شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۰

عكس هاي سه سالگي

آرتان و محمد جواد (روي خانه درختي)

هر چي به بابك مي گم اين پسر من استيل سنگ نوردي داره،
جايي براي سنگنوردي بچه ها سراغ نداريد؟


آرتان در درياي بابلسر

جنگلهاي جمشيدآباد - تزديك زيراب

آرتان و بابا بزرگ نصرالله



آرتان سه ساله

آرتان 3 ساله شده است و من از ديدنش سرشار غرور و لذت مي شوم. آرتان اين روزها گاها عصبي مي شود و مي زند و قهر مي كند كه وقتي من يا پدرش را مي زند ما اعلام ناراحتي مي كنيم و با اينكه بحران 3- 4 سالگي را مي دانم و مفصل تحقيق كرده ام، صبر زيادي را مي طلبد كه اگر برنامه زندگي منظم نباشد با مشكلات و تاخيرات ديگر قاطي شده و انسان را به سمت نادرستي پيش مي برد، من كه هميشه معترفم ناراحتي هايي كه بين من و آرتان پيش مي آيد غالبا از كم كاري ها و نامنظمي من است و آن روح پاك در اكثر مواقع درست است و حق و حقوق طبيعي خودش را مي خواهد. فعل هايش مرا به وجد مي آورد مثلا ديشب مي گفت من و بابا تو حمام روي هم آب مي ريزيديم.

كلي هم براي من فيلم بازي مي كند كه من تا هفته پيش همه فيلم هايش را باور كرده بودم. مثلا اينكه فكر مي كردم آرتان واقعا از گرگ مي ترسد و گاها كه مي گويد گرگ داره مي آد و خودش را به ترسيدن مي زد من سعي مي كردم توجيح كنم كه در شهر كه گرگ پيدا نمي شود و ... تا اينكه چند روز پيش كه در منزل را باز گذاشته بود و قبول نمي كرد در را ببندد من گفتم ممكن است گرگ بياد و خودم در اتاقي ديگر كه كار داشتم رفتم، شنيدم كه آرتان مي گويد خب من باهاش مي جنگم و همچي بيخيال اين حرف را زد كه من به تصورات باطل خودم در اين مدت پي بردم.

كارتون مورد علاقه اش كايلو و آرتور و تام و جري است.

عاشق ترجمه كردن هاي تركي به فارسي اش هستم كه صحبت هاي پدرش را براي من ترجمه كند.

با خوابيدن مخالف است. هر شب بدون استثنا مي گويد نخوابيم.

از اول ارديبهشت كه گچ دستش را باز كرديم مي رود مهد كودك مژده در پونك باختري، فعلا راضيم اما نظر قطعي را موكول مي كنم به چند ماه آينده.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۹۰

مرسی آزاده جان

به لطف دوست نازنینم آزاده, دوباره به دنیای جهانی وصل شدم, در حیرتم از سیستم فیلترینگ ایران و فعلا قصد ندارم که وبلاگ مشترک خودم و آرتان را عوض کنم, متاسفم که بسیاری از دوستان به این بلاگ دسترسی نخواهند داشت و من از نظراتشان محروم خواهم بود.
آرتان شده یک وورجک به تمام معنا, اگه یکروز از دستش گریه نکنم آنروز, روز نمی شه. فقط جلوی خودم رو می گیرم که پیش آرتان گریه نکنم.
آرتان دایم زخم و زیلی هست. دست چپش شاید یک نقطه سالم نداره, هفته دوم عید از آرنج شکست, روی دستش که جا سوختگی اگزوز موتور تا چند سال دیگه هم نمی ره, امروز هم که یک انگشتش تو پارک رفت لا لولای وسایل ورزش بزرگ ها . الان پانسمان شده. دیگه وقتی آسیب می بینه, دلم براش نمی سوزه, عصبی می شم. آیا آرتان زیاد باهوشه یا زیاد سر به هواست؟ من که به عنوان مادر اولی را قبول می کنم.
این روزها آرتان می ره مهد مژده, اول پونک باختری, باید یک ماهی بره تا نظرم رو در مورد مهد قطعی بگم.
دورکاری ما هم لغو شده و امیدوارم که دوباره به ما اعطا بشه,
رانندگی هم عالیه و وقتی بوق ماشینم ده دقیقه قطع نمی شد, متوجه شدم چقدر بده هیچ چی از فنی ماشین نمی دانم و خب باید یک فکری کنم
آرتان این روزها علم استقلال برافراشته که اصلا من نباید در نزدیکی هایش باشم و اگر در مهد هم به همین صورت باشد, بنده بسی مشعوف خواهم بود.
اهداف سال نود راضی کننده پیش می رود, هر چند ابتدای این سال با دست شکستگی آرتان و سوختگی شدید دست دایی آرتان و ... شروع شد, اما زندگی تصمیم گیری های سنجیده و محکم را می طلبد و انتگرال نتیجه را تعیین می کند.

چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹

خبرهای جدید


شکر خدا, امور زندگی در چند مسیر, سر و سامان گرفت:
آرتان در زمینه کنار گذاری پوشک بسیار موفق عمل نمود و بعد از 2 ماه اعتراف می کنم که بسیار پروژه سنگینی بود. هم اکنون بسیاری از ساعات زندگی من و آرتان در دستشویی منزل سپری می شود, با هم شعر می خوانیم, آرتان با سیفون آهنگ می زند, حتی برای پی پی هم شعر می خواند ...
از طرح دورکاری دولت محترم, بسیار دلشادم و امیدوارم با اضافه حقوق و اضافه تسهیلات, در سالهای آتی نیز دور کار باشم.
آرتان می خواهد بیاید پیشم که دارم با کامپیوتر, کارهای اداره را انجام می دهم, برایش توضیح می دهم که برای آنکه اداره نروم و پیش هم باشیم, کارهایم را خانه انجام می دهم, پس باید به موقع به آنها برسم, آرتان می رود بیرون و می گوید مامان به کارهایت برس, من از اینجا برایت دست تکان می دهم. می دانستم آرتان می خواهد مادرش پیشش باشد اما تا دو سال و نیمگیش به هزار و یک بهانه, خودم را گول زدم که می تواند بی مادر هم به او خوش بگذرد, الان بیشتر از همه از این خوشحالم که کلی دلیلی که هیچ یک قانعم نمی کرد, برای پیش فرزند نبودنم لازم نیست بتراشم.

از رانندگی بگویم, بزرگترین ترس زندگیم, تا حد زیادی مرتفع شده است و الان گلیم خودم را از آب می کشم بیرون. تعجبم از اینکه ترس های زندگیمان با ما چه ها که نمی کند.
اما از آرتان این روزها: دارد مستقل تر می شود و من در نیمه های کمک کردن به او, سعی می کنم خودم را کنار بکشم, می بینم که او می تواند, اما این منم که دوست دارم فرشته ای به من وابسته باشد و در حال مبارزه ام با خودم.
در رانندگی بسیار کمکم است و اغلب یادم می اندازد که کمربند نبسته ام.
تا یاشار باشد, ترجیح می دهد یاشار رانندگی کند و بارها می پرسد مامان رانندگی یاد گرفتی؟
می پرسم آرتان مهد کودک را ترجیح می دهی یا مامان, می گوید مهدکودک با مامان
همیشه کلی فیلم داریم موقع بیرون رفتن برا لباس پوشیدن, می گویم آرتان بخواب شلوارت را بپوشی, نگاهی به اطراف می اندازد و در راستای بهانه ها می گوید, آخه متکا نیست
در دو سال و نیمگی آرتان با رضایت خاطر, موهایش را در آرایشگاه مردانه کوتاه کرد و من برای چندمین بار به این نتیجه رسیدم که هر کاری را اگر به موقع انجام دهیم, آه و شیون ندارد.
*از همه دوستان عزیزم که این مدت آشفته زندگیم, باافکار مثبت, کمک و همراهم بودند, بسیار سپاسگزارم.
** هنوز برنامه هایم کاملا منظم نشده است, اما وبلاگ آرتان از برنامه های در اولویت است.

یکشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۹

تا ديدار دوباره به ياد دوستانم خواهم بود

تا مدتي كم پيدا خواهم بود و نا پيدا بودنم تا كنون نيز به دلايل زير بوده است:

آرتان ديگر پرستار ندارد
آويسا بايد كارهاي اداريش را تحويل دهد
آرتان در حال گذر از مرحله پوشك به آزادي هست
در حال تست مهد كودك از نظر آرتان هستيم و بين منزل و مهد كودك و محل كار من در نوسان
آويسا دارد براي اولين بار رانندگي را تجربه مي كند
** به همه مامان هاي كارمندي كه مادر يا مادر همسرشون در نگهداري فرزندشون كمك مي كنند شديدا حسودي مي كنم

شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۹

دوسال و چهارماهگي

آرتان حدود 2 ماه پشت سر هم مريضي هاي مختلف را پشت سر هم تجربه مي كرد، از دل درد شروع شد و بعد تب و استفراغ و بعد اسهال و بعد آميب و اسهال خوني و بعد سرما خوردگي و دو روز پيش كه ديگه ويروسي نمونده بود كه آرتانم پذيراش باشه پشت دست چپش خورد به اگزوز موتوري كه تازه خاموش شده بود و يك لايه پوستش رفت و چه كشيد چه كشيديم تا چند ساعت. مريضي و شب نخوابي ها از يك طرف و از سويي ديگر ناز بچه را كشيدن در دوران بيماري كه ممكن است به لوس شدن بچه بيانجامد.

منم كه مدتيست متاسفانه گوي دعوا و عصبانيت را از همه روبوده ام و داد مي زنم سر آرتان طفلك كه همان موقع احساس پشيماني دارم و مي دانم كارم نادرست است. بي خوابي و بد خوابي واقعا انسان را ناكار مي كند.

آرتان غرغرويم خيلي مرا كلافه كرده بود، آن 48 ساعت اسهال خونيش كه افتضاح بود و فاصله از 15 دقيقه بيشتر نمي شد و انگار اسيد بود كه خارج مي شد كه طفلك اين طور گريه مي كرد و يك بار كه بردم بشورمش ديدم كه مي لرزه از درد و اين قدر عصبي شدم كه تا ده دقيقه سرم را گرفته بودم تو دستام كه چرا اين بلاهاي عجيب غريب رو بايد بچه ها بچشند. دو شبانه روز دايم بغل بودن آرتان باعث شده بود كه عضله هاي بازوهام آنچنان سفت شده بود و درد مي كرد كه تا چند روز بعدش عملا بي دست بودم.

