبل پخته بود. ياشار استراحتي مي کند و من و مهين آب جوش مي آوريم که چاي دم کنيم. اراک پر از کارخانه است و آلايندههاي صنعتياش شهر را آلودهتر از تهران کردهاند. با مهين و مادرش به روستاي "رسولآباد" رفتيم، عمارتي بود متعلق به يکي از خانهاي قديمي و عجب عمارت و فضايي ، شنيدم آنجا را بنياد مستضعفان تقسيم کرده و به مزايده گذاشته و چه حيف از آنمکان سرسبز و پر نشاط که دو سال ديگه پر از آپارتمان خواهد شد، تا بهحال کبوترخانه نديده بودم که چه جاي جالبيست، شنيدهام اصفهان هم چند تا کبوترخانه دارد که الان رستوران سنتي شده است.
در راه برگشت، جايي "خشکهپزي" ديدم، از مهين پرسيدم، گفت نان محلي اراک است که دو کيلو خريدم، اصولا کافي ست به من بگوييد، يک محصولي خاص مکاني خاص است، حتما ميخرم. شام ميهمان مهماننوازي خانواده مهربان مهين بوديم و جمعه صبح رفتيم به سمت کوير ميقان که کاملا باتلاقي بود و کارخانهاي آنجا مشغول بهکار است. به سمت روستاي اسکان براي ديدن ديواره لجور مي رويم. ديوارهاي که سنگنوردان براي کار به آنجا ميروند و واقعا انگشتانمان آنجا سنگيني مي کرد، ديواره عجيب سنگنورد ميطلبد، ياد وقتي که با علي ميرفتيم بند يخچال و من حمايت هيچکس غير از علي را قبول نميکردم و وقتي شنيدم علي حمايت فرشيد در ديواره لجور بوده و چه بلايي سر فرشيد آمد، انا لله خودم را خوندم. منطقه اسکان بسيار سرسبز و بانشاط است. اما مسير اراک به اسکان اصلا شيشه ماشين را پائين ندهيد که کارخانه پتروشيمي ناي نفس کشيدن برايتان نخواهد گذاشت. براي کارکنان کارخانه پتروشيمي، شهري با فاصله از آن ساختهاند و نام " مهاجران" بر آن نهادهاند که من و مهين هر دو ياد "لوسيميل" و کارتون مهاجران افتاديم سهشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۵
بندرعباس - قشم - ميناب
مسافرتمان به بندرعباس با همراهي گيتا از تاريخ بيست و سوم فروردين شروع شد. اين دفعه با قطار، وسيله نقليهاي که تمام دوران بچگي من در آن گذشته است. آبجي کوچيکه که ترمزهاي قطار را سرمهندسي ميکند، با کارت اداري راهآهن تا توي کوپه قطار همراهمان آمد و کلي خوشحالمان کرد. توي قطار يکي از همخوابگاهيهاي دوران دانشجوييمان راديديم و جالب اينکه نيم ساعت قبل که با گيتا شيطونيمون گل کرده بود و توي قطار پيادهروي ميکرديم به گيتا مي گفتم: فکرشو بکن چه همه دوستاي ما الان تو همين غطارند و اينقدر که تغيير کرديم ديگه همديگه رو نمي شناسيم. صبح به محض اينکه استراحت کوچکي کرديم با ميثم رفتيم آبگيري که نزديک منزلشان بود و چند حواصيل و کشيم و چنگر نوکقرمز و يک عالم کاکايي ديديم.براي شب برنامه گنو داشتيم، البته نه سمت آبگرم، بلکه سمتي که ساختمانهاي محيط زيست است و براي شبماني در يکي از آنها اقامت داشتيم و کل و بز و قوچ و ميش، اطرافمان ميگشتند. صبح بعد تا بالاترين جايي که ورود ممنوع نبود رفتيم که کل مسير جاده آسفالته، اما خطرناک است و من ترجيح مي دهم دوباره آنجا نروم
