من و آرتان در بيمارستان محل تولد*آرتان صداي اذان را مي شنود، مي گويد مامان برويم اذان را ببينيم، براش مي خوانم و مي گم، اذان را مي شنويم و مي گويم بايد بريم مسجد تا ببيني صداي اذان از كجا مي آيد، اذان، مسجد، قد قامت صلواه، چند وقته فاصله گرفتم از اين جريانات، اما به نظر آرتان بي علاقه نيست، مثل تمام ديگر كنجكاوي هاي كودكانه اش.
** اگر CD جديدي بگذارم، آرتان حتما موضع مي گيرد كه آرتان دوست نداره، ديشب مرضيه گذاشته بودم، گفتم اما من و بابا دوست داريم، چون بعد از هر اجرا، حضار دست مي زدند، آرتان هم علاقه مند شد، رفتيم تو اتاق آرتان داريم با ماشين پليس بازي مي كنيم، آرتان مي گه، خانم مرضيه بشين پشت، راحت تره، بريم مشهد – اينقدر كه تو ماشين من به آرتان مي گم بشينيم پشت راحتتره -
*** آرتان شعر "مانند دست است هر خانواده"، را خيلي دوست دارد، كلا هر چيزي كه از كودكان ديگر بشنود زودتر واكنش مثبت نشان مي دهد به نسبت آنكه از ما بشنود، مثل همين شعر ما پنج انگشت كه اولين بار پسرعموش براش خونده بود، ديروز رفته بوديم دنبال يكسري جريانات زندگي، بابا كه پيگير كارها بود، من و آرتان دنبال گل و بوته ها بوديم، كشفياتي كردم كه خودم حظ كردم، ديدم برگ هاي چنار چقدر شبيه دست است، آرتان هم قبول كرد و بعد ديدم درخت هاي نارون بيشترشان شبيه توپ مي شوند در بزرگسالي كه تشخيص آنها براي آرتان از بين درختان ديگر راحت تر مي شود
**** چند روز پيش خيلي باد بود، به آرتان گفتم ببين چه باد شديدي، درخت ها چطور تكان مي خورند، ديروز كه بيرون بوديم باد مي آمد، آرتان اشاره مي كنه به درخت ها و مي گه، درخت ها باد نزنيد
***** اينقدر كه كتاب نخوندم و فيلم نديدم، وقتي يه كتاب مي خونم فكر مي كنم بايد هوار هوار كنم، شهر باريك آيدا احدياني را خواندم و وبلاگش رو هم اضافه كردم به دوستانم. فيلم UP رو هم كه تا به حال گذاشته بودم كنار، ديشب نشستم ديدم و از صفاي جاري در لحظه لحظه هاش لذت بردم
** اگر CD جديدي بگذارم، آرتان حتما موضع مي گيرد كه آرتان دوست نداره، ديشب مرضيه گذاشته بودم، گفتم اما من و بابا دوست داريم، چون بعد از هر اجرا، حضار دست مي زدند، آرتان هم علاقه مند شد، رفتيم تو اتاق آرتان داريم با ماشين پليس بازي مي كنيم، آرتان مي گه، خانم مرضيه بشين پشت، راحت تره، بريم مشهد – اينقدر كه تو ماشين من به آرتان مي گم بشينيم پشت راحتتره -
*** آرتان شعر "مانند دست است هر خانواده"، را خيلي دوست دارد، كلا هر چيزي كه از كودكان ديگر بشنود زودتر واكنش مثبت نشان مي دهد به نسبت آنكه از ما بشنود، مثل همين شعر ما پنج انگشت كه اولين بار پسرعموش براش خونده بود، ديروز رفته بوديم دنبال يكسري جريانات زندگي، بابا كه پيگير كارها بود، من و آرتان دنبال گل و بوته ها بوديم، كشفياتي كردم كه خودم حظ كردم، ديدم برگ هاي چنار چقدر شبيه دست است، آرتان هم قبول كرد و بعد ديدم درخت هاي نارون بيشترشان شبيه توپ مي شوند در بزرگسالي كه تشخيص آنها براي آرتان از بين درختان ديگر راحت تر مي شود
**** چند روز پيش خيلي باد بود، به آرتان گفتم ببين چه باد شديدي، درخت ها چطور تكان مي خورند، ديروز كه بيرون بوديم باد مي آمد، آرتان اشاره مي كنه به درخت ها و مي گه، درخت ها باد نزنيد
***** اينقدر كه كتاب نخوندم و فيلم نديدم، وقتي يه كتاب مي خونم فكر مي كنم بايد هوار هوار كنم، شهر باريك آيدا احدياني را خواندم و وبلاگش رو هم اضافه كردم به دوستانم. فيلم UP رو هم كه تا به حال گذاشته بودم كنار، ديشب نشستم ديدم و از صفاي جاري در لحظه لحظه هاش لذت بردم






آرتان الان كجاييم؟


































براي هردويمان سخت بود و در اين مورد ياشار به کمکم آمد. مطمئنا آرتان آنجا گريه ميکند، مخصوصا که ميدانم دوست ندارد کسي غير از من پوشکش را عوض بکند و وقتي هم که ميخواهم پوشکش کنم اينقدر شيطنت ميکند که من ميگذارم دور دورش را در خانه بزند و بعد اگر رضايت داد پوشکش کنم، گاها هم اتفاق افتاده که در اين فاصله فرش يا موکت خانه را جاي پوشکش ميگيرد و ... .آرتان عسلم اين روزها ما در سرزمينمان معناي اصطلاح دروغ شاخدار را عينا لمس نموديم، اميدوارم در زندگانيت آنقدر شادماني و نشاط باشد که هيچ گاه به معناي دروغ نيانديشي چه برسد از نوع شاخدارش