آرتان در 2 سال و 4 ماهگيش بسيار وروجك شده است، ريخت و پاش كن اساسي، بعضي وقت ها محكم مي زند و من نمي فهمم وقتي خيلي چيزهايي كه من تصورش را نمي كنم كامل متوجه مي شود، چطور متوجه نمي شود كه زدن درد دارد؟ خيلي هم كلك شده است، صبح هنوز چشمانش را باز نكرده بود كه گفت مامان فورباغه ام را برايم بخوان داشتم مي خواندم كه لگد محكمي به عكس قورباغه اش زد، گفتم مامان قورباغه ات دردش آمد، گفت من كه پاهام زير پتوهه!

ديروز موقع بازي در حاليكه من اسبش بودم موهاي من را جاي افسار اسب گرفت كه گفتم مامان درد مي ياد، دست هاش را آورد جلو صورتم كه من كه دست هام اينجاست.

من كه از اين كلك بازي هاش خيلي لذت مي برم.

اعتماد به نفسش هم در حال رشده كه خيلي خوشحالم، ديروز داشت به انواع مختلف از رو چهارپايه مي پريد، هر دفعه هم مي گفت اين جوريش هم بلدم، يه دفعه چپه شد و بدون اينكه از رو بره گفت چپه اش هم بلدم، من و ياشار خنده مان گرفته بود و من حسابي ذوق كردم

كارتون مورد علاقه اش كايلو هست كه يكسري كتاب هاي آموزشي بسيار مفيدش را هم انقلاب پيدا كردم كه آرتان هم استقبال كرد، در تمام مدتي كه كايلو پخش مي شود من بايد بدانم كه مامانش كجا رفته، چرا رزي(آجي كايلو) نيست، چرا كايلو ناراحته و ... مي دانم كه جمع خانواده براي آرتان بسيار مهم است و بودن همه اعضا كنار هم از همه مهم تر.

دست آرتان كه سوخته بود، برا سرگرميش چراغ هاي خيابان را مي شمرديم و باباش حسابي تعجب كرده بود كه آرتان اعداد را به انگليسي هم بلد است بشمارد.

جريان از پوشك گرفتن را دو بار امتحان كرديم و به اين نتيجه رسيدم كه هنوز آمادگي ندارد و با سرعت كند بهتر است است موضوع را پيش ببريم.

بچه در اين سن بسيار بسيار شيرين است، فقط بعضي وقت ها مادر را ديوانه مي كند. پرورش يك بچه خلاق احتمالا به پرورش يك مادر مجنون مي انجامد

دوشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۹

سفرنامه روس – قسمت دوم

روز دوم، جمعه اول مرداد هشتاد و نه، با راهنمايي كيوان شاكري، ليدري كه ديدنش را به دوستان توصيه مي كنم رفتيم موزه آرميتاژ. آويسا به عنوان يك تور ليدر داخلي تا اين لحظه ليدر ايراني توانايي در خارجه نديده است، نه تنها نداشتن اطلاعات عمومي مناطقي كه تور برده مي شود براي تور ليدر گناه بزرگي است، دادن اطلاعات اشتباه گناهيست بس بزرگتر از آن.
كيوان شاكري استثنائيست كه ما در سنت پطرزبورگ ديديم، اگر برنامه ريزي هايتان با خودتان است باز هم توصيه مي كنم 10 دقيقه اي با كيوان، وقت براي چاي يا قهوه بگذاريد. ادعا نمي كنم آرميتاژ اولين يا دومين يا سومين موزه دنياست، اما اذعا مي كنم كه دلت نمي خواهد بيايي بيرون، واي چه نقاشي هايي، چه مجسمه هايي ... اين موزه در سال 1756 الي 1762 به قصد كاخ، توسط معماري با نام فرانچسكو ساخته شد؛ در زمان كاترين دوم يا بهتر بگوييم كاترين كبير با خريد 225 تابلو، كاخ فرمت موزه اي مي گيرد، گفته مي شود بالغ بر 3 ميليون اثر هنري سرمايه آرميتاژ است و با احتساب يك دقيقه روي هر اثر و به شرط 8 ساعت وقت گذاشتن در يك روز چندين سال بازديد از اين جهان زيباي هنر وقت مي برد، اما واقعيت اين است كه تنها 5 % از مجموعه براي بازديد عموم است.
راستي سنت پطرزبورگ تير و مرداد بسيار بارانيست، چتر يا پانچو هميشه همراهتان باشد. شب هاي آن هم بي نظير است، اگر كوچولويي نداريد كه نگران خوابش باشيد تا صبح در خيابان ها مخصوصا كنار رودخانه ها باشيد و خب باز شدن پل ها كه آنقدر زيباست كه ديدنش يكي از آرزوهاي من بود.
يكي ديگر از ديدني ها و بلكه شنيدني هايي كه با نام اين شهر به هم گره خورده است رقص باله درياچه قو است كه در اين شب هاي پر توريست هر شب اجرا مي شود. شبهاي سفيد سنت پطرزبورگ كه از 25 مي الي 17 جولاي و به تاريخ ما از 5 خرداد تا 27 تيرماه به دليل طولاني بودن روز، نام گرفته است زمانيست كه بيشترين توريست را راهي اين شهر مي كند.
شنبه 2 مرداد
صبح راهي پترهوف مي شويم، در ليست ديدني هاي روسيه حتما اين مجسمه هاي زرد پوشي كه كنار خليج فنلاند رقص زيباي فواره ها را پديد مي آورند ديده ايد، حتما تاكيد مي كنم حتما، قبل از ساعت 11 كنار مجسمه ها باشيد كه باز شدن فواره ها را به همراه سمفوني زيبايي كه شما را عملا به عالمي ديگر مي برد ببينيد. با شروع سمفوني فواره ها يكي يكي باز مي شوند. اين فواره ها بذون پمپ كار مي كنند. اگر از تاريخ اين كاخ و اشغال آن توسط آلمانها و چگونگي حفظ اين مجسمه ها بدانيد كه حظ تان چند برابر خواهد شد، ديدن كل كاخ لااقل نصف روز زمان مي برد. اين كاخ 29 كيلومتر با شهر فاصله دارد
عصر آزاد بوديم و از اقبال خوبمان اتفاقي شهر بازي نو و نسبتا تازه تاسيس سنت پطرزبورگ را كشف كرديم، ما به دنبال نمايش دلفين ها براي آرتان بوديم كه با در بسته مواجه شديم و متوجه شديم مه ساعت كاري آن تمام شده است، ايستگاه مترو krestovsky ostrov (مطمئن نيستم- اگر يادم آمد تصحيح مي كنم) كه پياده شده بوديم دقيقا روبه روي شهر بازي آمده بوديم بيرون و ديديم حالا كه آرتان دلفين نديد بهترين جايگزينش همين شهر بازيست. اين جزيره سنت پطرزبورگ نسبتا مرفه تر است و مردم را شادتر مي بيني و خانه لوكس تر و جالب اينكه كلي ورزشكار با موتور و اسكيت و دويدن و ... دوست داشتم رفاهشان را.

