سه‌شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۸

چند عكس

نه، نه از من عكس نگيريد
آرتان و پينار در حال قطار سواري

مامان عاشق اين عكس دندوني آرتانه

اگه از آرتان بپرسيد كي اين نون ها رو ريخته، با كمال شجاعت ميگه آرتان

قوري قوري آرتان كه يادتونه، اون سبز پررنگه، عمه كوچيكه يه زوج هم براش آورده

دوشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۸

ذرت يا هويج

بعضي وقت ها به دليل ثبت خاطرات آرتان مي نويسم، گاهي براي غرغر كردن هام، و بعضي وقت ها هم از ناراحتي به نوشتن از آرتان پناه مي برم؛
آرتان دو هفته اي با يك ويروس در حال جنگ بود و بعد از يك هفته كه خوب نشد، مامان يك هفته اي سر كار نرفت و در اداره غشقرقي بر پا شد كه اون سرش دو هفته ديگه كه موعد تحويل پروژه است معلوم مي شود. اين ويروس با تك سرفه هاي خشك آمد و كم كم زياد شد و كار رسيد به سرفه هاي خلط آلود و آنچنان شديد كه آرتان به دليل آن بالا مي آورد، بعد اينقدر خلطش زياد شد كه بعد از يك ساعت بلند مي شد سر جايش، تو رختخواب مي ايستاد و بالا مي آورد، قطره هم كه مي ريختم، تمام موارد جمع مي شد و صبح كه بيدار مي شد همان اول صبح قلپ قلپ بالا مي آورد، از اتفاق در اين ميانه متوجه شديم كه گوش پسرك ما هم چركيست و از اتفاق دوم اينكه به آزيترومايسين حساسيت داد و لپ هاش شروع كرد جوش زدن، بعد شروع كرديم سفيكسين، بايد من مي رفتم سر كار، يا بايد آرتانم را همراهي مي كردم كه هيچچي جز شير من نمي خورد و هفته دوم كه رفتيم دكتر يك كيلو كمتر شده بود؟ در اين ميان كاشف شدم كه پسرك من كوچكتر هم كه بوده به آزيترومايسين حساسيت نشان داده و چون اگزماي شديدي داشت روي لپ هاش، من اصلا متوجه نشده بودم، حالا چه بلايي سر پسرك من آمده؟
آرتان لباسشويي رو روشن مي كنه، چون از برق كشيدم چراغ ها روشن نمي شود، آرتان مي گه، مامان باتري نداره.
رنگ قرمز و سبز و بنفش و آبي و نارنجي را از هم تشخيص مي دهد، همان توپ هاي بسيار مفيد خاله سارا، ديشب ياشار كشف كرد، البته همه اتوبوس ها نارنجي هستند، با اطمينان تمام به اتوبوس آبي اشاره مي كند و مي گويد نارنجي
از يك تا ده مي شمرد و به هشت محل نمي گذارد، اين هم كشف مامان بزرگش بود
صبح هنوز بيدار نشده مي رود سراغ كامپيوتر كه از سري بيبي انيشتن ببيند، خودش مي گه، كامپيوتر هاپيش، يعني كامپيوتر خوابيده، بعد با شيرينترين زبان دنيا مي گه، بيداره، يعني بيدارش كن و من با تمام اعتقادم به اينكه بچه زير دو سال نبايد كامپيوتر و تلويزيون ببيند، با تمام وجود كامپيوتر را برايش روشن مي كنم.
با هم داشتيم ذرت مي كاشتيم در باغچه، آرتان ذرت را مي كوبد به زمين تا دانه هايش بريزد بيرون و بعد مي گويد ا، هويج شد

یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

تغييرات خواب آرتان

اين چند ماه اخير بسيار ماجرا داشتيم با خواب آرتان، ساعت خوابش يك هفته اي به يك نيمه شب شيفت پيدا كرده بود، در حاليكه به خواب روزانه اش چيزي اضافه نشده بود، صبح بيدار شدنهاي ساعت شش هم همچنان ثابت بود، بعد به مرور نيم ساعتي، يعد يكساعتي به صبح بيدارشدن ها اضافه شد تا بدانجا كه من از پرستار آرتان خواستم يكساعت ديرتر بيايند. بعد شب ها باز تغيير كرد، همه اين ها را مي گويم براي مني كه قبلا قبلا ساعت خوابم به طور ثابت نه شب بود و صبح ها زود بيدار مي شدم. براي خوابيدن هاي آرتان هم كم كم خانه را ساكت مي كرديم و برق ها را كم كم خاموش مي كرديم، اوايل آرتان به اين روش مي خوابيد، بعد ياد گرفت كه بعد از اينكه به شعر ها گوش داد بلند شود و بگويد دست، يعني دستت رو بده برويم بازي، كم كم چراغ هاي خاموش روشن مي شد تا اينكه آرتان راضي شود به اتاق خواب برگرديم، ديشب واقعه اي عجيب به وقوع پيوست، همه جريانات آماده سازي براي خواب صورت گرفت و پسرك من تمايلي به خواب كه هيچ، تمايلي به شنيدن شعر هم نشان نداد، بعد دوباره برق ها روشن شد و ما شروع كرديم روال زندگي را پي گرفتن، داشتم با تلفن صحبت مي كرد كه آرتان آمد روبه رويم نشست و اشاره كرد به تلفن و باي باي كرد، يعني خداحافظي كن، بعد گفت مامان، ها پيش(خوم پيش)، يعني مامان برويم بخوابيم، من آنچنان چشمام گرد شده بود كه نمي دانستم چطور خداحافظي كنم و برويم با پسركم بخوابيم.
* آرتان در سن نوزده ماهگي يك تا يك و نيم كيلو از منحني وزنش كمتر است، هر چند لپ هايش بسيار به چشم اطرافيان مي آيد
** آرتان بيشتر از چهارده تا دندان دارد يعني لااقل دو دندان آسياب دارد، وليكن خوب نمي جود و من هم چنان برايش آسياب مي كنم و غذا را له مي كنم، اگر يك مقدار كوچك از حجم معمول بزركتر باشد، آرتان كه نمي تواند قورت بدهد، عق مي زند و گاها همراه آن كلي بالا مي آورد، مي توانيد كمك يا راهنمايي بفرماييد

چهارشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۸

اولين جمله آرتان

آرتان هجده روز كه از هجده ماهگيش گذشت، يعني ديشب، اولين جمله كامل را بيان كرد: اسب آبي صدا ميده . آرتان اسب آبيش رو كه موزيكاله، خيلي دوست داره
مامان ارتان مطالعه رو از نو شروع كرده، اگر چه روزي تنها پانزده دقيقه

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸

به سنگ غم مشكن دگر چو شيشه مينا دلم

آرتان، پسرم اين روزها از بابات خيلي دلگيرم، روزي كه اين نوشته ها را مي خواني بداني كه من براي لذت بردن از زيبايي هاي ناب بچه گانه ات با چه ذهن پر تشويشي روبه رو بودم. انتظارات پدرت تمامي نداره، آيا تا يكسال و نيمي تو، پدرت يكبار و فقط يكبار متوجه شده كه من هميشه از نهايت خستگي خوابم مي بره، آيا پدرت متوجه شد اون باري كه من همش گفتم نريم مسافرت و شب دوم مسافرت با اون همه تداركي كه ميزبان مهربونمون ديده بود، من بيهوش شدم و تا صبح هذيان ديدم، تو تازه چهار دست و پا مي رفتي؟ باور مي كني هنوز از خجالتم به او ميزبان مهربون زنگ نزدم، حتي براي تشكر.
آرتان بابا ياشار فكر مي كنه كه چرا من اينقدر سختمه برم مهموني، چون تمام مدت من بايد پا به پاي پسركم شيطنت كنم و چيزهايي را برداريم، بپاشيم و از نو مرتب كنيم و بچينيم و گه گاه مثل خونه خاله ترگل دختر و پسر رو يخچالش رو براي هميشه بلند كنيم و بياريم خونه خودمون و اين مدت بابا با دوستان صحبت كنه و بدون تذكر من هيچ وقت يادش نمي ياد كه منم دوست دارم صحبت كنم و از تجربه دوستانم استفاده كنم و گه گاه بدون هيچ دليلي فقط به يمن جمع دوستانه قاه قاه بخندم؛ تازه مهموني رفتن خوبه، چقدر دلم مي خواد مهموني بدم، خونمون مثل قبل پر رفت و آمد باشه و چقدر تو نازنينم لذت مي بري، اما من ناتوانم از اينكه هم گوشه چشمم به دنبال تو باشه و هم از مهمونهام پذيرايي مناسب كنم، انتظار دارم بابات حواسش به تو باشم و من پذيرايي كنم يا برعكس.
بابا ياشار چند شب پيش به من مي گه كه من همش بهش دستور مي دم، آخه اگه وقتي پسرم تو خوابيدي، بابا وسايلت رو جمع كنه، يا وقتي كمردرد من رو مي بينه بياد در شستن تو پيشقدم بشه، آيا لازم مي شه من ازش بخوام اين كارها رو انجام بده؟ بابا كه بعد از خواب تو سه ساعت مي شينه فيلم مي بينه، آيا جمع كردن اسباب بازي هاي تو پنج دقيقه بيشتر وقت مي بره؟ آرتان كاش بابات جاي سايت بالاترين و تابناك و ... ده دقيقه در روز در مورد روانشناسي كودك مي خواند و آن وقت جاي دايم زخم زدن به من كه مگه ما چطوري بزرگ شديم، مگه ما الان سالم نيستيم كه دايم دنبال اين ويتامين و اون كالري براي تو مي گردم، متوجه مي شد كه ظهور عنواني به نام كودك به دوره ما بر مي گردد و اين علم نوپاي كودك قدمت چنداني ندارد و در نسل پيشين كمتر خانواده اي دنبال تغذيه و بازي هاي فكري و ... بوده است و مسلم اينكه ما در قبال آگاهي يمان مسئوليم و هيچ يك از ما بابت چيزي كه وجود نداشته به خانواده هايمان ايرادي وارد نمي كنيم. چقدر دوست دارم گرمترين خونه دنيا رو داشته باشيم و مگه مي شه چيزي رو بخواهيم و توانا ييش رو نداشته باشيم؟ مطمئنم اونقدر كه نگاههاي مطمئن و مهربان ما براي تو اهميت دارد، تغذيه ات اهميت ندارد

شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۸

اي- بي - سي- دي

آرتان عاشق لغت بدو بدو است، اين قدر كه مامان كارهاش رو بدو بدو انجام مي ده، بدو بدو غذا حاضر مي كنه، بدوبدو ظرف مي شوره، بدو بدو خونه رو مرتب مي كنه و ... آن روز به آرتان گفتم شما بريد تو پاركينگ من هم بدو بدو مي آم، ديگه آرتان از دهنش نمي افته بدو بدو
آرتان من به بابا نوئل مي گه عمو نوئل
باباي آرتان با پسرش تركي صحبت مي كنه، آرتان از بين اسباب بازيهاش عاشق توسباقايي است كه دست و پاش فنري هست و ميلرزه(توسباقا همون لاكپشت است)
از مدت ها پيش براي آرتان آلف- ب- پ 000 و اي- بي- سي – دي ... انگليسي رو با ريتم مي خوندم و وقتي ذوق آرتان را مي ديدم، خودم هم به تكرارش تشويق مي شدم، چند روز پيش ديدم آرتان به انگليسي روي لباسشويي اشاره مي كنه و مي گه اي- بي – سي – دي
براي آرتان كيك يزدي هم كه بخري، مي گه تولد تولد، ديگه كار به اونجا رسيده كه بابابزرگ مامان بزرگ آرتان كه اومده بودند خونه مون شيرينيي خريده بودند كه آرتان بتونه روش شمع بذاره و دست بزنه و تولدتولد بگيره(مبدع تولد تولد براي آرتان خاله مريم بوده)

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸

!

آرتان زرافه اش رو گذاشته رو شيرش و اشاره مي كنه به آقا شير با اون يال و كوپالش و مي گه اسب !

شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸

فعل

آرتان داره فعل ها رو مي گه، بهش مي گم رفته بودي پيش بابا، تكرار مي كنه بودي، بودي، كلمات رو هم به همين صورت ياد مي گرفت، هر كلمه جديدي رو چند بار تكرار مي كرد،
سمنان كه رفته بوديم با بابا بزرگ رفتيم راه آهن، هوهوچيچي(قطار) ديديم، آرتان عاشق ابهت قطار شده و تا اسمي از راه آهن بياد آرتان شروع مي كنه به خاطراتش از هوهوجيجي و توصيف راننده قطار كه عينك داشت و ...
آرتان اين روزها موقع شيرخوردن، حرف مي زنه و خوب بالطبع آن مي مي مامان رو دايم گاز مي گيره، اينقدر كه وسوسه شدم از شير بگيرمش
واكسن هجده ماهگي پسركم رو با ترس و لرز فراوان زدم، اگر چه شنبه شب بسيار اسف بار بود، اما در نهايت فعلا به خير گذشت

* ماماني براي ديدن لبخند كوچولوي به كما رفته اش لحظه شماري مي كنه، مي شه همين امروز، اين شيرينترين لحظه برسه؟

شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۸

اندر حكايات آرتان

به آرتان مي گم مامان پيشي چي مي خوره ميگه موش، بلند مي گم بابا مي دوني پيشي چي مي خوره؟ آرتان مي دونه ها. بابا مي پرسه آرتان پيشي چي مي خوره و آرتان ميگه پيتزا
آرتان ياد گرفته شمع و كبريت رو فوت كنه و عاشق تولد تولد است، داريم رابين هود مي بينيم، اون قسمتي كه داروغه با آتيش مي ياد، مي بينم آرتان داره مونيتور رو فوت مي كنه.
پسرك من يك هفته اي هست بي حاله، از شنبه شب كه بالا آورد و تب كرد تا الان هنوز سرحال نشده،حالتي شبيه افسردگي آدم بزرگ ها داره، چه شاديي بزرگتر از ورجه وورجه اين كوچولوهاست و چه عذابي عظيمتر از بيماري يك فرشته معصوم

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۸

نابغه

وقتي ميبينم آرتان به اين خوبي پيچ و ميخ و لولا و دريل و ... را از هم تشخيص مي دهد و طرز كار هر يك را مي شناسد مطمئن مي شوم كه آرتان من نابغه است،
وقتي مي روم بازار كه دنبال جعبه ابزار مناسب سنش برايش بگردم و اين همه تنوع مي بينم مطمئن مي شوم كه نابغه فراوان است

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۸

...

دارم پوست مي اندازم، بسيار سنگين، تمام انگاره هاي ذهني ام در حال تغيير است، آيا دوباره متولد مي شوم يا ...مي پوسم؟

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸

نقاشي


برداشت اول:
داريم با آرتان شوي ايبرو نگاه مي كنيم، لباسي كه پوشيده راه راهه و عكس يك ببر روشه، تا من متوجه ببر بشم، آرتان بلند مي گه ببر، ببر
برداشت دوم:
برا آرتان دارم يك ببعي مي كشم، وقتي تمام شد با ذوق مي گم، آرتان بيا ببين مامان برات چي كشيده، آرتان نگاه ميكنه و مي گه : جيجيك
*چون اين جريان دو بار تكرار شد نتيجه گرفتم بايد از خدا استعداد نقاشي بطلبم، تشخيص آرتان ايرادي ندارد

آرتان در حال بستني خوردن

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۸

يوزپلنگ

آخرين بار كه رفته بوديم شورمست، روستاي پدري، در مسير محلي را نشانمان داد و درختي را كه بابا مي گفت هميشه يك يوزپلنگ اين حوالي بوده و ما براي رسيدن به مدرسه آنچنان اينجا را مي دويديم كه نگو، حالا پسر من آرتان يك عالمه ذوق مي كند وقتي ميو ميويي را در خيابان مي بيند و در ذهنم اين فكر وول مي خورد كه اي كاش مي توانستم برايت يوزپلنگي پيدا كنم، خانم ضيايي دختر مهندس ضيايي در كانون حيات وحش ايران بر روي ارتباط بچه ها و حيوانات كار مي كنند، يكسري حيوان دارند كه در صورت تقاضاي مهد كودك ها و مدارس مي برند تا بچه ها از نزديك با حيوانات آشنا شوند و آنها را لمس كنند، اگر شما مكان و فضاي مناسبي براي آشنايي كودكان با حيوانات در تهران مي شناسيد آرتان مرا بي نصيب نگذاريد

شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۸

دندان

با حساب دو دندان آسيايي كه دو هفته پيش مامان بزرگ آرتان متوجه شد الان آرتان من ده تا دندون داره و براي تك تكشون آنچنان انرژيي از اين كوچولو گرفته شد كه من تا به حال در هيچ يك از بچه هاي دور و بر و آشنا نديده ام، از تب گرفته تا سر كوفتن به هر در و ديواري، اوايل كه آرتان سرش رو مي كوبيد به زمين، فكر مي كردم مثل خيلي از بچه ها برا جلب توجه است اما دو روز بعد ديگه اين كار رو نمي كرد و ديگه برام تجربه شد و وقتي سر نازنينش رو مي كوبه به جايي متوجه مي شم كه يك دندون شيطون داره پسرك منو اذيت مي كنه، دندون هاي نيش آرتان بعد از پنج ماه همين روزهاست كه بزنه بيرون، پنج ماه از وقتي كه آبسه كرده تا الان كه سفيديش خيلي نزديك به بيرون زدن ديده ميشه، آرتان اگه مواظب دندونات نباشي، اگه يك زماني بري دندونپزشكي، من مي دونم و تو، آخه نمي دوني من و تو چي كشيديم تا اين مرواريدها تشريف فرما بشن

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۸

بوس


آخرين شيرينكاري آرتان اين بود كه ديشب دو تا مايع ظرفشويي رو گرفته سمت همديگه كه همديگر رو بوس كنند، بعدش اصرار كه بايد كنار ما هاپيش(خوم پيش به معناي خوابيدن) كنند و آورده كنار خودش خوابونده

یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۸

اولين ديدار از درياي خزر




آرتان با سر و صداي فراوان به من اصرار مي كنه كه دستم رو تكيه گاش كنم تا از صندلي بالا بره، بعد كه رو ليه صندلي جاگير شد و قلب من تالاپ تالاپ مي كنه كه اگه يك لحظه ازش غافل بشم افتاده، بهم اصرار مي كنه كه رهاش كنم و هر چي توضيحات از نظر خودم عاقلانه مي دم قبول نمي كنه و من كه اشك هاش رو نزديك مي بينم دستام رو با استرس جدا مي كنم و آرتان فاتحانه از كشف جديدش در
مورد توانايي هاش لبخند مي زنه و من دارم از ترس مي ميرم//داريم رابين هود نگاه مي كنيم، هم كلي حيوون داره و هم آتيش داره كه آرتان ذوق عالم رو مي كنه با ديدنش و ... آخرين صحنه هاست و رابين هود با دوستش ازدواج كرده و دارند از تو كالسكه باي باي مي كنند،‌ مي بينم آرتان همونطور كه تو بغلم لم داده ، داره براشون دست تكون مي ده//وقتي لغت جديدي مي شنوه، يك دفعه سكوت مي كنه و با دقت تمام گوش مي كنه و به نظر تو ذهنش داره امتحان مي كنه كه چطوري اين لغت جديد رو بيان كنه، بعضي وقت ها اخم نمكيني هم بر چهرش مي شينه//اين روزها كه مي خوام بيام سر كار، آرتان هر ترفندي مي زنه كه ازش جدا نشم، كاش راهكاري براي استقلال كوچولوم پيدا كنم،مي دونم گرسنه اش نيست اما مي گه ايش به معني شير مامان و همين طور دقايق مي گذره و آرتان به ظاهر داره شير مي خوره و در اصل نمي خوار جدا بشه و من دنبال راهكارم//من و آرتان خيلي خوشحاليم، تا چند وقته ديگه دو فرشته معصوم ديگه به ما اضافه مي شند و من ياد صحبت عمه مي افتم كه مي گفت پس خدا هنوز به آدمها اميدواره

سه‌شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۸

پيتز

نازنينم تغييراتت لحظه به لحظه است و شكوفاييت لحظه به لحظه. هر چقدر بنويسم و عكس و فيلم بگيرم باز هم بيشترين زمان اين روزگار دلنشين از دستم مي رود. چند شب پيش كه براي اولين بار بابا را بوس كردي، برق شاديي را در چشمان پدرت ديدم كه تا اين زمان از زندگي مشتركمان نديده بودم ، آرتانم آنچه تو داري با زندگي ما مي كني، نقشي كه وجود نازنينت ايفا مي كند ، من و پدرت تا به حال از بعد اهميت ايفا نكرده ايم و تنها نقطه قوتت درون پاكت است و بي ريايي خالصت. تازگي ها راه رفتنت استوارتر شده است. مي دوني آرتان از اين بعد به بابا ياشار رفتي، هر آنچه بخواهي آنچنان با شتاب به سمتش مي روي كه حتي ديوار را نمي بيني و نمي داني من چه اندازه قلبم فرو ريخته كه تو بارها مستقيم رفته اي توي ديوار، بارها محاسباتت اشتباه شده و چند درصدي از پيشانيت با تمام سرعتي كه مي دويدي به لبه اي خورده است و كبود شده و من چه اندازه سرزنش شده ام كه چرا دايم دنبال تو مي دوم، اما اين روزها خاطر جمع تر از دور نگاهت مي كنم كه اكثر تخمين هايت درست است؛ تصادم هايت كمتر و استقلالت بيشتر، ديگر وقتي دارم ظرف مي شويم تمام دلم نمي لرزد كه الان گريه آرتان را مي شنوم، پسرك من اطمينان مرا نسبت به قدمهايش پشتيبان دارد. در مورد غذا خوردنت دارم تمرين مي كنم، خيلي برايم سخت است كه تخم مرغ و يا انگور له شده و انواع آنچه كف پوش خانه را رنگي ديگر، مي كند دايم زير پايم حس كنم اما فكر مي كنم بعد از يك مدتي كه نمي دانم چقدر طول مي كشد، اينكه سمتي از سفره براي تو باشد خوش آيندت شود و راضي شوي كه به ازاي هر لقمه چرخ افتخار در خانه نزني. به ازاي اسباب بازي هاي جديد و لباس هاي نويت خيلي ابراز احساسات مي كني اينقدر كه من وسوسه مي شوم هر روز چيز جديدي برايت داشته باشم. امروز كه داشتي صبحانه ات را به ببرت مي دادي و در هر لقمه اين جريان را تكرار مي كردي فكر مي كردم اگر زماني حيواني داشته باشي فقط در صورتي چيزي را خواهي خورد كه حيوانت نخورد، چون خوراك او را مقدم بر خودت مي داني. اين روزها وقتي شير مامان مي خواهي مي گويي ايش، در صورتي كه شير غران را همان شير مي گويي؛ به مامان و مامان بزرگ مي گويي مامان و اين پيشرفت دو سه روز اخيرت است چون تا قبل از آن به آقا گاوه و ميو ميو و ماه و مار و مامان همه مي گفتي ما. بابا و بابا بزرگ و بادكنك و باز كردن را هم مي گفتي با، اما الان بسيار شيرين مي گويي بابا. ديشب به بابات داشتم گله مي كردم كه هيچ لغتي را آرتان از شما ياد گرفته؟ بابا به تركي پرسيد آرتان آب مي خواهي كه آرتان به فارسي به من اشاره كرد و گفت آب ؛ و حال نمي دانم حكايت من، چند وقت ديگر با پدر و پسري كه تركي درددل مي كنند و احتمالا من هاج و واج، كنجكاوانه سعي مي كنم چيزكي سر درآورم چه خواهد شد. آرتانم بيشتر لغات را مي گويي، خيلي وقت ها از سر كار كه بر مي گردم، هنوز مانتو را در نياورده ام ميدوي سمت در و مي كوبي به در و مي گويي ددر و من سعي مي كنم همه انرژيم را جمع كنم، تازگي ها از كيف رو دوشي خلاص شده ام و كيف كمري مي اندازم با بطري آبت و بيسكويتي برايت كه اگر بر حسب احتمال دلت خواست بخوري و بسيار سبك با هم مي رويم بيرون، بارها با كيف رو دوشي آمده بودم كه از حادثه اي احتمالي نجاتت دهم و كيفم محكمتر از آن حادثه بهت خورده بود و بالاخره كيف كمري كوهم، مشكل گشا شد. چند شب پيش بابا قرار بود پيتزا بخره و من بهت گفتم آرتان الان بابا با پيتزا مي ياد و در كمال ناباوري ديدم مي گويي پيتز و من اينقدر ذوق كردم كه چند باري ازت پرسيدم، بابا قراره چي بياره؟ و وقتي بابا با دست خالي آمد تو حيران بهش نگاه مي كردي كه پس پيتزا چيه؟ و منتظر بودي بابا از تو جيبش چيزي كه اسمش پيتزاست رو دربياره. اينقدر حيران نگاه مي كردي كه بابا برات توضيح داد كه الان عمو مي ياره و با هم رفتين پايين براي اينكه تو زودتر ببيني پيتزا چه هويتي داره. خيلي مهربان و عاطفي هستي، چند روز پيش كه خاله پرستار مهربونت برات كولوچه آورده بود، منو راهنمايي كردي به سمت ميز كامپيوتر و بعد اشاره به موس كه يعني مي خواهي عكس ها راببيني و به مامان بزرگ و بابابزرگ و دايي و زن دايي و تمام اونهايي كه اينقدر دوستشون داري كلوچه دادي و وقتي بابابزرگ زنگ زده بود منو مجبور كردي گوشي تلفن رو بذارم كه بريم با هم از تو آشپزخانه كلوچه بياريم كه بچسبوني به گوشي تلفن تا بابابزرگ بخوره، كوچولوي هشتاد سانتي شيرين من، من و بابات نهايت سعيمون رو مي كنيم كه وجود نازنينت، اصالت معصومانت را همواره حفظ كنه

چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۸

با آرتانم

نازنينم داري وارد شانزده ماهگي مي شوي، از هوش سرشارت به وجد مي آيم، از مهرباني هاي بي شائبه ات شرمنده مي شوم، يادم نمي رود صبحي كه خسته بودم و تو هم نمي خواستي پوشكت كنم، تقريبا بلند گفتم آخه آرتان دو دقيقه بايست و تو مات و مبهوت براي چند ثانيه آنچنان نگاهم كردي كه من حتي عصر روي برگشت به خانه را نداشتم، بس كه نگاهت گويا بود، خيلي صبوري و سازگار، ميدوني آرتان شايد زماني اين نوشته ها را بخواني كه با هم در يك دنيا نباشيم، مي خوام بدوني چه فرشته اي هستي، مي خوام تمام تواناييهات رو خوب ببيني، مهد كودك رفتنت با تمام سازگاري و عشقت به هم سن و سالهات با اسهال و استفراغ و تب چهل درجه ات تمام شد، يك شب كابوس گونه بود كه داشتي براي خواب شير مي خوردي اما يكدفعه تو تاريكي استفراغ شديدي بود كه بالشت رو پر كرد و به فاصله ده دقيقه بار ديگر، تو از من و بابا شجاعتر بودي، من كه دستهام مي لرزيد، اما تو با اينكه از شدت تهوع نفست بالا نمي آمد فقط ملتمسانه به ما نگاه مي كردي كه چرا اينجوري شده. نيمه شب بود كه زنگ زدم منزل دكترت و قطره اي رو برات تجويز كرد به بابا گفتم به همسايه مون بگه بياد پيش ما و بابا بره داروت رو بگيره، بابا كه برگشت دوباره در حجم وسيع بالا آوردي و هر باره تبت بالاتر مي رفت، ديگه پا شديم رفتيم بيمارستان، آمپولي بهت زدند كه چهار ساعتي خوابيدي و بيدار كه شدي براي اولين بار اشاره كردي به بيسكوييت و متوجه شدم كه خيلي گرسنه اي ، اما هنوز قورت نداده بودي كه دوباره بالا آوردي، نمي دوني چقدر خودم را بي پناه احساس مي كردم، ما بايد چكار مي كرديم كه تو خيلي زود خوب بشي، هيچ، هنوز علم پزشكي نمي تونه دوره زندگي ويروس رو كوتاه كنه، از علم پزشكي خيلي دلتنگم كه پيشرفتش به قيمت سلامت و جان انسانهاست. ديگه وقتي او آر اس رو هم در حجم بسيار كم تحمل نكردي مجبور به سرم شديم، چون دوازده ساعت بودي كه آبي به بدنت نرسيده بود، اما عذاب بزرگ رگ پيدا كردن بود و چهل و پنج دقيقه كادر پرستار تلاش مي كرد تا از تو رگ بگيرند و همه جاي بدنت سوراخ سوراخ شد و همه قلب و روح من، از ناچاري گريه مي كردم كه تو بس كه گريه كرده بودي پف كرده بودي و من رو كه از اتاق بيرون كردند و مامان بزرگ رو و نمي دانم چرا مادر همه كار فرزند را مي كند و وقتي به آمپول و سرم مي رسد مادر دل ندارد و بايد بيرون باشد؟ من با آرتان گريه مي كردم، اما نه وقتي كه تو اتاق بودم. همين نازنيني كه همه روانشناسان معتقدند نبايد تا دو و يا سه سالگي از مادر جدا شود وقتي كه دارد زار مي زند تو را از اتاق بيرون ميكنند. بعد از نيم ساعت رفتم تو اتاق و داد زدم نمي خوام سرم بزننيد، مي خوام از اينجا ببرمش كه در نهايت سر پرستار را خبر كردند و او به لحاظ مهارتش راحت رگ آرتان را پيدا كرد، به اين خاطر مي گويم كه پرستار ها اگر داد و بيداد من نبود، معلوم نبود تا كي مي خواستند آرتان را سوراخ كنند، شايد كه ياد بگيرند رگ گيري را. حكايت بيمارستان و تب بالايت خود ماجرايي ديگر است، از گرسنگي مي خواستي لباس مرا پاره كني، اما دكترت مي گفت الان خطرناك است همراه سرم به تو شير بدم و شايد شب بود كه اجازه دادند مقدار بسيار كم شير بخوري و مگر مي شد تو را از سينه جدا كرد؟ آرتان خيلي شب ها كه شير مي خوري بخوابي من مي ترسم كه نكنه بالا بياري، خيلي وقت ها كه پيشاني بلندت را مي بوسم به خودم مي گم يكذره گرم بود، نكنه شروع تب باشه؟ در مورد سلامتيت حساس شده ام و شايد ترسو
دو روزه پرستار مهرباني از آسمان رسيد و با لطف مامان بزرگ يك هفته اي با هم دوست شديد، شرايط ما كه با مامان بزرگ، پدربزرگ فرزندانمان در يك شهر زندگي نمي كنيم اصلا براي مادري كه خوشبختانه شرايط مساعدي از اين لحاظ دارد ملموس نيست. دور از فاميل خواسته باشي والد فعالي باشي در مقايسه با مادري كه فاميل را نزديك خود دارد بسيار انرژي برتر است
آرتانم مرا نزد خودم خوشبخت ترين فرد دنيا ساخته اي چون در كنارم هستي، خيلي لحظه ها، ياد گرفتن هايت مرا به جيغي كوچك وا مي دارد، چند روز پيش داشتيم با هم عكس هاي زيراب را نگاه مي كرديم ديدم پيتكو پيتكوي اسب را نشان مي دهي، متعجب در عكس نگاه كردم و با كلي دقت متوجه دم اسب سفيدت بر روي نرده هاي سفيد شدم، وقتي در عكس كرگدنت را ديدي گفتي نه نه نه، كه من هميشه به كرگدنت مي گم نه منو نخور، نه منو نخور . ادامه دارد

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

...

آرتان در جعبه ابزار بابا
آرتان در جستجوي عكس اسب در كتاب عشاير مامان
آرتان در كالسكه هم دست مامان بزرگ بابابزرگ را رها نمي كند
اي شكمو بذار موهات خشك بشه
آرتان تك تك زغال ها را با همت بلندش به مكاني ديگر منتقل كرد، دانه دانه
آرتان در جعبه در حال ماشين سواري و كتاب خواندن هم زمان

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

لولا

پسر نمكين من هر روز يك عالمه چيز جديد ياد مي گيره و من حسابي ازش عقب افتادم، هر كاري هم مي­كنم به گرد پاش نمي رسم، خوبيش به اينه كه اصلا به روم نمي ياره، وقتي آرتان به چيزي كه، نبايد، ميخواد دست بزنه، خاله ش(پرستار مهربون آرتان) بهش گفته دست نه (در حاليكه انگشت اشاره به چپ و راست ميره) حالا آرتان كاري رو مي­كنه و مي دونه كه از نظر ما نبايد مي­كرد ميگه: دست نه، خميرهاي بازيش يا برگ تو خيابان رو مي ذاره دهنش و مي­گه: دهن نه - با حركت دست
چند شب پيش چند تا از اسباب بازي هاي آرتان رو با يكي از دوستاش عوض كرديم، آرتان از ماشين دوستش اينقدر ذوق كرده بود كه تا خونه برسيم نگذاشت اون رو بذاريم صندوق عقب و داخل ماشين تا خونه روش نشسته بود و فرمان ماشين رو هم دستش گرفته بود. من كه بسيار موافق معاوضه موقتي اسباب بازي هاي كودكانمان هستم، از ذوقشان به وجد مي يام و خونه مون هم جاي خيلي وسيله رو نداره
پشت لباس ما رو مي گيره و مثل قطار هوهو چي چي مي كنه، به لطف حيواناتي كه براش خريديم، ديگه با سرشستنش مشكلي نداره و عاشق آب بازي تو حمام شده به طوري كه هر دفعه مي برم پوشكش رو عوض كنم ترجيح مي ده كلا حمام كنه، اما واقعيت رو بخواهيد با اينكه آرتان پانزده ماهشه من تنهايي نمي­تونم ببرمش حمام
مكان مورد علاقه آرتان شهروند است، با باباش مشغول مي شه و من مي رم دنبال خريدها و از سوت كفش آرتان محلشون رو شناسايي مي­كنم و پيداشون مي­كنم، بيسكوييت هاي دراز رو بر مي داشت و با ما شمشير بازي مي كرد، يك بسته فندق برداشت بود بهش گفتم مامان فندق مي خواهي، دستشش رو گرفت جلو دهنش، به سبكي كه ياد گرفته سنجاب فندق مي خوره
حافظه كودكانمان چيز عجيب غريبي ست، چند وقت پيش مهمان داشتيم، آرتان داشت پيچ و ميخ رو رو در نشان مي داد و ما هم پزش را مي­داديم و به عمو امين مي­گفتيم ببين آرتان همه رو بلده، عمو امين گفت مي­خواهيد چيزي بپرسم كه بلد نباشه؟ گفتم بپرسيد. پرسيد آرتان
لولاي در كو؟ آرتان در كمال تعجب دست گذاشت رو لولا و من متوجه شدم چه استعداد بي نهايتي در فرشتگان ما آينده سازشان است

سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۸

در ادامه

آرتان جديدا به پشت دراز مي­کشد و کتاب را روبه روي صورتش مي­گيرد که من برايش تعريف کنم. به همت آبجي کوچيکه کتاب هاي بچگي ما سالم مانده بود و در کارتوني در انباري بود که براي آرتان درآورديم و همان قدر که ما از خاطرات بچگي مان به وجد آمديم آرتان از ديدن کتاب هاي جديد ذوق کرد. کتاب پتسي و اورسولا، سفيد پنبه اي و ... جالب اينکه همه پر از عکس حيوانات است که آرتان عاشقشان است. هر چه بازي باهاش حرکت بيشتري داشته باشد، آرتان بيشتر دوست دارد، کتاب هم که مي­خوانم دايم کارهاي کاراکترها را تکرار مي کنم مثلا وقتي بع بعي از روي پل مي­پره، مامان هم پا مي شه مي پره، واي که چقدر لي لي کردن را دوست دارد و قاه قاه مي خندد و من بس که خنديدنش را دوست دارم اينقدر اين کار را تکرار مي­کنم که از نفس مي افتم. هواپيما بازي هم دوست دارد به اين صورت که بغلم مي­خوابد و ما ويژ ويژ کنان از يک طرف هال به سمت ديگر مي دويم و در همين حين آرتان را بالا پايين هم مي­برم. جديدا يک سري حيوان برايش خريديم که ديروز داشتم به آرتان مي­گفتم ببين آقا اسبه داره ببر رو بوس مي­کنه و اين سري حيواناش همه دو به دو همديگر را بوسيدند، يکدفعه ديدم اين ها را برداشته و داره مي بره سمت ميو ميوش که اون رو هم بوس کنند، گويي احساس کرده بود ميو ميو در اين ميان تنها مونده، ميو ميو از عروسک هاي قديمي آرتانه

دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۸

علاقه منديهاي آرتان


امروز آرتان يکي از کتاباش رو آورده بود، دست من را باز کرد و گذاشت توي دستم که براش بخوانم، متحيرم که بچه ها چگونه و به چه رواني مي توانند خواسته هايشان را براي ما بيان کنند و ما آدم بزرگ ها اين همه کشتي مي گيريم و در نهايت همديگر را درک نمي کنيم. يک ماهي هست که آرتان کتاب هايش را بر مي­دارد، مي آيد خودش را در آغوش اويي که مي­خواهد برايش کتاب را بخواند، جا مي دهد و با لبخندي به زيبايي معصوميتش صفحات کتاب را نشان مي­دهد، آرتان کلام مفهومي هنوز نمي گويد اما با اشاره و حرکات مرا متوجه مي­کند که کدام صفحه کتاب را برايش بخوانم و اينکه چه علاقه عجيبي به آب دارد و از بين داستان ها حتما اول اون صفحه­اي که آب بازي داره بايد خونده بشه، البته ميو ميو ها رو هم دوست داره و با ديدن عکسشون به وجد مي­ياد. از ديدن کتاب و اسباب بازي جديد خيلي ذوق مي­کنه به طوري که من دايم سرزنش مي شم که چرا براش اينقدر اسباب بازي مي­گيرم و واقعيت اينکه آرتان خيلي­هايشان را به منظوريکه ساخته شده اند قادر نيست استفاده کند و در جهات ديگري به کار مي برد، مثلا حلقه هاي پرتاب را روي ميله ها نمي انداخت بلکه حلقه ها را دستش مي­کرد و دستش را تکان مي داد که حلقه ها بچرخند و ميله ها را هم از هم باز مي­کرد و دوياره سعي مي­کرد به هم وصل کند که به نظر من همين ها در روند تکاملي بچه ها بسار موثر است. از فضا و مکان جديد استقبال مي کند و به دنبال کشف چيزهاي تازه مي رود، مثلا ديشب خونه خاله مريم، آرتان دايم در حال کشف و شهود بود و گاها با صداي شعف انگيزي ما را هم متوجه مي­کرد. ادامه دارد

شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۸

آرتان و شيطنت هاي شيرينش

يک : آرتان دوست داره خودش کالسکه اش را هل بدهد و کلي به وجد مي­آيد، منم چون ديدم الان اين نيرو درش قوي است رفتم از اين موتورهايي که کودک راه مي برد گرفتم که دو منظوره است، البته بايد سر هم کنيم، الان هل مي­دهد که راه برود و اگر به صورت موتور سرهم کنيم براي تقويت پا بهتر است. دو: ديروز رفته بوديم بالکن بازي کنيم کفشهاي من را از نرده مي انداخت پايين و مطمئنم وجدي که احساس مي کرد از ارشميدس که اورکا گويان از حمام دويده بود بيرون کمتر نبود، آنچنان مي­خنديد که من هم تحت تاثير قرار گرفتم و وقتي لنگه ديگر را هم انداخت هيچ نگفتم، کار به کفش بعدي که رسيد ترجيح دادم آنها را بپوشم که آرتان از خيرشان بگذرد و از باباي آرتان کمک طلبيدم و آمديم داخل خانه. سه: آرتان عاشق خوردن خاک گلدان است، فکر مي­کنم به اين دليل که تنها چيزي بوده که ما مانعش شديم، هنوز راهکاري برايش پيدا نکردم. چهار: آرتان فقط غذاي تازه پخته شده مي­خورد،‌ خودم هنوز در حيرتم که چطور متوجه مي­شود، اما ديروز من و ياشار در مورد اين قضيه مطمئن شديم، من حاظرم دائم پاي گاز باشم و پسرکم غذا بخورد. پنج: چند روز پيش آرتان همش به کامپيوتر اشاره مي­کرد،‌ وقتي آوردم، عکسهاي بابابزرگ و مامان بزرگ را که ديد دويد به اتاقي که آنها وسايلشان را آنجا مي گذارند و استراحت مي کنند و وقتي ديد نيستند همانطوري گريه کرد که روز بعد رفتن آنها گريه مي­کرد، باز دوباره به عکسها نگاه مي­کرد و بدو بدو مي رفت تو اتاق و همين جريان. اين روزها گاها که دارم جرياني براش تعريف مي کنم که توش اسم بابابزرگ مامان بزرگ را مي برم نگاهي به اطراف مي­اندازد که متوجه مي شوم چقدر دوست دارد آنها را ببيند، فکر مي کنم بابابزرگ مامان بزرگ را از من و ياشار بيشتر دوست دارد، اما وابستگيش به ما بيشتر است. شش : از کلمات نه را از روي فهم مي گويد، وقتي مي­گويم آرتان آب مي خوري مي گه نه، مي دونم که نمي­خواد. دو کلمه ديگر هم مي­گويد که با کمال شرمندگي هنوز معناي آنها را نمي­دانم. هفت: عاشق حيوانات است و اگر تلويزيون روشن باشد و جيغ آرتان را بشنويد مطمئنا يا اسبي است يا خرس يا هاپويي، دنبال کانالي هستم که حيوانات را بيشتر نشان دهد و البته در ايران قابل دسترسي باشد

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸

كش كلاه تولد

اين روزها خيلي به ياد احد و احسان مي افتم، مسافرتي با هم مي رفتيم و تمام مسير احد خوش بيان داشت از شيطنت­هاي بچگي خودش و برادرش تعريف مي­كرد، آن موقع چه اندازه ما خنديديم و الان فقط به مادر احد فكر مي كنم كه چه شرايطي را متحمل بوده است. جمعه روز بعد از تولد آرتان، شب بدي براي ما رقم خورد، پينار، دخترعمه آرتان و آرتان داشتند بازي مي­كردند، پينار كلاه تولد رو مي ذاره سرش و آرتان هم هوس مي كنه، اما ذاتا از هر چيزي كه سرش باشه بدش مي­ياد، اين روزهاي گرم تابستان هم كلاه آفتابي را كلي با نذر و نياز رو سرش نگاه مي داره، تا حس مي كنه كلاه رو سرشه، كش اون رو مي كشه كه از سرش در بياره و كش نازك كلاه تولد در مي ره و از بخت بد مي­خوره به چشم آرتان، گريه اي كه آرتان سر داد، نشان از درد بسيار شديد داشت، لكه خون تو سفيدي چشمش كاملا مشخص بود، ساعت ده و نيم بود كه آرتان را رسانديم اورژانس اطفال بيمارستان ميلاد، دكتر قطره آنتي بيوتيك چشمي داد كه هر شش ساعت بايد يك قطره ريخته شود و توصيه كرد برسانيم پيش متخصص چشم. پرسيدم نمي­شه تا صبح صبر كرد، گفت ببينيد چشم ضربه خورده است و بر ما حجت تمام شد و رفتيم به سمت بيمارستان فارابي كه تخصصي چشم پزشكي است. سعي مي­كردم با برج ميلاد توجه آرتان را جلب كنم كه نخوابد، به ماشين هاي اطراف نگاه مي­كردم و تعجب از شادماني ديگران، مگر اضطراب مرا نمي بينند، مگر متوجه دلواپسي من نمي شوند، آرتان خوابش برد و تا در اورژانش فارابي نوبت ما شود ساعت يك نيمه شب شده بود و مجبور شدم بيدارش كنم كه مات و متهوت مانده بود اين همه دستگاههاي عجيب غريب چيست. مگر مي توان كودك يكساله را پشت اين دستگاهها نشاند، ياشار دست و پاي آرتان را گرفته بود و من سعي بيهوده مي كردم تا چانه و پيشاني نازنينش را تنظيم كنم و دكتر سعي مي كرد پلك آرتان را باز نگاه دارد. مرحله اول چك شد و دكتر قطره اي نوشت تا در سه نوبت ده دقيقه اي در چشم آسيب ديده ريخته شود كه بتوانند مردمك را چك كنند. اينكه اين نيم ساعت تا گرفتن نتيجه بر من چه گذشت فقط مامان ها مي دانند. آرتان شديدا مقاومت مي­كرد در برابر قطره و هر دفعه كه خانم پرستار نزديك مي شد وحتي با مريض ديگري كار داشت شروع مي­كرد به گريه، قطره اي هم كه مي ريختند سوزش داشت و آدم بزرگ هاش ناراحتي شان را كتمان نمي­كردند. بار دومي رسيد كه آرتان بايد پشت آن دستگاه مي نشست و با كمك من و ياشار و دكتر، سلامتي بيناييش تاييد شد، اما مبارزه آرتان هم در اين ميان برايم جالب بود كه چطور با جيغ ها و داد و فريادهايش از حريم خودش دفاع مي­كرد. آيا ما هم از اين همه ميدان مين جان سالم به در برده ايم و به اين سن رسيده ايم، يادم مي ياد حول و حوش هفت سال داشتم و نزديك خانه­مان جاليز هندوانه اي بود و منزل ما هميشه چند تايي هندوانه. هندوانه بزرگي برداشته بودم و بزرگترين كارد خانه را به تقليد از مامان بابا، رفتم كه هندوانه را ببرم آنچنان زدم به شصت دست چپم كه هنوز بعد سالها متحيرم كه چگونه جدا نشد ، هر چند كه جايش هنوز به يادگار بر انگشتم باقيست. آرتان بسيار مهربان است و اين صفت بارزشش را دعا مي كنم هميشه همراه داشته باشد، هر چيزي هم ازش خواسته باشيد حتما مي دهد، غذا كه مي­خورد اصرار دارد به عروسك هايش هم بدهد. خيلي خوشحالم كه كتاب دوست دارد و اين عشق من به كتاب خريدن الان دو مشوق پيدا كرده است، هم علاقه مندي هاي خودم و هم عشق آرتان به كتاب. چهار جلد كتاب است، چاپ انگلستان، به شكل اردك و گوسفند و گاو و خوك، از شهر كتاب ميرداماد خريدم، آرتان خيلي دوست دارد. ماجراي اردك به اين صورت است كه اردك داشته شنا مي كرده، قورباغه بهش مي گه مي آيي بازي كنيم ، اردك مي گه چي بازي، قورباغه مي گه من مي رم قايم مي شم، بيا منو پيدا كن و مي ره لاي سبزه ها قايم مي شه، تك تك اين جملات عكس دارد و بسيار جذاب است، صفحه آخر قورباغه را نشان مي دهد كه مي پره بيرون و مي گه من اينجام، تا اينو مي گم، آرتان دستاش رو مي بره بالا، دقيقا به شكلي كه آقا قورباغه تو كتاب انجام مي ده. مامان هاي مهربان مواظب كش نازك كلاه تولد كوچولوهاتون باشيد و اگه لزومي نداره كش رو جدا كنيد

چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۸

آرتانم به دنيا خوش آمدي

آرتان من يكساله شد و اين يكسال اصلا زود نگذشت، سنگيني سيصد و شصت و پنج روز را كاملا حس مي كنم، آما شيريني آرتان به مانند هر كودك ديگري روز به روز بيشتر مي شود و به همان اندازه خطرات اطراف. آرتان دو هفته پيش با بيماري سنگين روزئولا دست و پنجه نرم مي كرد، تب چهل درجه اي كه با شياف هم پايين نمي آمد در نهايت تحمل مرا شكست و زنگ زديم مامان بزرگ آرتان براي كمك بيايد. چهار شبانه روز كمترين درجه بدن آرتان سي و نه درجه بود، دايم زير آب بود و شربت استامينفن و شياف و گونه هاي قرمز و بدن آنقدر داغي كه ديگر جراتم را از دست داده بودم براي شير دادن بغلش بگيرم، به دماسنج مشكوك شديم و دوباره خريديم كه ديديم نه هيچ فرقي نمي­كند، اصلا پايين نمي آيد، مامان عرفان قبلا از اين بيماري در وبلاگ عرفان نازنين نوشته بود و روز اول وقتي همه معاينات از سلامتي آرتان خبر داد من به اين بيماري شك كردم، صبح روز چهارم بعد از چند شب بي­خوابي با اينكه آبجي كوچيكه هم براي كمك آمده بود و بسيار مفيد بود، از بوي تبي كه خانه را پر كرده بود، من و ياشار و ارتان ساعت پنج صبح زديم بيرون، انگار محيط خانه را مقصر مي دانستيم، من كه هذيان مي گفتم، يكدفعه از خواب چند ثانيه اي بيدار مي شدم و نگران آرتان مي ديدم هنوز خواب است، نمي دانم ياشار چگونه رانندگي مي­كرد، اما خنكاي آن موقع صبح اندكي تسكينمان داد، بايد از آرتان آزمايش خون مي­گرفتيم، احتمال عفوني شدن خونش مطرح شده بود، چه پروسه ايست از كودك يكساله پر و شر و شور، چند سي سي خون گرفتن، آرتان زير چشماش گود رفته بود، لپ هاي خوشگلش ناپديد شده و چشمانش بي­رمق به ما نگاه مي كرد، با اين همه موقع خون گرفتن اينقدر جيغ كشيد كه تا چند روز بعدش صداش خروسي بود، بالاخره عصر روز چهارم تب خوابيد و جوش ها زد بيرون. بله روزئولاي سنگين بالاخره خودش را نشان داد، از دكتري شنيدم كه همه بچه ها اين بيماري را تجربه مي­كنند. كتاب دكتر فيض هم بسيار كمكم بود در طي اين مدت. به نظر من آب هندوانه و خاكشير در مورد تب معجزه مي­كند، مسلم اينكه به كسي توصيه نمي كنم، وليكن براي آرتان جواب مي دهد. خودم كه تب بالا داشتم با ماليدن نشاسته خيس شده به پيشاني ام زود خوب مي شدم و جالب اينكه در مورد آرتان هم كارگر بود
چند روزي طي شد و آرتان را شنبه گذاشتم مهد، يكشنبه ديدم آرتان فيس فيس مي كنه و سرماخوردگي سنگيني شروع شد، در اين حد كه از چشمهاي كوچولوي نازنين من هم دايم آب مي آمد، بيني كه انگار رودخانه است، خوشبختانه ايندفعه دوست نازنيني آرتان را معاينه كرد و گفت نه گلوش عفوني نيست، بايد دوره سرما خوردگي طي بشه، باز شب بي خوابي­هاي من و آرتان و بابا شروع شد، طفلك بينيش كيپ مي­شد، قطره مي ريختيم از خواب مي پريد، همچي موثر هم واقع نمي شد، مي­خواست شير بخوره نمي توانست، عصبي مي شد و شروع مي كرد به گريه، اين جريان پنج شب طول كشيد، فكر مي­كنم محيط مهد كاملا بچه­ها را مستعد بيماري هاي ويروسي مي كند، آرتان هم بعد از يك بيماري سنگين هنوز نتوانسته بدنش را بازيابي كند و دوباره يك مريضي ديگر، از عوارض اين بيماري ها هم اينكه بسيار بدغذا شده است و تقريبا هيچي نمي خورد

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

عکس هاي آرتان







دوازده ماهگي

آرتان وارد دوازدهمين ماه زندگي شد، بسيار شيرين و بانمک، خنده­هايش را با دنيا عوض نمي­کنم، دو دندان قاصله دار بالا هميشه معلوم است، بسيار مهربان است و اگر من يا ياشار را درهم ببيند، آنقدر شيطنت مي­کند که خنده­مان بگيرد. شرايط خانوادگي­ام به سويي پيش رفت که يا بايد ديگر سر کار نمي­رفتم، يا آرتان را مي­گذاشتم مهد و اين در حاليست که من با مهد کودک قبل از سه سالگي مخالفم. دو ماه مرخصي بدون حقوق گرفتم، يک هفته­اي رفتيم زيراب که اگر چه من و ياشار بد با هم به تناقضاتي رسيده بوديم و آنچنان از طبيعت استفاده نکرديم آما آرتان واقعا شرايط ايده الش را مي­گذراند. باران، هواي مه گرفته، گوسفندهايي که صبح­ها مي­رفتند چرا و از جلوي خانه ما رد مي­شدند و تا ما صداي زنگوله مي­شنيديم، مي­پريديم آرتان را مي­برديم جلو در که تا از ديد ناپديد مي­شدند همينطور با اشتياق نگاهشان مي­کرد، ميو­ميو­ها که در حياط بودند و دو تا ني­ني­هايشان هم بالاي شيرواني رژه مي­رفتند. عصرها مي­رفتيم آنطرف رودخانه که از گاوداري شير بگيريم، واي که آرتان چقدر از خودش هيجان نشان مي­داد و مگه مي­شد از آنجا آمد، گريه مي­افتاد و نمي­دانم ما چه مدت زمان بايد آنجا مي­مانديم که آرتان راضي مي­شد، امامزاده­اي هم بالاي همان مسير بود که آرتان را مي­گذاشتيم در آغوشي و با نيم ساعت شيب رو با بالا مي­رسيديم با امامزاده اي وسط جنگل، مشکلي که با خودم پيدا کرده­ام اين است که از نزديک شدن به گاو مي­ترسم، حتي در کوچه­مان وقتي گاو بود، کلي مسيرم را کج مي­کردم و آرتان به بغل از کوچه بالايي مي­رفتم خانه و اعتراض­هاي آرتان را بايد متوجه مرغ و خروس­ها و غازها مي­کردم. قبلا که رفته بوديم زيراب، چند گل نسترن از ديوار همسايه چيده بودم و اين دفعه که رفتيم با کمال تعجب ديدم ريشه زده­اند و سرحالند، واي که چقدر فضاي عالييست براي گل­کاري، بدون مراقبت همه­جانبه­اي که ما در تهران در مورد گلدان­هايمان اعمال مي­کنيم. ياشار داشت زير درخت گردو با چوب­ها جاکقشي درست مي­کرد و آرتان هم دور و برش روي سبزه­ها بازي مي­کرد و اصرار داشت با همان قطعه­اي بازي کند که ياشار داشت بر آن ميخ مي­کوبيد، بعد مي­ماند لباس­هاي گلي آرتان که آنجا اصلا خشک نمي­شد. عاشق اين است که دستش را بگذارد زير شيرآب و چکه­چکه آب برود در استينش تا زيربغل، وقتي مي­خواهم بروم حمام که بشورمش تا مي­گويم آب2بازي، بال­بال مي­زند. با آرتان و دوستان گروه نمونه جلسه­اي داشتيم با نسيم و جعفر، زوجي که دور دنيا را براي صلح رکاب زدند. ديداري هم داشتيم با نيما يزدي­پور، هم­دانشگاهي و هم­نورد قديمي که اورست را صعود نمود. آرتان اين روزها سعي دارد بايستد و راه برود و اصرارش از وقتي شروع شد که رفتيم مهد و باقي کودکان از آرتان بزرگترند و همه مي ايستند و راه مي روند و آرتان هم مي­خواهد مثل آنها باشد. جريان مهد آرتان را مي گفتم، در بين همه شرايط مسيرم را اينگونه انتخاب کردم که برگردم سر کارم و گريه­هاي آرتان را طاقت بياورم. يک ماهي من و آرتان با هم سعي کرديم که با مهد کودک سازگار شويم، بعد از ديدن چندين مهد، نزديک محل کارم و منزل، بالاخره مهد کودک نارنجي را انتخاب کردم، چند روزي مي­رفتيم در حياط و راهروي مهد و آرتان خيلي ذوق داشت، بعد رفتيم در اتاق کودکان زير دو سال و من با آرتان مي­نشستم که آرتان با مربي و بچه­ها دوست شود و کم­کم روزهاي بعد مي­آمدم بيرون و در راهروي مهد مي­نشستم و از ده دقيقه شروع شد و بالاخره يک روز آرتان را گذاشتم و دو ساعت رفتم خانه و فرصتي تا مرباي توت­فرنگي درست کنم و اين روزها من سر کارم و آرتان در مهد، شير پاستوريزه مي خورد اما وقتي مرا مي­بيند خيلي عجيب بيست دقيقه اي شير مي­خورد و مسلما اگر شير خودم را مي دوشيدم، بهتر بود براي آرتان، چون شش ساعتي دورم از او، اما ترجيح دادم شش ساعت از بيست و چهار ساعت براي خودم و کارم باشد تا آنجا که ممکن است جدا از آرتان، صبح­ها آرتان را ياشار مي­برد و کالسکه را آنجا مي­گذارد تا عصر که من مي روم. من هر بار که مي خواستم آرتان را بگذارم احساس گناه داشتم و چون اين احساس را روح معصوم آرتان متوجه مي شد براي هردويمان سخت بود و در اين مورد ياشار به کمکم آمد. مطمئنا آرتان آنجا گريه مي­کند، مخصوصا که مي­دانم دوست ندارد کسي غير از من پوشکش را عوض بکند و وقتي هم که مي­خواهم پوشکش کنم اينقدر شيطنت مي­کند که من مي­گذارم دور دورش را در خانه بزند و بعد اگر رضايت داد پوشکش کنم، گاها هم اتفاق افتاده که در اين فاصله فرش يا موکت خانه را جاي پوشکش مي­گيرد و ... .آرتان عسلم اين روزها ما در سرزمين­مان معناي اصطلاح دروغ شاخدار را عينا لمس نموديم، اميدوارم در زندگانيت آنقدر شادماني و نشاط باشد که هيچ گاه به معناي دروغ نيانديشي چه برسد از نوع شاخدارش

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۸

یازده ماهگی

آرتان یک هفته ای هست که وارد یازدهمین ماه زندگی شده است, فلفل نمکی من دست دستی را در اواخر ده ماهگی یاد گرفت و هر وقت
از چیزی به وجد می آید شروع می کند دست دستی, گاها شیر که می خورد یک مک میزند بعد دو تا دست می زند و دوباره شروع می کند شیر خوردن و این کار چندین بار تکرار می شود. پوشکش را که می خواهم عوض کنم برای اینکه بیشتر از سه چهار بار از دستم فرار نکند می گویم آرتان ساعت کو؟ تابلوی مامان کو و یا آیینه کو که آرتان مشتاق است با انگشتش نشان دهد, شیطون بلا هروقت که می خواهد تمرکز مرا از چیزی دیگر متوجه خودش کند انگشت اشاره اش را به سمت چیزی می گیرد که من بگویم آره مامان خانم ژاپنی است و یا کتابخانه است. از اینکه کامپیوتر را روشن کند و عکس خودش را روی صفحه ببیند کلی ابراز شادمانی می کند. اسباب بازی هایش را که جلویش بچینی و نام ببری یکی یکی می دهد, گاها بی حوصله می شود و خطا هم می کند. از رانندگی بیشتر از مامانش سررشته دارد. اول دنده را چک می کند و بعد ترمز دستی را و بعد آیینه و بعد دست به فرمان می برد و عجب از من انرژی می برد وقتی چند ساعت باید با ماشین جایی برویم و آرتان بیدار است چون دايم می خواهد برود فرمان را بگیرد, در اکثر مسافرت هایمان چند باری می ایستیم, آرتان با فرمان بازی می کند و بعد دوباره راه می افتیم. علاقه عجیبی به میومیو دارد و واقعیت اینکه در این شهر جز میو میو و مرغ و خروس نمی توانم نشانش دهم, شاید همه حیوانات را اینقدر دوست دارد, چون از مدت ها پیش با کتاب موزیکالش که صدای حیوانات را دارد سرگرم است و دلش را نزده است. وقتی با آرتان بیرون می رویم برگشتمان بستگی به میو میوهایی دارد که در مسیر می بینیم چون آرتان دایم ما را تشویق می کند که سمت شان برویم و خب میو میو هم فرار می کند و ما به دنبال او تحت تاثیر هیجانات پسرک نازنینم. آرتان قد و وزنش تغییری نکرده است, اگر بر مبنای نمودارهای رشد بسنجیم دو نمودار پایین آمده است اما بازی ها و شیطنت هایش دلداریم می دهد که آرتانم سالم است و جای ناراحتی ندارد. اگزمای صورتش با گرم شدن هوا شدت گرفته است و لوسیون و اوسرین را هم نمی توان انتظار داشت دایم اجازه بدهد به صورتش بزنی, از آفتاب اینجا هم سبزه گیش تبدیل به برنزگی دارد می شود بعلاوه مقدار زیادی نمک که چشمانش مرا دیوانه می کند. گه گاه انتظاراتی از من دارد که چون برآورده نمیکنم با من قهر می کند و نگاهم نمی کند تا اینکه من کلی قلقلکش بدهم یا صدای شیهه اسب را در بیاورم که دوست دارد و دوباره صلح کند. اولین باری که قهر کرد توی بیمارستانی بود که به دنیا آمده بود و احتمال داده بودند مشکل تنفسی داشته باشد و یک شب کنارم نبود, فردا صبح که آوردنش یعنی دو روز از تولدش گذشته بود کاملا معلوم بود که از دستم شاکیست. عسل مامان الان سرما خورده است و با بینی کیپ شده کلی کلنجار می رود برای شیر خوردن, البته با قطره ای که یکی از دوستان لطف کرده است و شب ها بر دستمالی چند قطره می ریزم و می گذارم بالای سرش به نظرم شرایط بهتر شده است. کتابی را جدیدا دیدم با عنوان کودکان به قصه نیاز دارند ترجمه کمال بهروزکیا, از نظر من کتاب مفیدیست, علاوه بر اینکه داستان های بچگی هایمان را مرور می کند از بعد ساختاری داستان های مختلف را مورد بررسی قرار داده است که چگونه درون کودکانمان با آنها ارتباط برقرار کرده و از آنها الگو برداری می کنند, ترجمه بسیار روانی دارد