ناهار را که بندرعباس خورديم راه افتاديم بهسمت قشم که گلي که عکسش را انداختم استبرق ميباشد که روبهروي ساختمان محيط زيست قشم گل داده بود و کلي به نظر من زيبا مي آمد. رفتيم لافت و از چاههاي طلا و بافت زيباي لافت ديدن کرديم و چيزي که اينبار کشف کرديم، خانه فرهنگ لافت بود که ارزش ديدن دارد، اتاقي بئد با نام حجله که کلي با زرق وبرق تزئين شده بود و راه افتاديم به سمت روستاي شيب دراز، روستايي که مردمش آب باران را ذخيره مي کنند و در فصل گرما آب نوشيدني شان است. شيب دراز يکي از محلهاييست که لاکپشت عقابي در آن تخمگذاري ميکند ، لاکپشتي که در خطر انقراض است. از اواخر بهمن تا اوايل خرداد براي تخمگذاري به سواحل شيبدراز مي آيند . ساعت حدودا 9 بود که با ميثم و گيتا و نجيبه شروع کرديم به قدمزدن در ساحل، جايي که لاکپشت از خودش بهجاي مي گذارد کاملا مشخص است، اما قبل از تخمگذاري و بعد از تخمگذاري اصلا نبايد به لاکپشت نزديک شد، تنها در لحظه تخمگذاري که لاکپشت حس ندارد ميتوان تخمها را ديد و از آن فیلم گرفت. بچه های محیط زیست منطقه آزاد با سرپرستي آقاي درهشوري، تخمها را جمع کرده، شمارهگذاري مي کنند و در جايي که حصارکشي شده است زير خاک ذخيره ميکنند، چون روباهها و سگها اگر تخمها را گير بياورند يکي از خوراکهاي لذيذشان است و گويا مردم محلي نيز بهخاطر خاصيت درماني آنها، مصرفشان مي کردند. صبح روز بعد گيتا مثل مامانا رفته بود از روستا خريد کرده بود و چيزي که برا ما عجيب بود اينکه توريستي که به ايران مي آيد هميشه از سرويسهاي بهداشتي نالان است، راستش يکي از دغدغههاي آنهايي که مسافرت بين شهري دارند همين موضوع است، در شيبدراز ما از سيستم بهداشتي شگفت زده شده بوديم؛ جايي که آبدرياست و شور و مردم روستا از آب باران براي خوردن استفاده ميکنند، سيستم بهداشتي بسيار مرتب و تميزي برقرار بود که با برگهاي نخل برايش ديوار درست کرده بودند و من فکر ميکردم هيچکاري ندارد بين تمام شهرها چنين سرويسهاي تميزي وجود داشته باشد.
بعد از ديدم دره ستاره راه افتاديم بهسمت بازار درگهان و من و ياشار کيف خريديم و حرکت به سمت بندرعباس، براي رفتن به ميناب که قرار شد با لباس محلي جنوبي بريم به يک عروسي.از خانواده ميثم لباس محلي گرفتيم، شلوارهايي کهخ قسمت پائيني آنها گلابتوندوزي شده است و گيتاي بااستعداد از خواهر نجيبه در مدت چند دقيقه ياد گرفت. از سد ميناب هم ديدن کرديم و اولين بار بود که عظمت عمراني چنين بنايي را از نزديک حس ميکردم؛ شنيديم که در مدت اين بيست و اندي سال که سد پابرجاست ، تنها دو يا سهبار دريچههاي سرريز را باز کردهاند و اين بهدليل بارش کم باران در آن منطقه مي باشد
سهشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۵
مسافرت نوروزي- دوردرياچه اروميه
سهشنبه روز اول فروردين راه افتاديم، توي مسير هر ماشيني رد ميشه همه خوشحالند، هم تعطيلي، هم ديدن دوستان و آشنايان، من هميشه از شلوغي راهها در فروردين خوشحال ميشم به اين دليل که نشان سرزندگيست. مسير بزرگراه 80 کيلومتر بعد از زنجان به بعد افتتاح نشده است اما آسفالت است و ما اين خيابان 2طرفه وسيع را به باريکه دوطرفه با پيچهاي خطرناک ميانه ترجيح داديم و از مسيري رفتيم که اصلا گاردريل نداشت چه کنارهها چه وسط. نزديک هشترود خورديم به جاده قديمي وتا بناب ديگه از جاده قديم رفتيم. به ياشار گفتم ببين خونه همه عمه و عموها شام و ناهار ميريم که ديگه نشنويم ياشار آويسا نميآن اينطرفها، بذار هرچقدر دلشون ميخواد مارو ببينن، سفرههاي نوروزي بناب با اينطرفها متفاوت است، مثلا بادام پسته، فندق و... همهچيز هست اما قاطي نميکنن، جداجدا ميزارن که من خيلي مي پسندم، پير که شديم، اگه نوههاموون و بچههامون مثل من و ياشار ناخلف نشدن و نوروز اومدن پيشمون، هرسال براشون سفره نوروزي بهسبک يک شهر يا منطقهاي خاص را ميچينم؛ يک روز رفتيم روستاي آلقو، تو يکي از اين خونههايي که جزؤ آرزوهاي منه، يکطرف اتاقهايي براي