يكشنبه 3 مرداد
صبح به ديدن كاخ كاترين رفتيم. اتاق كهرباي اين كاخ در دنيا شهرت دارد و عكس گرفتن از آن ممنوع است. اين اتاق در زمان حمله آلمان ها كلا از بين رفته بود و سرنوشت كهرباهاي آن همچنان نامعلوم است. مرمت و بازسازي اين اتاق بيش از 10 سال طول كشيد و بالغ بر 6 تن كهربا مصرف شد.
و اما شب برنامه باز شدن پل ها و شب را بر روي رودخانه سپري كردن، دليلي كه ما را به اين شهر و كشور كشانده بود، ساعت 10 شب راه افتاديم و بعد از بازديد از چند بناي تاريخي در قايقي نشستيم در انتظار. آرتان خوابش برد و ما چشم به پل ها دوخته بوديم كه كي چراغ قرمزشان سبز مي شود به نشانه اجازه عبور كشتي ها، ساعت 1:10 شروع ميشود، 9 پل، بعضي ها از دو طرف و بعضي يكطرفه بنا بر عمق آب باز مي شوند و كشتي هاي تجاري پشت سر هم مسير را مي پيمايند، جزايري در اين مدت تا دوياره پل وصل شود ايزوله مي شوند و اگر در اين جزاير مانده باشيد بايد تا 5 صبح صبر كنيد.
ديدن عكس هاي اين سايت را توصيه مي كنم :
http://petersburgcity.com/city/photos/bird-s/index.phtml?page=16

یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۹

اندر احوالات ما

يك هفته اي مسافرت بوديم و بعد مريضي هاي خانوادگي آرتان و مامان و باز آرتان و باز مامان و نهايتا آرتان همچنان ادامه دارد، اين وسط يك هفته هم پرستار آرتان نيامد و ياشار شده بود پرستار. اميدوار روزهاي شادتر هستيم و دوستدار دوستان و ني ني هايشان

چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹

دختر پسرم

اين روزها آرتانم، عروسكي را به دختريش پذيرفته است و اسمش را گذاشته است مادر، متكاي كوچيكي خودش را مي گذارد زير سرش و آرام آرام راه مي بردش تا دخترش بخوابد، فكر مي كنم كه نام مادر را از صحبت هاي بابابزرگش انتخاب كرده است، بابا بزرگ نصرالله به رسم شمالي ها، وقتي مي خواهد محبت بي دريغش را به دختري اعمال كند، لفظ مادر را استفاده مي كند.

اين بار كه مي خواستيم برويم پيش آتا آناي آرتان با قطار رفتيم و واقعا به ما خوش گذشت، من و آرتان روي يك تخت خوابيديم، چفت چفت هم و تا صبح من از اينكه اينقدر نزديك پسرم هستم دلم غنج مي رفت، ياد ريزعلي، دهقان فداكار افتادم و گفتم كه حالا كه سوار قطاريم برايش داستاني مرتبط با موقعيت تعريف كنم، وسطاي داستان مي گم آرتان چشمات رو ببند كه بخوابي، مي گه اگه چشمام رو ببندم كه ريزعلي رو نمي بينم !