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷

بيماري آرتان

آرتان من وارد نه ماهگيش شد و من بس که ذوق داشتم شيريني خريدم، اما نمي­دانستم که شيرينم اين ماهگردش را با بيماري پشت سر مي­گذارد، مامان که اين مدت با مراقبت از نوه اش، آرامش مرا تامين نموده بود چون مي­دانست من از ديدن آرتان ذوق مي­کنم و هر روز از ماشين که پياده مي­شوم تا خانه را مي­دوم، شايد دو دقيقه­اي زودتر به آرتان برسم، او را بغل کرده بود و آورده بود نزديک خيابان، اما آرتان لبخند که نزد، هيچ، طوري نگاه مي­کرد که اصلا انگار مرا نمي شناسد، شب احساس کردم تب دارد و فردا مطمئن شدم، سه شنبه نوبت دکتر گرفتيم، چون سرفه­هاش هم شروع شده بود، دکتر گفت گلويش چرکي شده است، آزيترومايسين داد و سالبوتامول، بعدا متوجه شدم که سه روز بيشتر صلاح نيست به بچه­ها سالبوتامول بديم، چون باعث بيخوابي و بيقراريشان مي شود و در يکسري کودکان هم حساسيت­هايي نظير تپش قلب ايجاد مي­کند. سه­شنبه­شب با اينکه به آرتان قطره استامينفن مي­دادم، تبش از سي و هشت پايين نمي­آمد، مجبور شدم شياف بگذارم، شايد سه ساعتي گذشته بود که ناگهان از خواب پريدم و ديدم آرتان لپ هاش گل انداخته، بدنش داغ است و اصلا نا ندارد هيچ واکنشي نشان دهد، تبش به سي و نه و شش دهم رسيده بود،‌نيمه شب بود، زنگ زديم اورژانش، گفت اگر تشنج نکرده است تمام بدنش را با آب معتدل مرطوب کنيد، من که ديگر فکر مي­کردم، آرتان از دستم رفت، مامان فوري شياف گذاشت برايش و دايم دستمال خيس روي تنش مي­گذاشت و يک پتو پيچيديم دورش و رفتيم دکتر، رسيديم به دکتر تبش اندکي کاهش يافته بود که ادامه همان موارد از طرف دکتر هم پيشنهاد شد، به نظرم خيلي بي­احتياطي کردم که با وجود تب غيرقابل کنترل، خوابم برده بود، اين جريان ادامه داشت تا روز بعد که گريه آرتان اصلا آرام نمي­شد، از ساعت سه تا ده شب، بي­وقفه گريه مي­کرد و هيچي نمي­خورد و در نهايت آمپول دگزا مجبور شديم بزنيم، روز بعد چهره آرتان کاملا زرد بود و زير چشمهاش گود رفته بود و لپ­هاش در عرض اين سه روز بيماري کاملا آب شده بود، آرتان که ديگر براي خوردن مولتي ويتامين و آهنش که ميم را ترجيح داده است، بي­قراري نمي­کرد، با هر چيزي که احساس مي­کرد داروست جبهه مي­گرفت و واکنش منفي نشان مي­داد، بعد از زدن آمپول تبش قطع شد و جوش هاي صورتش که چندين بار تا به حال حدس زده بودم حساسيت به استامينفن است شرو ع شد. دوستان خوب آرتان و مامانش، اگه سايت مفيدي در مورد داروهاي کودکان مي­شناسيد لطفا راهنمايي کنيد، نسيم جان آيا اين داروها در کانادا هم براي بچه­ها تجويز مي­شود، براي سرماخوردگي کودکان چه دارويي مي­دهند، چون شنيدم شربت سرماخوردگي کودکان هم بي­ضرر نيست، ده روزاز آغاز نه ماهگي پسرک شيرين من گذشته بود که مامان بزرگ اولين مرواريد را کشف کرد و ما متوجه شديم طفلک آرتان با چند قضيه درگير بوده است و گلودرد به تنهايي، دادش را درنياورده بوده، امسال اولين نوروزيست که قطعا اولين خواسته­ام سلامتي کودکان است، تا پارسال اصلا اين فرشته­هاي روي زمين را نمي­ديدم، اما از وقتي آرتان همراه زندگي­مان شده است، سنسورهايم بيشتر بر روي کودکان حساس است تا بزرگترها، براي بعد از نوروز مامان بزرگ آرتان نمي­تواند مراقبش باشد، پرستار و مهدکودک، هر چند که دو گزينه­اي هستند که رد نشده اند اما اين روزها بغل کردن آرتان در دل جنگل هاي شمال و نم نم بارانهاي زيراب، شايد هم شرشر باران هاي سيل آسايش، ذهنم را بيشتر از همه به سوي خود مي­کشد، دوست دارم آرتان مورچه ها را ببيند، با صداي پرنده ها بيدار شود، ما ماي گاوها که تا به حال فقط از کتاب موزيکالش شنيده است را هر عصر بشنود، زير درخت گردو با راروئک راه برود، منم گل پامچال تو باغچه مي­کارم و از نظرم هيچ ايرادي ندارد اگر گلبرگ هايش را بخورد... مطمئنم بهترين گزينه برايم اين است که دور از اين مکان فعلي­ام باشم، جايي که راحت از آرتان بياموزم و اصل خود را به خاطر آورم، فضايي که زلالي انساني­ام را بازيابم، آيا ذهن حسابگرم مجال مي دهد؟

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷

آرتانم آرامش و شادي همراه هميشگيت باد

آرتان در شش ماهگيش اولين سفر هواييش را تجربه كرد و تنها خلبان هواپيما مانده بود كه از كابين درآيد و با پسرك من همبازي شود بلكه لحظه اي آرام و قرار يابد، نهايتا پياده رويش در راهرو كارساز شد و وقتي به آغوش من برگشت كف پايش مثل كارتن خواب ها سياه سياه شده بود.پسرک فلفل نمکی من قدم به هشت ماهگيش نهاد. قدش هفتاد را رد کرده است و وزنش در نه کيلو درجا می زند, وقتی چيز جديدی ياد می گيرد بيشتر از اينکه ذوق کنم حيران می شوم که چطور الان اسب رو تابلو را می شناسد و يا دندان گيرش را که شکل جوجه است و من دايم جيک جيک صدايش می کردم الان با عنوان جيک جيک تشخيص می دهد. مامان بزرگش وقتی ما نيستسيم و دارد نماز می خواند برای آنکه آرتان زياد از ديدش دور نشود هر جای نماز که امکان دارد می گويد الله اکبر. وقتی به آرتان می گوييم الله اکبر به مامان بزرگش نگاه می کند
چند شبی آرتان بی قرار بود و ما از دو ماه پيش هر وقت آرتان رفتار غير متعارفی می کند می گوييم فردا دندانش در می آيد اما با آنکه آرتان پايه ميز کامپيوتر را هم گاز می گيرد اما خبری از دندان نيست، نهايتا من کاشف شدم که آرتان گوشت قرمز را نمی تواند راحت هضم کند و بايد با احتياط بيشتری بهش بدهم. از دفعه پيش تا به حال هنوز جرات نکرده ام دوباره اين مساله را امتحان کنم. آرتان آب ميوه را خيلی بيشتر از شير من دوست دارد و در روز يک وعده درست حسابی هم شير نمی خورد دقيقا يک مک می زند و سرش را می گرداند ببيند در عالم اطراف چه خبر است و ممکن است در حق من لطف کند و دوباره مک بزند که چه ادا اطوارها که نبايد از خودم اختراع کنم اما نهايتا ترجيح ميدهد بپر بپر کند و سينه خيز به سمت دستشويی يا حمام بدود و خب مسلما با در بسته مواجه می شود اما اينقدر اين کار را تکرار می کند که من از رو می روم و با هم می رويم داخل حمام که آرتان به دوش نگاه محبت آميزش را بيفکند و چند تا شامپو را به زمين بياندازد و رضايت بدهد که برويم سراغ بازی ديگری. آرتان شيرين من سعی می کند چهار دست و پا برود و گه گاه لحظاتی می نشيند؛ وای که چه عالمه چيز ما بايد از اين فرشته معصوممان بياموزيم

چهارشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۷

خدای مهر یا خدای ترس

آرتان من سه ماهگیش را پاس کرد, مثل همه بچه های دیگر هر روز کار جدیدی یاد می گیرد و ما بال بال می زنیم, می خندد, گاهی به قاه قاه, دو دستش را روبه روی صورتش در هم قلاب می کند, با تعجب نگاه می کند و محکم می کوبد توی صورتش, حرف می زند اما به گونه ای که حتی من که مادرش هستم هیچ سردرنمی آورم, غلت می زند و هر دفعه تا دستهایش را از زیرش درآورد بر من زمانی طولانی می گذرد, دستهایش را که بیرون می آورد و مثل آگاماهایی که تو آفتاب سرشان را تکان دهند, صورت نازنینش را این طرف آن طرف می کند, به دوران بارداریم فکر می کنم که چه اندازه نگران بودم مبادا آرتان یک انگشتش کم باشد, مبادا
چند شبی که به خاطر زردی بیمارستان مفید بودیم, آن هم بعد از اینکه چهار بیمارستان به ما گفتند دستگاه خالی ندارند و در این ترافیک تهران ما از سویی به سوی دیگر می رفتیم, نهایتا پروفسوری که همزبان یاشار بود واسطه خیر گردید و ما از اینکه توانستیم آرتان را در بیمارستانی بستری کنیم احساس رضایت نمودیم!!, با همه ناراحتی هایش, شاید تا اندازهای مرا با دردهای جامعه ام آشنا ساخت. در بیمارستان مفید, در بخش نوزادان دو اتاق با حدود بیست تخت وجود دارد که علت آن بیماران شهرستانی هستند که مادرانشان شبانه روزی همراه نوزادان هستند مکانی برای استراحت داشته باشند, متاسفانه سرویس های بهداشتی این بخش افتضاح بود و یک حمامی که وجود داشت چاهش گیر بود, من که تهران خانه داشتم مجبور بودم از حمام آنجا استفاده کنم, چون طاقت نداشتم چند ساعتی دور از آرتان باشم, شهرستانی ها که حسابشان معلوم بود. بعد از اینکه آمدیم خانه, هر دو سه روز یک بار برای چک نمودن زردی میرفتیم و از آرتان خون می گرفتند, روند کاهش زردیش بسیار بسیار کند بود, هر دفعه در حدود چند دهم, مساله جیش آرتان هم قسمتی از ذهنم را گرفته بود که همه می گفتند ختنه کنی خوب می شود و اینگونه بود که من حماقت کردم و آرتان نازنین را سپردم به تیغ جراج, طفلک به روش حلقه حتنه شد و متاسفانه خون داد و دوباره مجبور شدند نخ را باز کنند و ببندند و وقتی آرتان را به من دادند آنچنان جیغ می کشید که اصلا دهانش بسته نمی شد, آنچنان اشک می ریخت که من آرزو کردم کاش به دنیا نیامده بودم که چنین صحنه ای را شاهد باشم, شاید پنج دقیقه به همین حالت جیغ می کشید و اصلا سینه نمی گرفت, تمام تنم می لرزید و اصلا هیچ کنترلی روی عضلاتم نداشتم, دکتر که اوضاع را خیلی وخیم دید اسپری بی حس کننده زد اما گفت تکرار آن خطرناک است و ممکن است با خونش ترکیبی سمی به وجود آید, جیش آرتان با ختنه کردنش خوب نشد
هر چه مامان از طب سنتی می دانست به کار برد که هیچ دردی را دوا نکرد, هنوز ختنه آرتان خوب نشده بود که دیدم جوش های قرمزی روی صورتش پدیدار گشته, با دکترش در میان گذاشتم, پیشنهاد روزی دو بار هیدروکورتیزون را دادند که اگر چند روز نزنم تمام دو طرف لپ هاش قرمز قرمز می شود که خارش هم دارد, جدیدا هر نوزادی میبینم حسودیم درد می گیرد که چرا آرتان من سفید نیست, حالا سفید نیست هیچ, چرا لپ هاش مثل بچه های دیگه صاف نیست, تازه فاجعه این جاست که ما حق نداریم آرتان را ببوسیم و عملا هر چی حس داریم در وجودمان بغض می کند.الان دو ماهی هست که آرتان صورتش قرمز هست, کشفیاتی که من کرده ام اینکه دایم باید مرطوب باشد و ترجیحا در جاهای خنک, چند روزی که رفته بودیم زیراب, صورت آرتان کاملا خوب شده بود که به نظر به خاطر رطوبت بالای منطقه بود
این روزها آرتان کم شیر میخورد, رشد قد و وزنش کم شده است و شده دقدقه ذهنی من, برگشت به سر کار وچگونگی دل کندن از این فرشته آسمانی شده است علامت سوالی در ذهنم, مهد کودک یا پرستار هم قسمتی دیگر از ذهنم را گرفته است
سالهای سال خدای من, خدای مهربانی بود, همیشه برایم عجیب می نمود خدایی که مردم ازش می ترسیدند, اما این روزها ترس تمام وجودم را گرفته است, ترسی عظیم از اینکه دردی دیگر سراغ آرتانم را بگیرد. جایی می خواهم زار زار گریه کنم, بی آنکه یاشار مرا ببیند, بی آنکه نگاه تیزبین داداشی ماجرا را بفهمد و بی آنکه نگاه کنجکاو آرتان شماتتم کند که چرا چشمهایم راست نمی گویند. من خدای
مهربانم را گم کرده ام

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۷

تولد آرتان

اگر چه تمامی دوستان و آشنایان مرا از زایمان طبیعی نهی می کردند, متاسفانه من همچنان ایستاده بودم که چرا همه موجودات عالم طبیعی وضع حمل می کنند و انسان باید جراحی کند و اصرار داشتم که آرتان طبیعی به دنیا بیاید. بعد از آزمایشات آخر که فشار بالا و پروتیین در ادرار را نشان می داد و آرتان هم در سونوگرافی سی ثانیه ای اصلا تکان نخورد, برعکس همیشه که فوتبال بازی می کرد, دکتر کشیک بیمارستان میلاد موکدا توصیه کرد که باید وضع حمل آغاز گردد, من هم که هر چه زایمان طبیعی بود از دوستان خارج از ایران شنیده بودم و فکر می کردم الان چندین پرستار مهربان به مانند فرشته ها دورم می گردند تا آرتان نازنینم راحت تر به دنیا بیاید با کلی شوق و ذوق ابلهانه وارد بخش زایمان شدم؛ اولین شوک زمانی به من وارد شد که پرستار کشیک در پنجمین یا ششمین معاینه سرم داد زد که شماها که اینقدر نازنازو هستید بروین بیمازستان خصوصی, چرا می آیید میلاد و هر ده دقیقه یک معاینه جانفرسا و صدای جیغ ها که از اتاق ها می آمد و استفراغ ها و برای دستشویی رفتن باید لا اقل چندین بار به پرستار کشیک التماس می کردم, از ساعت دو نیمه شب روی تخت دردی کشیدم که من بی اعتقاد تمام امامزاده ها را یاد کردم و التماس, چه برسد به پیامبر و حضرت علی و حضرت فاطمه؛ اجازه آب خوردن اصلا نداشتم و اجازه راه رفتن مطلقا, باید روی تخت درازکشیده درد می کشیدم و دایم پنجره را نگاه می کردم که کم کم روز شد و کم کم اشعه خورشید و این درد لحظه به لحظه فاصله هاش کوتاهتر می شد, تا آنجا که این قدر بی رمق شدم که دیگر برای معاینه لعنتی که می آمدند اصلا جان نداشتم آخ بگویم و پرستارها با شوق و ذوق رفتند برای ناهار و ازپسر نازنین من خبری نبود, تازه که بستری شدم, دستگاهی گذاشتند روی شکمم که ضربان قلب جنین را نشان می داد و از اتفاق این دستگاه بیمارستان فوق تخصصی میلاد خراب بود و یک دفعه دیدم ضربان را بیست و کمتر نشان می دهد, کلی داد و بیداد راه انداختم چون فکر می کردم آرتانم دارد فنا می شود, تا یک پرستاری شنید و با اکراه آمد داخل اتاق که چی شده, جریان را که گفتم با عصبانیت دستگاه را از روی شکم من برداشت و کل سیستم را قطع کرد و بعد از آن هر نیم ساعت پرستاری که می آمد با این دستگاه خراب کشتی می گرفت و بعد متوجه می شد که خراب است و می رفت از اتاق دیگری دستگاه می آورد و فورا جمع می کرد می برد. ساعت نزدیک دو بود که احساس می کردم عزراییل مهربان بالهایش را به صورتم می ساید و من که تا آن زمان بارها آرزوی مرگ کرده بودم بی اندازه خوشحال که این درد جان افزا رو به اتمام است. آخرین چیزهایی که قبل از بیهوش شدنم از درد در یادم است اینکه دکتری داد زد باید برود برای سزارین و فورا کادر سزاریین بسیج شدند, اتاق سزارین در خاطرم هست و از دیدن تجهیزات و تکنولوژی احساس شادمانی کردم و بعد لحظه آمپول زدن به نخاع که از درد نمی توانستم بنشینم و می دانستم که لحظه خطرناکیست و نمی دانم چند نفری مرا نگاه داشتند و لحظه بعدی که باز به هوش آمدم خس خس های آرتان بود که داشت ساکشن می شد و بعد صورت نازنینش را حس کردم که مالیدند به صورت من و پرسیدم همه جاش سالم است اما دیگر به هوش نبودم که جواب را بشنوم و دیگر لحظه در اتاق ریکاوری که آنچنان میلرزیدم که قادر به تکلم نبودم و لحظه ای که توانستم پاهایم را حس کنم منتقل شدم به بخش. به هیچ وجه زایمان طبیعی را در ایران پیشهاد نمی کنم. زیباترین زمان زندگی ام وقتی بود که آرتان را آوردند پیشم و پرستار کودکان کشیک بسیار مهربانانه کمکم کرد برای اولین بار به آرتان شیر دهم, اولین مکی که آرتان زد را با هیچ چیز در دنیا عوض نمی کنم. به گفته تمامی افرادی که آرتان را دیده اند پسرم بسیار بسیار سیاه است و من اصلا چنین چیزی را متوجه نمی شوم. آرتان در این حد سیاه است که مادرم دور از حضور من به خواهرم با بغض گفته بود بچه ما را عوض کرده اند و تمام مدتی که برای چک سینه اش او را این طرف آن طرف می برده پیش خودش می گفته معلوم نیست برای بچه چه کسی این قدر دارم جوش می زنم. آرتانم در دو هفتگی اش ثابت کرد که فرزند من است از شباهت بسیار چشمانش به من و الان که سه ماهگی اش را طی می کند کاملا کپی عکس های کودکی من است. دردهای من هم چنان ادامه داشت , نفس های خس خسی آرتان و اضافه ماندن در بیمارستان میلاد و بعد زردی نوزده و نیم آرتان و شش شب بستری بیمارستان مفید و مشکل جیش آرتان و ... گویا خداوند بزرگ با خدای کوچک من سر سازگاری ندارد!!

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶

آرتان


روز 11 تيرماه پيكي 53 سانتي از طرف خدا با نام آرتان ميهمان ما شد. آرتان به معناي پربركت مي باشد

یکشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۶

بلفي

هدف از نوشتن در این سایت معرفی مکان­هایی بود که به نوعی از نظر من و یاشار جذابیت داشت, حدود دو ماه است که ما با هیجان خارق العاده­ای مواجه شدیم که از نظر تجربی دست کمی از مسافرت هایمان ندارد, چند وقتی بود هرروز که می­رفتم سر کار حالت تهوع داشتم که آخر یک روز به رئیس کوچک گفتم و هر دو قضیه را ربط دادیم به آلودگی­های هوای تهران. شرایط زندگی تقریبا پرمشغله بود. خانواده یاشار داشتند می­رفتند مکه, عروسی آبجی کوچیکه هفته بعدش بود و عروسی میثم که نزدیکترین دوست ماست هم زمان با آن. یک عروسی در بروجن و دیگری بندرعباس. بعد از کلی تلاش و تقلا برنامه­ریزی کردیم که بعد از عروسی آبجی کوچیکه همان شب راه بیافتیم به سمت تهران و با هواپیما برویم بندر, برا مراسم مکه رفتن خانواده یاشار که رفته بودیم بناب تمام مدت توی ماشین کمردرد داشتم و سرگیجه اما از آنجا که من به اندازه یک خانم عامی جامعه هم نیستم متوجه هیچ چیز نبودم و حتی اگر گاهی بارداری به ذهنم می­رسید فکر نمی­کردم این هشدارها برای این است که باید استراحت کنم. حالم آنقدر بد شد که میهمانان را ترک کردم و رفتم گوشه ای دنج دراز کشیدم. روز دوشنبه­ای بود از کلاس ایروبیک آمده بودم و تازه رسیه بودم خانه که متوجه سوسک بزرگی به رنگ مشکی روی شلوارم شدم, دوستان و آشنایان همه می­دانند من از سوسک حمام چه ترسی دارم. از حیوانات در طبیعت هیچ ترسی ندارم, برای کلاس های اکوتور باید سوسک و مارمولک و اگاما را در دستمان می گرفتیم و اصلا دل مان هم نمی ارزید, یکی از مواردی که من و یاشار با هم کشتی می گرفتیم این بود که هر وقت می رفتیم دشت و دمن من دنبال مارمولک بودم که بیاورم خانه و از دست این سوسک های خانه ای راحت شوم اما یاشار اجازه نمی داد؛ داشتم از سوسک می گفتم, با این ترسی که من از سوسک دارم آنچنان جیغی کشیدم که فکر کنم کلیه افراد آپارتمان متوجه شدند, اینقدر بالا پایین پریدم که سوسک بیچاره ترسید و با سرعت تمام به اولین مخفی گاهی که پیدا کرد پناه برد. سه شنبه به یاشار گفتم با بی بی چک که در رنج های قیمتی هزار تا پنج هزار در تمام داروخانه های تهران پیدا می شود امتحان می کنیم, یا یک"بلفی" اوضاع روحی جسمی مرا این طور به هم ریخته یا اینکه باید یک چک آپ کلی بروم, چون واقعا دیگر خودم نبودم. صبح سه شنبه ای که تعطیل بود جواب بی بی چک ما مثبت بود و مثل همه ما هم خوشحال شدیم؛ هنوز یک ساعت نگذشته بود که حال من بد شد, از حال بد شدن­هایی که همه خانم های باردار متوجه زنگ خطر می شوند. گفتم شاید این یک دفعه بوده, اما همین جور ادامه داشت , من خودم که گفتم خیلی از عامی ترین افراد جامعه­مان هم عامی ترم, یاشار که بدتر از من و اصلا در مورد سیستم بدن خانم ها و این خطرات اطلاعی ندارد, خیلی شرایط بدی بود خیلی بد, از ناراحت کننده­ترین لحظه های زندگیم
فرداشب باید راه می افتادیم برای عروسی آبجی, این مدت از دستشویی بیزار شده بودم, چون هر دفعه بعدش گریه می افتادم, یکبار این قدر حالم بد شد که تحملم را از دست دادم و داد زدم باید بریم بیمارستان. پاشدیم نیمه شبی رفتیم بیمارستان میلاد, می گفتند فقط خانم های در حال زایمان را پذیرش می کنند و مجبور شدیم تمام مشکلات خانمانه را برای پذیرش توضیح بدهیم که گفت اگر دکتر مهر زد من پذیرش می کنم. با این جریانات رفتم پیش دکتر زنان بیمارستان فوق تخصصی میلاد, خانم دکتر خیلی رک گفت تهدید به سقط, فکر کنید من که هیچ چی از این جریانات سر در نمی آورم و از آناتومی بدن فقط اینقدر بلدم که رحم از معده پایین تر است و از مثانه بالاتر, چه حسی داشتم, تمام بدنم از ترس می لرزید, گفت برایتان سونو می نویسم, آن هم چیزی نشان نمی دهد, یاد آن زمانی افتادم که آجی کوچیکه نفسش بالا نمی­آمد و من می­خواستم تمام دارایی مالی زندگی­ام را بدهم و آجی نفس بکشد, یاد هتل رواندا افتادم, وقتی خبرنگار بیچاره هیچ کار مثبتی برای زن سیاه­پوست از دستش بر نمی­آمد و هر چه پول داشت به اصرار می­خواست به زن بدهد اما پول مشکلی را حل نمی­کرد, بیشتر جاها پول چاره درد نیست, کاش خانم دکتر به من یک جمله می­گفت که درصد بالایی از خانم ها چنین مساله ای را دارند و آنچه ما از نظر نام پزشکی تهدید به سقط می نامیم, برای بیشتر افراد بی­خطر می­گذرد. من و یاشار که خیلی لحظات خودمان را خوشبخت ترین افراد روی زمین می­دانستیم, در حالی پا از بیمارستان بیرون می­گذاشتیم که خودمان را بیچاره­ترین آدم های روی کره زمین می­دانستیم, من که هق هق گریه می­کردم و یاشار هم بال بال می زد که چکار کنه من یک مقدار آرام شوم. من از آن مدلهایی هستم که همه مسایل زندگی برایم از این دست بده از آن دست بگیر است, تمام مدت فکر می کردم که من در حق یکی بدی کرده ام که این طور دارم تنبیه می شوم و آن زمان یاد رئیس کوچک افتادم که قضاوت بی جایی در حقش کرده بودم و با اینکه بعدش معذرت خواهی کردم اما فکر کنم از دست من دلگیر شده بود, این رئیس کوچک من همه جا در حق من خوبی کرده, اما من, به هر حال آن شب را من چه طوری به صبح رساندم و رفتم سر کار, از سارا کلی اطلاعات گرفتم و خیلی آرامم کرد, سایت بی بی سنتر را به من معرفی کرد و از اتفاقات عجیب اینکه اولین چیزی که من در گوشه سمت چپ دیدم مشکل خودم بود و همه خانم های بارداری که آنجا توضیحاتی نوشته بودند از هفته ششم صحبت کرده بودند و دو روز بعد که من اولین سونو را دادم روی برگه سونو سن نی نی را شش هفته نوشته بود. چهارشنبه از سر کار که آمدم, مستقیم رفتم مطب دکتر زنان, بالای میدان پونک, خواهر یاشار, پینار خوشگل را تحت نظر این دکتر به دنیا آورده بود و بسیار راضی بود, مطب همیشه شلوغ است و اگر برای ساعت پنج نوبت داشته باشید, ساعت هشت می روید داخل, خانم دکتر گفت, سه حالت ممکن است , یا بارداری خارج رحمی است که برای مادر بسیار خطرناک است, یا تخمک پوچ است, یا جنین واقعی و تهدید به سقط, یعنی خوش بینانه ترین حالت می شود تهدید به سقط, ما فکر می کنیم جنین زنده است و برای من کلی قرص سایکلوژست یا همان پروژسترون را نوشت و گفت بروم سونو داخلی, گفتم عروسی خواهرم است, گفت حق نداری تکان بخوری, کلا مسافرت ممنوع است با هر چیزی, تا می توانی بخواب, باز هم اشک و اه من شروع شد و واقعیت اینکه دست من نبود, اشک هایم خودش می آمد, قرار بود شب با قطار با بقیه دوستان گروه کوه برویم عروسی آبجی, یاشار مانده بود خانه که برای تو قطار شام درست کنه, کتلت درست کرده بود, زنگ زدم که بیاد دنبالم من رو تا خانه ببره و وقتی بهش گزینه های دکتر را گفتم, گفت هر چی خودت بگی, چی صلاح می دانی؟ رسیدیم خانه دیدم ساکمان را بسته, غذای تو قطار را هم آماده کرده, دوباره هق هق م شروع شد, ما به طور صد در صد مطمئن بودیم که نی نی مرده, به یاشار گفتم مسئولیت ما به عنوان آخرین کاری که می توانیم بکینم اینه که مسافرت را کنسل کنیم و فردا صبح زود بریم سونو, یاشار زنگ زد به دوستانمان گفت که ما نمی­ریم و زنگ زد به داداشی هم گفت که خانواده من و آبجی کوچیکه یک دفعه شوکه نشوند. صبح پنج شنبه اولین نوبت سونو ما بودیم, وقتی دکتر سونو گفت موردی نیست قلبش می­زنه, من مات شده بودم, اصلا انتظار نداشتیم زنده باشه, پریدم بیرون به یاشار گفتم, خیالش راحت شد, زنگ زدیم به مامان و بقیه گفتیم که همه نگران بودند که چی باعث شده خواهر عروس نیاد. راحت نمی­توانم تایپ کنم, بیشتر درازکش هستم و به یک پهلو گه گاه مواردی را تایپ می کنم, موضوعی که محل کارمان در موردش کار می­کردیم خیلی جذاب و نو هست, ترجیح میدهم بین معلومات کاریم فاصله نیافتد و گه گاه به مقالات نگاهی می اندازم. جدا از تمام شرایطی که تشریح شد, شروع بارداری من بسیار سخت بود, حالم اصلا خوب نیست, تحمل هیچ بویی را ندارم, بسیار بهانه­گیر شده­ام و بسیار بسیار حساس, دکترای زنان هم که استراحت می دهند نمی پرسند فعالیت بدنی ات چه اندازه بوده است که نسبت به آن استراحت کنی, این بی تحرکی مرا دیوانه می کند, حتی اجازه پیاده روی هم ندارم. پزشکان در این مورد درصد خطر هم ندارند, یک نسخه راحت که اگر تا هفته چهاردهم استراحت کنی و اتفاق ناگواری نیافتد میتوانی امیدوار باشی, یعنی تمام این مدت هیچ تضمینی وجود ندارد و باید در برزخ به سر ببری و مورد بدتر اینکه هیچ سندی در مورد اینکه استراحت مطلق از سقط جنین جلوگیری می­کند وجود ندارد. موضوع مهم این است که ما انسان­ها وقتی از همه موجودات عالم ناامید می شویم به یاد خدا می­افتیم و من همیسه خدا را شکر می­کنم که در خانواده ای لائیک به دنیا نیامدم

شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶

جزيره شيدور

اولين بار در كلاس هاي اكوتوريسم اسم شيدور را شنيده بودم، جزيره اي كه محل تخم گذاري و جوجه آوري پرندگان مهاجر است، دهم مرداد، گرمترين روزهاي سال هشتاد و شش به سمت بندرعباس راه افتاديم، حقيقت را بخواهيد اصلا فكر نمي كردم هوا اينقدر گرم باشد كه نتوان نفس كشيد، ظهر پنج شنبه رسيديم بندر و عصر راه افتاديم به سمت شيدور ، دويست كيلومتري بايد از بندر فاصله مي گرفتيم، شب را در جايي اقامت كرديم كه صبح زود جمعه حوالي ساعت سه صبح برويم جزيره. هواي بسيار گرم آن منطقه بعد از ساعت يازده قدرت هر كاري را از انسان سلب مي كند، صبح جمعه با قايق راهي جزيره شديم. نزديك شيدور كه مي شديم با فضايي روبه رو شديم كه فكر مي كنم كمتر كسي در زندگي اش نجربه كرده است، فوج فوج پرنده، پرستو، باكلان ، عجيب بود من و ياشار كه مات اين مناظر شده بوديم و پياده كه شديم هم چنان حيرتمان افزوده مي شد، هومن به من اخطار داد كه مواظب تخم ها باشم و وقتي نگاه كردم واي خدا چه همه تخم پرنده اينجا بود، با كوچكترين بي احتياطي يا تخمي را مي شكستي ، يا جوجه تازه از تخم درآمده اي را له مي كردي شیدور جزیره ای غیرمسکونی است و هیچگونه فعالیت انسانی در آن مشاهده نمی شود، مگر آثاری از دیوار آغل گوسفندان و آب انبار در نزدیکی ساحل جنوب شرقی که احتمالاً به دوره استیلای پرتقالیها براین جزیره مربوط می شود، همچنین یک فانوس دریایی برای جلوگیری از برخورد کشتی ها با صخره ها و به گل نشستن آنها در سمت غرب جزیره به چشم می خورد، بعلت ترس شدید از مارهای جزیره صیادان و بومیان جزایر و سواحل اطراف نیز جز در مواقع طوفان شدید و یا برای جمع آوری تخم پرندگان و لاک پشتهای دریایی عقابی به آنجا نمی روند ، برخی از بومیان به صید مروارید و ماهی در آبهای اطراف جزیره اشتغال دارند. این جزیره به دلیل داشتن ساحل شنی مناسب، غیرمسکونی و عدم وجود حیوانات مزاحم از قبیل : روباه ، شغال ، کفتار و سگ و غیره و همچنین فراوانی مواد غذایی در آبهای اطراف آن یکی از مناسبترین محلهای زادآوری لاک پشتهای دریایی است و هر سال تعدادی لاک پشت جهت تخم گذاری به سواحل شنی این جزیره می روندیکی از ارزشهای اکولوژیک جزیره اجتماع پرستوهای دریایی و تخم گذاری و لانه سازی و زادآوری در سطح جزیره می باشد، گونه هاي پرستوهای دریایی شامل پرستوي دریایی گونه سفید ، پرستوي دریایی معمولی، پرستوي دریایی تیره، پرستوي دریایی پشت تیره ، پرستوي دریایی گونه سفید پرستوي دریایی پشت تیره ، پرستوي کاکلی کوچک و بزرگ می باشد. سواحل ماسه ای جزیره یکی از زیستگاه های مهم برای تخم گذاری لاک پشت دریایی منقار عقابی و لاک پشت سبز می باشد حوالي ساعت ده بود، ديديم در چنين فضايي و آب به اين صافي نمي شه شنا نكرد، زديم به آب، هنوز ده دقيقه اي نگذشته بود كه ياشار پايش را روي طوطيايي گذاشت و از درد مجبور شد برگرده ساحل، درجه حرارت عالي بود و وقتي زير آب را نگاه مي كردي رغبت نمي كردي بيايي بالا، اين همه ماهي هاي مختلف و موجودات عجيب غريب، واقعا خدا چه طور اين همه را خلق كرده است. ما كه دلمان نمي آمد از آب بياييم بيرون تا اينكه ناخدا عبدالله با قايقي كه نشان از ساعت برگشت داشت رسيد، هيجان ما را كه ديد، پرسيد مي خواهيد برويم وسط دريا، من كه تا به حال چنين تجربه اي نداشتم و منتظر چنين فرصتي بودم، شديدا استقبال كردم، وقتي از قايق پريديم تو آب تازه مفهوم شنا در دريا را متوجه شدم، موج مرا مي برد و هر كاري مي كردم باز داشتم از قايق دور مي شدم، عملا موج مرا هدايت مي كرد و من نمي توانستم حريفش شوم، ناخدا عبدالله كه ديد نمي توانم به قايق برسم، قايق را به سمت من هدايت كرد و وووووووه خيلي خوشحالم از اينكه چنين مسافرتي با اين همه تجربه جديد رقم خورد و اين همه مديون پسر نازنين مان است كه همه برنامه را چنين برنامه ريزي و مديريت نمود