زندگي و طرف ديگه 2 تااتاق يکي براي گوسفندها و اون يکي برا برهها که 20تايي بودن، کلي صحنهها بود اونجا برا عکاسي. نشستيم يک صبحانه عالي با نان و پنير محلي خورديم و گوسفندي براي قرباني گرفتيم و برگشتيم، خانم صاحبخانه آنچنان تنومند و هيکلي بود که من يکه خوردم، نه اينکه بدفرم ، يا چاق، نميدانم اما من ياد سهراب افتاده بودم. چون حدود 30 نفر از دوستامون قرار بود بيان دور درياچه اروميه رو باهم بگرديم ، من و ياشار تا وقت گير مي آورديم مي رفتيم بناها و آثارباستاني بينون، گنبد سرخ و برج مدور و گنبد کبود و مقبره اوحدي مراغهاي را بناب ديدم ، مراغه آثار باستاني زياد د
اره که به علت پايتختبودنش در زمان هلاکو است و دانشمندي مثل خواجه نصير که رصدخانه مراغه، را سالها پويا نگاه داشته بود. الانه هيج استفاده علمي از مکان نميشه، هيچ جيزي وجود نداره، فقط نيمکره سفيد زيبايي که با دوستان کنارش بشه عکس يادگاري گرفت، ادامه دارد. کباب بناب هم براي يک وعده ناهار در نظر گرفته شده بود. به فاصله 10 دقيقه از مراغه روستايي با نام ورجوي وجود دارد که معبدي قديمي از دوره اشکانيان بهجاي مانده است، متاسفانه رسيدگي خاصي نشده است. با دوستان دوشنبه راه افتاديم به سمت ملکان و شاهيندژ و تختسليمان که شب رسيديم و براي استراحت و شبماني در مدرسهاي شبانهروزي که همه امکانات را داشت استراحت کرديم. زندان سليمان و آتشکده واقعا ديدنيست، زندان سليمان که بالاي تخته سنگي ميباشد واقعا هولناک است و اسم زندان عجيب است، چون هرکسي چه به عمد و چه غير از آن به آنجا انداخته ميشد، بعيد به نظر مي رسد زنده ماندنش. راهنماي آتشکده آقاي عاشقي مدتي هم با آلمانيهايي که براي اکتشاف و باستانشناسي بهآنجا آمده بودند همکاري داشتهاند و آلماني هم صحبت ميکنند، شخصيت نايابي داشتند، در سن 95سالگي، بانشاط و سرحال و پويا . پرندگاني که همراه ميثم در منطقه ديديم: کلاغ نوک زرد، گردنبور، نوکسرخ، چکچک، گنجشک کوهي، سار، پرستوي شکمسفيد، هدهد و سهره طلايي. متاسفانه يکي از ميني بوس ها در مسير برگشت به الاغي زد و حاصلش چندساعت معطلي در تکاب بود، چون بايد پسري که روي الاغ نشسته بود را به بيمارستان ميرسانديم که خوشبختانه بهخير گذشت و با دوندگيهاي فرشيد و کاظم، دو مينيبوس ديگه تا اروميه رديف شد و راه افتاديم؛ بهعلت تاخيري که پيش آمد مجبور شديم غارسهولان را حذف کنيم که به کاظم گفتم غار سهولان عليصدر کوچکشده است و دلمان زياد نسوزد که نميتوانيم ببينيم. منطقه شکارممنوع بيان ، منطقهاي است بسيار وسيع از شاهيندژ تا تختسليمان و ازطرف زنجان به منطقه حفاظتشده انگوران مي رسد. اروميه ميهمان خانه دانشجويي ميثم، خواهرزادم بوديم که مامان و مادربزرگش برايمان خيلي بهزحمت افتاده بودند و کوفته درست کرده بودند که ما غذاي اصيل منطقه آذربايجان را خورده باشيم. صبح چهارشنبه بهراهنمايي فرشيد از رودخانه و سد شهرچاي ديدن کرديم و بعد از مسير سيلوانه تا باني رفتيم، روستايي که مردمش کرد بودند و درختان گردو در آن فراوان. بعد به سمت سلماس راه افتاديم که ناهار را در روستاي کاظمداشي باشيم، کنار درياچه اروميه که يکي از جزيره دوقلوها نيز با همين عنوان است و فرشيد کلي ماجرا تعريف کرد از پايداري مردمي که چهمدت طولاني با آب باراني که روي سنگهاي جزيره جمع ميشده مقاومت کردهاند، بايد کتاب تاريخ آذربايجان را دوباره بخوانم، چون اسامي افراد و اينکه مبارزه عليه چه کساني بوده است الان در خاطرم نيست .