ديروز آرتانم بچه گربه اي را در خيابان بغل كرد و دمش را كشيد و جيغ هاي هيجاني كشيد از اين هم بازي جديدش و من كلي خيالم تسكين يافت از دوستي پسرم با حيوانات، اما ترس از هواپيما هم چنان ادامه دارد و دنبال راهكارم

چهارشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۹

آرتانم به بزرگواريت افتخار مي كنم

چند روز پيش خانمي كه آمده بودند منزل ما تا در نظافت خانه به من كمك كنند، دوش حمام را شكسته بودند و من نمي دانستم، باباي آرتان كه از اداره آمد تا رفت حمام و دوش شكسته را ديد، بسيار عصباني گفت كي اين دوش را شكسته؟ چرا شكسته؟ منم كه اطلاع نداشتم، گفتم نمي دانم، آرتان كه ديد باباش عصبانيه، پريد جلوي در حمام و با كلام نازنينش گفت : بابا ببخشيد، من شكستم، ببخشيد من رفته بودم آب بازي كنم شكست، ببخشيد... من و ياشار يخ بسته بوديم، از حيرت چند لحظه اي چيزي نتوانستم بگويم و كم كم متوجه شدم كه چقدر خجالت كشيده ام از پسرك 2 سال و سه ماهه ام كه براي آنكه شاهد جنجال ديگري بين من و پدرش نباشه، همه چيز را خود به گردن گرفته است و باز متوجه شدم كه واضح تر از اين نمي توانست اعلام كند كه رفتار من و ياشار تا همين جا، چه اندازه روحش را آزرده كرده است كه حاضر نيست ديگر باره شاهد باشد و ... بسيار چيزهاي ديگر كه آموختم
· مي دانم كه نبايد اجازه دهم اينگونه رفتار كردن مرامش گردد و گناه ديگري را به گردن بگيرد، ديروز بغلش كردم و گفتم مامان مرسي كه آنروز در نقش حامي من، مسئوليت دوش شكسته را بر عهده گرفتي، كارت بسيار بزرگانه بود، اما مامان جون يادت باشه كه هيچ چي به اندازه حقيقت و گفتن آن در زندگي مهم نيست.
· دوست ندارم در دراز مدت نقش حامي آرتان به قالب مظلوم تبديل شود.
· به آجي كوچيكه كه گفتم با آرتان اينگونه صحبت كردم، پرسيد به نظرت متوجه منظورت شد و من جواب دادم قطعا، بچه اي كه چنين دليرانه و سنجيده عمل مي كند مسلم آنكه متوجه خيلي از ريزه كاري هاييست كه ما آدم بزرگ ها توان ديدنش را نداريم.

سه‌شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۹

آرتان دو سال و سه ماهه

آرتان در پياده روي هاي جنگل هاي زيراب از بابا بزرگ آموخته است كه عصا دست بگيرد، از خانه تا پارك هميشه در جستجوي چوبيست كه عصايش شود

آرتان و پسرعمويش

ما آدم بزرگ ها هرگز كارآيي مفيد پشتي ها را بي حضور كودكانمان متوجه نمي شويم

هيچ چيز به اندازه يك دوست همدل و همراه نمي ارزد (آرتان با عرفان پسر خاله رويا)

خيلي دوست داشتم پسرم كتابخوان شود و الان خوشحالم

شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۹

سفرنامه روس - قسمت اول

سفرنامه روس[1]
تاريخ : پنج شنبه 31 تير ماه الي جمعه 8 مرداد ماه 1389

توصيه هاي قبل از سفر:
1- كتاب lonelyplant را مثل انجيل به خودتان بچسبانيد و هرگز دور نكنيد، در اين ولايت كسي انگليسي صحبت نمي كند و هيچ تابلوي انگليسي حتي در مترو پيدا نمي كنيد
2- Alphabete روسي را ياد بگيريد
3- خط هاي مختلف مترو را امتحان كنيد، محصوصا در سنت پطرزبورگ كه جزيره هاي مختلف را به هم وصل مي كند و اين جزيره ها از لحاظ رفاه زندگي كاملا با هم متفاوتند
4- نقشه، بروشور، مجله، كتاب، نقشه دو زبانه مترو به انگليسي و روسي و هر آنچه فكرش را بكنيد در حال حاضر(بعد از برگشت) دارم و مي توانم امانت دهم
5- با google earth مناطقي كه قرار است ببينيد، بيابيد، ذهنيت مفيدي برايتان به ارمغان مي آورد