درياچه اروميه نزديک به صد جزيره دارد که بهگفته فرشيد در چزيره اشک دوقلاده يوزپلنگ رها کرده بودند که الان خوشبختانه نيني هم دارند. شبهجزيره اسلامي چندين روستا دارد که مردم در آنها ساکناند. براي اينکه رانندگي در شب نداشته باشيم به اين فکر افتادم که بريم خوي خانه شهريار و الهام که بهد از هماهنگي با کاظم، سرپرست کل ، ما به سمت خوي راه افتاديم و دوستانمان به سمت ماکو، بهدش که ديدم مسير خوي به ماکو مثل جاده چالوس پيچپيچي و خطرناکه، خدا رو شکر کردم که شب نرفتيم؛ شب با مهماننوازي دوستانمان کلي به ما خوش گذشت و صبح بعد از ديدن برج شمس و دروازه سنگي راه افتاديم بهسمت چالدران،در اين نقشهاي که من دارم جاي چالدران نوشته سيهچشمه. دروازه سنگي که از سنگهاي سياه و خاکستري ساخته شده است چسبيده بهبازار خوي ميباشد و از آثار دوره قاجار،حيف که ايام تعطيلات است و بازارها بسته؛ چون ياشار از تخمه که محصول اصلي خوي ميباشد کلي تعريف مي کرد و مي گفت يک بازارشون کلا تخمه مي فروشند. تزيينات برج 12 متري شمس با شاخ قوچ م بزکوهي ميباشد که گفته ميشود حاصل يکروز شکار شاهاسماعيل بوده، که از نظر من اصلا چيز بعيدي نيست. رواياتيست مبني برآنکه شمس تبريزي مراد مولوي در اين بنا بهخاکسپرده شده است. قرهکليسا يا کليساي طاطائوس که داغ کنکور مرا تازه کرد، چون يکي از سوالات کنکورمان اين بود که ارمنيها در چه ماهي و چه روزي آنجا مراسم دارند؛ تاريخ ساختش بهابتداي مسيحيت برمي گردد و بيشتر از همه توضيحي که راهنما در مورد فرشتههاي روي درها ميدادند و اينکه کدام در وروديست و کدام در خروجي بعد از منزه شدن، براي من جالب بود.
مراسم از 18 تيرماه بهمدت 3 روز در اين کليسا ادامه دارد. آسيابي قديمي هم در کنار کليسا هست که چوبهاي دوارش ارزش ديدن دارد. مقبره سيد صدرالدين در 4 کيلومتري شهر چالدران در روستاي "سعدل" متعلق به سيدصدرالدين، وزيراعظم شاهاسماغيل صفوي ميباشد که در جنگ چالدران بهشهادت رسيده و اخيرا بناي يادبودي باشکوه و هماهنگ با مقبره اصلي جاي آن بنا شده است. تا يادم نرفته از حجاريهاي خانتختي بگويم که در 76کيلومتري جاده اروميه ـسلماس در روستايي با اين نام واقع است ؛ برروي تختهسنگي نقش مردي سواربراسب، همراه دوسوار ديگربا لباسهايي که بهپوشش دوره ساسانيان ميخورد، نقش بسته است.ساعت يک ظهر رسيديم خانه که چه عرض کنم، عمارت سردار ماکو که در روستاي باغچهجوق واقع است.باغچه جوق ماكو از جمله آثار متعدد باستاني و تاريخي شهر ماكو در آذربايجان غربي است. شهر ماكو كه از نظر ساختار فيزيكي قابل توجه است از قلاع محكم سر حدات ايراني و عثماني محسوب ميشود، چنانچه در سال 1045 هجري قمري، سلطان مراد چهارم عثماني، يكي از سرداران معروف خود، قره مصطفي پاشا را براي خرابي قلعه نظامي اين شهر مأمور كرد ؛ ولي با مرگ سلطان مراد چهارم اين دستور عملي نشد. در زمان صفويه نيز قلعه نظامي ماكو براي دولت ايران اهميت خاصي داشت. در سال 1052 هجري به زمان شاه عباس دوم قلعه ماكو را به علت آنكه پناهگاه مفسدان شده بود، ويران ساختند. امروزه، بافت قديمي شهر با بقاياي برج و بارو و محله بندي و كوچه هاي قديمي بسيار ديدني است.كاخ تاريخي وبا شكوه باغچه جوق ماكو داخل باغي به وسعت حدود 11 هكتار در اواخر دوره قاجـار به دستور اقبال السلطنه مـاكويي، يكي از ســرداران مظفـــرالدين شاه و از حكام مقتدر آن دوره ( 1324-1313 هجري قمري ) ساخته شده و تأثير شگرفي از سبك معماري روسيه آن زمان پذيرفته است. در سال 1353 هجري قمري، ساختمان باغچه جوق از وراث سردار ماكويي توسط دولت خريداري شد و پس از انجام برخي تعميرات ضروري، اين مجموعه از سال 1364 براي بازديد عموم به عنوان كاخ موزه آماده گرديده است. براي اينکه درمسيرمان که شب بايد به تبريز ميرسيديم به تاريکي نخوريم و ارس باشکوه را درروشنايي روز ببينيم از دوستان خداحافظي کرديم و آبجيکوچيکه را سپرديم به بچهها و راه افتاديم. چيزي که يادم رفت، منظره آرارات باشکوه است که از ماکو دوقلوها واقعا سحرآميزاند. در کناره ارس منطقه حفاظتشده مراکان و ارس را داريم. دو مسير دارد و از مسير کناره رود که پيچها و شيبهاي خطرناکي دارد بايد با مجوز رد شد، قبلا خوانده بودم که دو پل قديمي در مسير وجود دارد، بر روي ارس، اما چون جايش را نميدانستم هرچه دقت کردم پيدا نکردم؛ شهر نخجوان در آنسوي ارس بهراحتي ديده ميشود. در مسيرمان به جلفا جاده به دو شاخه ثقسيم ميشد، اتفاقي پيش رفتيم و از کليساي سنت استپانوس سر درآورديم، ديگه هر مسيري به ياشار ميگفتيم برو چون فرقي نميکنه، يا بهجايي که منظورمونه ميرسيم يا جاي بهتر؛ کليساي سنتاستپانوس خيلي بهدل مينشيند، شايد بهاين دليل که اطرافش پر از شکوفه بود. از مرند و صوفيان گذشتيم و جايي که برف است و آب و شکوفه و گياهان تازهسبزشده مسلما نياز بهتعريف ديگري ندارد. شب را تبريز خوابيديم. جمعه 11 فروردين راه افتاديم به سمت مشکينشهر که هم رضا را برسانيم و هم از شهر و سبلان باشکوه ديدم کنيم. آب مشکينشهر بهنظرمان بسيار گوارا آمد. بعد از ناهار مفصلي که مامان رضا برايمان لطف کرده بودند، درست کرده بودند، راه افتاديم به سمت آبگرم قينرجه و مويل و ايلاندو که رضا ميگفت چون قبلا دو مار توي اين آب بودهاند بهاين نام خوانده ميشود، بعد از اينکه کل مسير را رفتيم کاشف شديم که سيل تاسيسات را برده است و رضا نهاينکه تهران زندگي ميکند اطلاعاتش بهروز نيست؛ بعد در مورد شترهاي دوکاهان مشکينشهر شنيديم که آن موقعي که ما رفته بوديم چون اطلاع نداشتيم ، نتوانستيم ببينيم، اما خوشبختانه بتسا و پويا فيلم گرفته بودند و چند شب پيش که خودمان را خونه آنها دعوت کرديم شترهاي دوکوهان را ديديم؛ بتسا از