پنج شنبه 2 صبح پرواز به سمت مسكو با هواپيمايي ايروفلوت روسي، بر عكس آنچه از روسيه توپولوف در ذهنمان است ما جز ايرباس در 4 پروازي كه در اين ولايت داشتيم هواپيماي ديگري نديديم. مدت پرواز تا مسكو 4 ساعت، پياده شديم و از نو سوار شديم به مقصد سنت پطرزبورگ، كه يك ساعت و نيم طول مي كشيد. مسلما آنكه ترجيح بر آن است كه سختي هاي سفر در ابتدا باشد كه شوق سفر انرژي را افزون مي كند، اينكه در ابتدا تا سنت پطرزبورگ برويد و در برگشت پروازتان فقط از مسكو باشد به نظر من در راحتي سفر تاثيرگذار است. هتل ما در سنت پطرزبورگ Park inn بود به نظر من بد نبود اما كلا در روسيه توريست را تحويل نمي گيرند، هتل ها خميردندان، مسواك و دمپايي ندارند، ظروف شامپو صابون را پر مي كنند و از نو برايتان مي گذارند. به علت سرماي هوا اصلا وسايل خنك كننده ندارند و غالب اتاق ها گرم بود، نه در حد اذيت كننده، هواي سنت پطرزبورگ در اين مدت بهاري بود، اما در مسكو هوايي را تجربه كرديم كه در 130 سال اخير در آنجا بي سابقه بوده، دماي 39 درجه كه از نظر من راهروهاي هتل هم گرم بود، در روزنامه شان خواندم كه پيشنهاد شده بود پليس ها به علت گرماي هوا لباسشان را عوض كنند و صندل و شلوارك پا كنند كه خب تصويب نشد. در سنت پطرزبورگ شب ها ساعت 11 به بعد خورشيد غروب مي كرد و ما تا ساعت 1 نيمه شب در خيابان ها بوديم، مترو ساعت 1 تعطيل است و ايستگاهها را ساعت 12:30 مي بندند كه قطارهاي در حال حركت برسند، اگر به مترو نرسيد كرايه تاكسي ها بسيار گران است و جاي 700 تومان مترو نزديك به 25000 تومان بايد بپردازيد به راننده تاكسي. به ما گفته بودند 10 شب به بعد سوار مترو نشويد، چه در مسكو چه در سنت پطرزبورگ، از نظر من و آرتان و ياشار كه اصلا ناامن نبود كه هيچ، پر از صحنه هاي ماچ و بوس و كنار بود كه ما بسي لذت مي برديم. عميق ترين ايستگاه متروي دنيا در سنت پطرزبورگ واقع است، روز اول يعني پنج شنبه گشتي در شهر زديم و متروي معروف را تست زديم كه خوشبختانه آرتان هم عاشق آن بود. واقعيت اينكه در خيلي موارد حق آرتان را ضايع مي كرديم چون زورمان مي رسيد و گاها كار به جايي مي رسيد كه آرتان طفلك حقش را با گريه و داد و فرياد و بي قراري از ما طلب مي كرد كه به نظر من حق با او بود، سرسره بازي و الاكلنگ آرتان برايش خيلي مهمتر از موزه آرميتاژ و پارك پترهوف و ... بود، در سفرهاي آتي سعي مي كنم برنامه منظمي تدوين كنم كه حق آرتان را به نفع خودمان ضايع نكنيم. قلعه پتروپاول كه افرادي چون ماكسيم گوركي در آن زنداني بوده اند و مفبره تزارهاست در كنار رود نوا واقع است و آنقدر زيباست كه بسياري عروس دامادها آنجا عكس يادگاري مي انداختند. توپ هاي اين قلعه هر روز راس ساعت 12 ظهر شليك مي كنند. اطلاعات اين سايت بسيار مفيداست:
http://biyataberavim.persianblog.ir/post/215

[1] اقتباس از سفرنامه جلال آل احمد

چهارشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۹

آرتان در سفر






آرتان در سفر روسيه آنچنان آتيشي سوزاند كه دودش هنوز كه هنوزه داره به چشم مردم بيچاره مي ره !

یکشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۹

پارك، پارك و فقط پارك

ساعت 9 شب هست و ما هنوز آرتان را پارك نبرديم، به آرتان مي گم مي تونيم بريم پارك، يا بريم خانه عرفان و خاله رويا، يا اينكه از خاله رويا و عرفان بخواهيم بيايند خونه ما، كدامش بهتره؟ آرتان مي گه ما بريم پارك، عرفان هم بياد پارك

بعد از تحمل يكسال پرمشقت، باباي آرتان تصميم گرفت از ساعت كاريش كم كنه و چند ساعتي هم در روز من و آرتان رو ببينه، اينكه آرتان خيلي كم به سمت ياشار مي ره، از نظر من دليلش نبود ياشار در اين يكسال نيست، دليلش اين هست كه ياشار وقتي هم كه خانه بود، ذهنش با ما نبود و اين رو قبل از اينكه حتي من متوجه بشم، مسلما آرتان متوجه شده بود

در پرواز اخيرمان آرتان از لحظه پرواز هواپيما بسيار ترسيد كه در نهايت در هواپيما بالا آورد و خب البته يكي از دلايل مهم آن هم بد خوابيش بود كه ساعت پروازمان 2 نيمه شب بود، تا اينكه در آغوش من خوابش برد، از آن به بعد شديد به من وابسته شد، در اين حد كه بعضي وقت ها من عصبي مي شدم بس كه مامان مامان صدا مي كرد و البته مهمتر از همه اينكه استقلالش را نداشت، دنبال راهكارهايم كه اميدوارم به نتيجه برسد

دنياي خيالي آرتان آنقدر زيباست كه من هم گاها با او همراهي مي كنم، بر فرض مزرعه اي كه خيالي با خاله مريم كاشته اند و آب داده اند و قارچ و سيب زميني در آن رشد كرده است را دايم سر مي زند و اگر خاله مريم پشت تلفن حال مزرعه را بپرسد، اول مي رود سر مي زند بعد مي آيد به خاله جواب مي دهد

حيوان مورد علاقه پسرم بزمچه است، به بچگي خودم هم كه بر مي گردم مي بينم بزمچه برايم حيوان خاصي بود