بچهشتري فيلم گرفته بود که تازه نيمساعت بود بهدنيا آمده بود و قادر بهراهرفتن نبود. عکسي که در بالا گذاشتم، عکس حميد يکي از دوستان بسيار نازنينيست که عملا نمک برنامههاست. اين عکس را در موزه مردمشناسي بناب ازش انداختم که پينار خواهرزاده ياشار را بغل کرده و کنار مجسمه خانمي با پوشش محلي، ايستاده است. در مشکينشهر از بقعه شيخحيدر ديدن کرديم که چندين قبر داخل آن بود و بيرون بقعه سنگيادبودي مربوط بهسال هزار و سيصد و بيست و چهار، که نميدانم مرتبط با چه قضيهاي بود. راه افتاديم به سمت اردبيل . از مسير اصلي نرفتيم و چند کيلومتري خاکي رفتيم، اما نهايتا ميارزيد چون دايم از ميان باغها رد ميشديم. محمد و آرزو آمده بودند دنبالمان. رفتيم درياچه شورابيل را ديديم که از درياچه اروميه قديميتر است و اطرافش کاملا تفريحيست، 6 نفري سواراين سرسره بزرگها شديم و اينقدر جيغ کشيديم که مسئولش بهمون گفت: چون شماها خيلي مشتري جذب کردين، جايزتون اينه که دوباره سرسرهبازي کنيد. در اردبيل از بقعه شيخصفيالدين اردبيلي ديدن کرديم. يک حلواي مخصوصي داشت که ما تجربهاش نگرديم،اما اطراف بقعه پر بود از مغازههاي حلوا فروشي. بهسمت درياچه نئور رفتيم که از اردبيل بهصورت مشخص تابلو دارد، وليکن يخ درياچه از برف جاده قابل تشخيص نبود و کامل يخ بسته بود، اما براي پيادهروي تابستان يکي از بهترين مناطق است. سرعين که نزديک اردبيل است و ما ترجيح داديم نرويم و به سمت تبريز راه افتاديم که برويم بناب و در بين راه در گذر از سراب، کوههاي پربرف بزقوش آنچنان مرا هيجاني کرد که در پي تدارک برنامهاي براي صعود به آنم، اگر خدا ياري کندسهشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۵
جمالالدينکلا
سفرمان از بيست و پنج اسفند شروع شد، چون برا کنکور کذايي من 2ماهي ميشد جايي نرفته بوديم، هر دوتاييمان مثل چله پشت کمان شده بوديم، صبح به محض اينکه موبايل را روشن کرديم 5 صبح، صفا زنگ زد که هفت تير منتظرمونه، بعد سينا و آيسودا رو هم سوار کرديم و به سمت ساري راه افتاديم، بعد از ناهاري که منزل سيناجان صرف شد، راه افتاديم به سمت جمالالدين کلا، روستايي که در 80 کيلومتري جنوب کياسر واقع است، هر چند درختها هنوز سبز نشده بودند اما مناظر بينظير بود، هر جا هم ميرسيديم نان بربري ميخريديم که با پنير محليي که از فيروزکوه خريده بوديم بسيار ميچسبيد. نرسيده به کياسرسد سليمان تنگه را مي بينيم و يکي از بزرگترين کارخانههاي چوببري را.سمت راست تکيه مشهوري است به نام پهنه کلا که ايام عزاداري و مذهبي اصلا نمي توان از آنجا عبور کرد، بس که شلوغ ميشه حدود 10 تا مونده به کياسرچشمه مازا در سمت چپ مسير است که آب گوارايي داشت، ما هم با اينکه از سرما ميلرزيديم حيفمون آمد پياده نشيم و از آن آب نخوريم. روستاي جمالالدينکلا در تابستان پنجاه نفر ساکن دارند و در زمستان تنها يک خانواده ميمانند. حيواناتي نظير شغال، خرس، گرگ، پلنگ ديده شده است و قرقاول هم نسبتا فراوان است، بيشتر درختان اطراف بلوط و وليک و تلکا هستند. روستا رو کلي پامچال پوشانده بود که من پنج تا از اونا را با خاکشون به عنوان عيدي بردم برا مامان سمنان. بيشتر استراحت بود و خوراکي که هر چه مي خورديم انگارنه انگار، هواي شديدا مهآلود و درختاني که در بالا دست هنوز يخ داشتند. يکروز رفتيم گتچشمه به معني چشمه بزرگ، نزديک چشمه يک بچهقورباغه ديدم که بازم برا غلبه بر ترسهاي الکي وجودم گرفتمش تو دستم، اما خيلي شيطان بود و فورا خودش رو انداخت بيرون، راستس مگه قورباغهها نبايد خواب باشن هنوز، فکر کنم خيلي شيطان بود، تو راه برگشت من و آيسودا دخترمون کلي در موردش قصه ساختيم .
چهقدر آرامشبخشه روستا، هواش، طبيعتش حتي فريادهاي روستاييان که يکديگر را صدا مي زنند. صبح روزي که به قصد سمنان داشتيم از روستا ميرفتيم بيرون، برايمان شير محلي آوردند که چون ما نمي توانستيم همه آن را بخوريم و از طرفي من حيفم ميآمد، همراهمان برديم سمنان، من ياشارهميشه لباس پارهها و دوخت و دوزها را ميندازيم گردن مامان و مامان با تعجب ميپرسه يعني جدي جدي هنوز چرخ خياطيتو در نياوردي استفاده کني؟ اين روزها برعکس 5-6 سال پيش علاقهمند شدم به خياطي، روکش چادرمون پاره شده بود که مامان کلا تعويض کرد و يک عالمه چيزاي ديگه؛ من اصلا دوست ندارم سال تحويل خانه اين خانواده يا اون خانواده باشم، بعد از 5 سال زندگي ديگه بايد ما رو مستقل بشناسند، سال تحويل رو خونه بوديم و صبح ساعت 6 راه افتاديم به سمت بناب، راستش الان که دارم خاطرات سفر رو مي نويسم مي بينم چندين برابر بهتر از اوني بود که من و ياشار انتظار داشتيم و کلي شهرهاي 3 استان شمالغربي کشور را گشتيم
یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴
کوير مرنجاب

Maranjab

جمعه،هيجده آذر همراه بچههاي "کويرهاي ايران" عازم کوير مرنجاب شديم، دو سال پيش بود که از يکي از دوستان کاشاني نام مرنجاب را شنيدم و دايم دنبال رفيق راه ميگشتم، برنامه تنظيم شده "گروه نمونه" جمعه قبل از اين تاريخ بود و با اينکه من و ياشار قول داده بوديم همراه دوستان باشيم، خبر خوشي باعث شد که آن تاريخ سر از قائمشهر و بابل درآوريم، بعضي وقت ها به اين فلسفهام معتقدتر ميشوم که هر جريان غيرمترقبهاي که در زندگي پيش مي آيد مسلما نويد شادي را بههمراه خواهد داشت، اين بار با ديدن دوستان جديد به اين موضوع پابندتر شدم، ساعت هفت صبح از شهرک غرب راه افتاديم، ماشين هاي اين مسير بهتر است دو ديفرانسيل باشند، اما غالب همراهان ما با سمند و پژو آمده بودند مسير به اين ترتيب است که تا کاشان بزرگراه است و از آنجا تا آران جاده اي دوطرفه،
سهشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۴
پارسا
یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۴
منطقه حفاظت شده باشگل
چهارشنبه 16 آذر به دليل آلودگي بيش از حد هواي تهران، تعطيل اعلام شد، با دوستان قزوين را انتخاب کرديم و نزديک ظهر راه افتاديم، بعد از تاکستان، سمت راست اتوبان، اولين جاده خاکي به روستاي جرندق ميرود که 180 خانوار دارد، شبمانيمان در اين روستا بود، صبح پنج شنبه 7 نشده راه افتاديم به سمت منطقه باشگل که با 26000 هکتار مساحت در هشتکيلومتري شمال غرب تاکستان واقع است، مهمترين کوهها و ارتفاعات منطقه "آقداغ"، کوه سفيد، چهلقز، قازانداغ، قرهداش و کوه"قزقلعه" ميباشد که به مناسبت قلعهاي که از دوره ساسانيان بالاي آن به جاي مانده است، اين نام را گرفته، از قلعه چيز خاصي باقي نمانده است، ميراث فرهنگي براي بازسازي بنا اقدام نمود که با مخالفت محيط زيست به اين دليل که در منطقه حفاظت شده ساخت و ساز ممنوع ميباشد فعلا کار متوقف شده است، در حال حاضر در منطقه بيش از 300 قوچ و ميش و حدود 50 آهو ميباشد، بيشتر از همه وقتي بهوجد آمدم که 17گراز و خوک را ديديم که از دامنه کوهي بالا