چند روز پيش كه ديدم آرتان دارد آهنگي را با لهجه لري مي خواند متوجه شدم كه علم روانشاسي را كلا ببوسم كنار بگذارم كه توانايي نامحدود كودكانمان را حد مي گذارد و منم كه مريد آن ها هستم به فرشته بيكرانم، كرانمند مي نگرم، نه تنها چيزي را فارسي و تركي و انگليسي به وضوح از هم تفكيك مي كنند كه لهجه ها را هم كامل ياد مي گيرند

به مدد آرتان من هم دارم تركي ياد مي گيرم ، هر شب مثل استادي مهربان، موقع خواب چشم در ستاره هاي چسبيده به سقف اتاق از من مي پرسد مامان الدوز چي مي شه؟ مي گم ستاره، لبخند رضايتي مي زند كه مرا بيشتر به آموختن ترغيب مي كند

سه‌شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۹

جيب آرتان

آرتان متوجه شده كه زحمت تمامي دوخت و دوزهاي خانه ما بر عهده مامان بزرگ است، مامان بزرگ نخ و سوزن دستش هست و مشغول كه آرتان اشاره مي كنه به جيب شلوارش و مي گه: مامان بزرگ اينجا رو هم بدوز، پاره است، ببين دستم توش مي ره

دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹

در جستجوي مهدكودك مناسب

از تمامي دوستاني كه مهد كودك خوب در ناحيه ستاري- جنت آباد (غرب تهران )سراغ دارند، خواهشمندم به آدرس rahimi7@yahoo.com نامه بزنند و از دلايل خوب بودن و انتخابشان مرا راهنمايي فرمايند، با سپاس مامان آرتان -

یکشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۹

آقاي آثار باستاني

با آرتان:

آرتان بابا دختره يا پسره؟ پسره
مامان دختره يا پسره؟ دختره
ني ني بهار (برادرزاده 3 ماهه ام) دختره يا پسره؟ كوچولو ه
عمه دختره يا پسره؟ دختره
بابا بزرگ دختره يا پسره؟ پسره
عمو پيمان دختره يا پسره؟ سربازه
...
از اتفاق دو تا CD حيات وحش ايران پيدا كردم و چون مطمئن بودم آرتان هم دوست داره write كردم برا خونه، همان اول تا نشستيم با آرتان نگاه كنيم گوينده گفت ايران با آثار باستاني فراوان ...، آرتان پريد هوا كه آقا گفت آثار باستاني و علاقه اش را هم كه به آثار باستاني كاملا ملموس است و از آن به بعد هر وقت آن CD را مي خواهد مي گويد آقاي آثار باستاني را بذار

با آويسا:


همت نمودم شاهنامه به نثر را تمام كردم(شعرش براي من سنگين است و تلاش هايم فعلا به سنگ خورده است) همان اوايلش كه متوجه شدم دختر شاهزاده اي كه موهايش را از بالاي قصر آويزان مي كند تا پسر عاشق آنها را بگيرد و بالا برود و بارها و بارها در داستانهاي بچگي خوانده بودم رودابه بوده و زالي كه كنار سيمرغ، بالاي كوه پرورش يافته از شرم پدر به آن كوهستان نهاده شده بوده، آنچنان به وجد آمدم كه تا آخر ادامه دادم و الان در شك هستم كه فردوسي آيا آدميزاد بود با اين قدرت و توانايي؟
"پدر آن ديگري " را خواندم از پرينوش صنيعي، عالي بود، نه از نظر تكنيك رمان نويسي كه از جهت موضوع، به همه پدر مادرها توصيه مي كنم

دوشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۹

غول چراغ

آرتان اين روزها و اين شب ها اينقدر حرف مي زند و حرف مي زند كه گاهي وسوسه مي شم بگم مامان دو دقيقه آرام باش، موقع خواب اينقدر وسط قصه گفتن من، فلسفه مي بافد كه بعد از مدتي تصميم مي گيرم ساكت شوم كه آرتان استادانه ادامه مي دهد.
حكايت ساختمان سازي هاي كوچه ما برايم ديگر شيرين شده است و كارگران افغاني دوستان من و پسرم كه دايم در بالكن نظاره گر كارهايشان و حرف و حديث هايشان هستيم. ديروز كه جرثقيل براي نصب آهن هاي ساختمان بغلي ما آمده بود آرتان اينقدر ذوق كرده بود كه جرثقيل خودش را بغل گرفت و رفت تو بالكن براي كمك به آنها. آقاي راننده در ايامي كه كاري نداشت پسرك 8 ساله اش را با جرثقيل بالا و پايين مي برد كه آرتان دوست نداشت و مي گفت كارش اشتباهه و به نظر آويسا هم كارش اشتباه بود.
اين روزها، شنيدن از كوچولويي هاش، براي آرتان بسيار آرامش بخش است، بغلش مي كنيم و مي گوييم كوچولو كه بودي اينجوري بغلمون مي خوابيدي، كلي لذت مي برد.
آرتان عادت داشت شير آب را براي آب بازي، خيلي زياد باز مي كرد تا اينكه يكروز بهش گفتم، مامان اگه آب رو زياد باز كني ديگه ماهي ها آب ندارند توش شنا كنند ها، ديگه هر كسي مي خواد شير آب رو باز كنه آرتان حتما توصيه مي كنه كه مراقب آب ماهي ها باشند.
چند شب پيش كه خاله گيتا پيش ما بودند، يك بازي جديد كشف كرديم، خانه سازي هاي آرتان زير پتو ها و بالش هايي كه آرتان براي مثلا آتش روشن كردن كپه كرده بود جا مونده بود، مي گشتيم و يكدفعه يكيش رو بيرون مي اورديم كه ا اين سنگ قديمي براي دوران پارينه سنگيه، بعد از دقايقي يكي ديگه را مي آورديم بيرون كه اين فكر كنم برا زمان دايناسورهاست و آي آرتان ذوق مي كرد و دوباره قايم ميكرد و اين چنين پسرك من يك شبه باستان شناسي شد حرفه اي.
و اما از ورجه وورجه هاش، اصلا نمي توانم باهاش همراهي كنم، ساعت 9:30 شب به بعد من ديگه افتادم و آرتان تازه انگار تازه از خوابي خوش بيدار شده و اصلا با آرام نشستن هم راضي نمي شه، فقط بپر بپر و بدو بدو و ... به نظرم طفلك آرتان تو اين خونه 70 متري مثل غول چراغ محبوس شده و اشتباه نكنم داره با همه قدرت نهفته اش مي آد بيرون ...

چهارشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۹

تو همه رنگ زندگيمي

در بيمارستان، تكيه داده بر شانه مادر
آرتانم در همين چند ساعت آينده دو ساله مي شوي، به آن شبي فكر مي كنم كه با چه ذوق و شوقي وارد بخش زايمان طبيعي بيمارستان ميلاد شدم، غافل از آنكه پرستاران و پزشكان بخش نه تنها به فرشته اي كه قرار بود به دنيا بيايد فكر نمي كردند كه در كار خودشان هم چنان تعهدي نداشتند. 12 نيمه شب تا ظهر روز بعدش به طول انجاميد و نهايتا وجود نازنينت را كه به من ماليدند، من از نو متولد شدم، تولدي كه اين روزها لحظه به لحظه است، تويي كه از تلاش و تكاپو دمي غافل نمي شوي،
20 خرداد به هم كمك كرديم كه مستقل شويم، جاي آنكه من بيشتر تو را بغل كنم و ببوسم كه ديگر شير مامان نمي خوردي، تو كه عمق وجودم را مي خواني، مرا دايم مي بوسيدي و بغل مي كردي كه مرهمم باشي. آرتانم آنروزي كه با رئيس مركز جلسه داشتم و دو روزي از زمين خوردنت با پيشاني مي گذشت و پرستارت زنگ زد كه 10 صبح گذشته بود و تو كه هر روز قبل از 7 بيداري، هنوز خواب بودي، در اني يخ بستم، شل شدم، وقتي با اورژانس تماس گرفتم گفتند فوري برسانيد به بيمارستان و من از هولم منتظر آژانس نماندم و پريدم صندلي جلو اولين تاكسي نشستم، فهميدم كه چه دنيايم بي تو بي رنگ است، تو همه رنگ زندگيمي، سالم باش، سرحال باش، سرزنده و كمك رسان ديگران، مثل هميشه اشتباه كارهاي نكرده قديميم را در وجودم نيشتري بزن كه با هم بياموزيم: هر كاري را به وقت خودش اگر انجام دهيم، نه تنها بهره اش را كل كاينات خواهد برد كه ديگر لازم نيست چند سال بعد با انرژي كمتر، زمان بيشتري را براي كار "به وقت نياموخته" بگذاريم. دو سالگيت مبارك شيرينم

سوار بر يك اسباب بازي و چشم بر ديگري

سه‌شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۹

قصه كلاغ و روباه به سبك آرتان

در حالي در جلسات شركت مي كردم كه معتقد بودم جاي من آنجا نيست، فكر مي كردم همكاران مي گويند شايد بهتر بود در جلسات مادران و نوزادان شركت مي كرد تا در جلسه امور مالي!
يكروز به ناظم مدرسه پسرم گفتم: پسرم امكان ندارد آبله مرغان گرفته باشد، زيرا من بايد در جلسه اي شركت كنم!
شايد بدترين لحظاتم ديدن زني لبخند بر لب در آستانه در مدرسه در يكي از موارد نادري بود كه پسرم را به مدرسه مي رساندم. وقتي از او پرسيدم مادر كداميك از پسرهاست، به من گفت كه "او مدير مدرسه است".
اين ها مضمون كابوس هاي شبانه من بود. اما اكنون به اين نتيجه رسيده ام كه دقيقا همين نكات است كه از شخصي، مادر و كارمندي خوب مي سازد: اين حقيقت كه شما قادريد بسيار ماهرانه همه چيز را به هم وصل كنيد، عليرغم تصور آنكه غيرممكن است به راه حلي دست يابيد.

برگرفته از كتاب "راهنماي مادران شاغل " نوشته Smillie, Carol ، اين كتاب بسيار قديميست 1961 انگلستان، شايد فصل 1 و 2 آن مفيد نباشد، اما فصل هاي بعدش براي من نكاتي داشت.

از آرتانم:
برايش قصه كلاغ و روباه را تعريف مي كنم، شب براي اينكه بخوابيم به آرتان مي گويم مامان قصه كلاغ و روباه را برايمان تعريف كن، از اول همه را به همان صورت مي گويد، فقط آخرش مي گويد، كلاغ دهنش رو باز كرد، پنيره افتاد رو زمين، بعدش آقا روباهه پنير رو نخورد، گفت كثيفه !