مي رفتند و ياد شبي افتادم که در روستاي شورمست گراز به چادرمان حمله کرد و اگر سگهاي روستا نبودند من الان احتمالا نبودم که اين مطالب را بنويسم، روباه ديديم که دمش دو برابر خودش بود و چه انداره اين حيوان زيباست، کلي کبک که در روستاهاي خرابه لابلاي ديوارها و گه گاه بالاي ديوارها تندتند راه مي رفتند، به سمت غرب کشور که مي رويم خوشبختانه احتمال ديدن پرندگان شکاري بالا مي رود، سنقر گندمزار ديدم، نزديک آبشخوري که آبش از سرما يخ زده بود. مابين روستاي جرندق و حسين آباد مزرعه شترمرغيست که به اصرار من رفتيم تا براي اولين بار شترمرغ را ازنزديک ببينم، اصلا فکر نميکردم اينقدر بزرگ باشد، از پرهايي که دور منطقه ريخته بود کلي جمع کردم، قزوين و زنجان را خيلي دوست دارم، دشتهاي شمال غرب کشورمان بينظير است و از لحاظ جانوري غنيتر از اينطرفها، يادمه يک بار بناب که رفته بوديم تو جاده که لکلک ديدم زبانم از شوق بند آمده بود، اما براي ياشار و دوستان آن منطقه، کاملا عادي بود. منطقه باشگل از نظر پوشش گياهي داراي فلور ايراني-توراني است و شامل گونه هاي مختلف به ويژه گونههايي از جنس گون، سرپوشک، پياز، اسپرس، گلگندم، ورک، جووحشي، خارشتر، تلخبيان، شيرين بيان و ... دو بناي تاريخي امامزاده هفتصندوق و قزقلعه(قلعه دختر) در منطقه واقع هستند. شهر ضياءآباد که حدود 10 دقيقه تا روستاي جرندق فاصله دارد گردو و انگور بينظيري دارد. چون پنجشنبه شب قرار بود تهران باشيم وقت نداشتيم قزوين را بگرديم،اما دوستان همراهمان مسير برگشتمان از داخل قزوين را طوري انتخاب کردند که عمارت عاليقاپو و کاخ چهلستون و دروازه تهران را ديديم، عمارت کلاهفرنگي و سردرعاليقاپو تنها بناهاي باقي مانده از باغ صفوي در شهرقزوين است. اين بنا در دوره قاجاريه مرمت و بازسازي شد و "چهلستون" نام گرفت. اين عمارت بهشکل هشت وجهي و در دو طبقه بنا شده است، نقشه بنا داراي طرحي با محورهاي چليپايي و برونگراست، سقف طبقه همکف پوشيده از مقرنس با طرحهاي بديع و سقف طبقه فوقاني آن، خنچهپوش است، اين بنا هم اکنون موزه است و من چه انداره آرزوي داشتن چنين خانه اي را دارم، از وقتي "خانوم" مسعود بهنود را خوانده ام دائم هوس آن خانهها را دارم، من اصلا زندگي در عصر خودم را دوست ندارم، البته بازهم نسبت به نسل هاي آينده شکرگزارم که الان زندگي مي کنم،به ياشار مي گفتم ما احتمالا نوههايمان را ببريم باغ وحش که سگ و گربه نشانشان دهيم و زماني که براي بز و گوسفند منطقه شکار ممنوع درست کنيم؛ پارک باراجين که خارج از قزوين ميباشد برايم ديدني بود، برج باراجين هم در مسير ديده مي شود، گويا نام اين پارک را به علت امامزادهاي که با نام باراجين درآن نزديکي مي باشد به اين نام نامگذاري کرده اند، اگر گذارتان به اين شهر افتاد باقلوايش را اصلا از دست ندهيد که مطمئنا ضرر ميکنيد، با محمد شرط بستيم سر يک جعبه باقلوا که من ميگفتم باقلوا اصلش از يزد است و محمد ميگفت از قزوين است، دوستاني که مطلع هستند اگر کمک کنند ممنون خواهم بود
دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۴
سیرجان شیراز یاسوج
پارک ملي خجير

laneye ankaboot










